یاران ولایت- شماره 16 : مصباح یزدی(رییس مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی و عضو مجلس خبرگان)

https://i0.wp.com/www.aftabnews.ir/images/docs/000085/n00085475-b.jpg

او را بنیانگذار تئوری و مرام خشونت در جمهوری اسلامی می دانند

وی تعلقاتی به انجمن افراطی و سری حجتیه دارد

قبل از انقلاب حتی 1 روز در زندان نبوده است و هیچ هزینه ای برای انقلاب نداده است

(یکی از جمله های معرف او در اوایل انقلاب:» آقا روح الله آخرتش را به انقلابش فروخته»)

آیت الله خمینی نسبت به او نظر مثبتی نداشت و فعالیت های او را محدود کرده بود

به دلیل اختلاف با شهید بهشتی از مدرسه حقانی اخراج شد

پس از به قدرت رسیدن علی خامنه ای از ضعف علمی و ضعف شخصیتی(خامنه ای به شدت شیفته بوسیده شدن دست و پایش و شنیدن مدح و تمجید از خود است)خامنه ای استفاده کرد و به یکباره عاشق ولایت شد و قدر نعمت ولایت را دانست(او حتی پای خامنه ای را بوسیده است)

او یکی از فتوا دهندگان قتل های زنجیره ایست

قتلهای محفلی کرمان به دلیل فتنه انگیزی و سخنرانی او در جمع بسیجیان کرمان انجام پذیرفت

او به جای اعتقاد به «جمهوری اسلامی» به»حکومت اسلامی»(عدم نقش مردم در حکومت) معتقد است

رییس مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی می باشد(بودجه این موسسه در زمان احمدی نژاد دهها برابر شده است , این موسسه با هزینه های بسیار گزاف ,افراد زیادی را برای ادامه تحصیل به کشورهای اروپایی و آمریکایی می فرستند)

*********************************************************

دجالی ضد بشر

http://zaghesiah.files.wordpress.com/2009/06/rwmlc3.jpg?w=366&h=427

چند نمونه از فتواها و نظریه های به شدت خشونت بار و غیرعقلانی و ضد انسانی وی را می توانید در لینکهای زیر مشاهده نمایید:

مصباح یزدی , فتوای قتل تظاهر کنندگان در حوادث پس از انتخابات راصادر کرد!

مصباح یزدی : لواط و زنا با زندانی به منظور گرفتن اعتراف , جایز است!(فیلم)

چگونه قتلهای زنجیره ای توسط دري نجف آبادي و فلاحیان و با فتواي طيف مصباح يزدي به انجام رسید(فیلم)

مصباح یزدی: دست دزد را باید برید و محارب را باید کشت!



مصباح یزدی: «عناصر مزدور شیطانی را شناسایی کنید. هرجا آهنگ مخالفت با ولایت فقیه یا ولی‌فقیه ساز شده آن را خاموش کنید، اگر از روی نادانی است برایش توضیح دهید و شبهه اش را رفع کنید، اگر از روی غرض ورزی است، او را خفه کنید.» ( سخنرانی آیت‌الله مصباح یزدی در جمع بسيجيان شهرستان قروه، 7مرداد1381 )
حکم مصباح یزدی که این روزها جولان می دهد همانا خفه کردن همه کسانی است که با ولایت فقیه مخالفت می کنند همان کاری که چند میلیون نفر از مردم در تهران در روز 25 خرداد انجام دادند.
مصباح یزدی : «اگر جایی در بیابان خلوتی دور از چشم پلیس کسی به خدا و پیغمبر و اسلام اهانت کرد و شما دسترسی به پلیس در بیابان ندارید، اهانت به مقدسات اسلامی حکمش اعدام است و در جایی که تشکیل دادگاه برای چنین فردی میسر نباشد هر فرد مسلمانی موظف است شخصا اقدام کند. این همان فتوای امام در مورد سلمان رشدی است » ( خشونت‌ و بحران‌ سازي‌ در مديريت‌ استراتژيك‌ – ح‌ پناه‌ – فروردين‌ 1378 ، نشریه صبح( صادق ) شماره ‌ 91 ، ‌ص 36 )

**********************************************************

سوابق انقلابی مصباح یزدی!

https://i1.wp.com/oi33.tinypic.com/js0c5s.jpg

تنها کاری که مصباح یزدی (آنهم قبل از سال 52) انجام می داد, امضا کردن بیانیه ها بود.

وی پس از مدتی حتی از انجام اینکار هم می ترسید به نحوی که وقتی آیت الله توسلی بیانیه امام را پیش او برد از امضا امتناع کرده بود! (ساواک هرچقدر جستجو کرد تا بلکه مدرکی دال بر انقلابی بودن مصباح یزدی بیابد ,توفیقی نیافت)

آیت الله توسلی اعلام کرده اند «پیش از انقلاب اعلامیه ی حضرت امام (ره) را برای آقای مصباح بردم تا ایشان زیرش را امضاء کنند، اما ایشان نامه را امضا نکرد و گفت: حاج آقا روح الله از این تندروی ها زیاد می کنند، ما نباید گوش کنیم!

مصباح یزدی در مورد این اتهام می گوید: هویت او (به اشتباه فکر کرده بود که آورنده نامه شیخ کروبی بوده است) برایم مجهول بود و به او اطمینان نداشتم.

«وی می افزاید: آقايي‌ كه‌ مي‌شناسيد (کروبی) يك‌ وقت‌ نامه‌اي‌ را آورده‌اند كه‌ من‌ امضا بكنم‌ و امضا نكردم. حقيقتش‌ اين‌ است‌ كه‌ من‌ به‌ آورندة‌ نامه‌ اطمينان‌ نداشتم‌

مصباح یزدی می افزاید: بعضي‌ اشخاص‌ از همان وقت‌ براي‌ ما هويت‌شان‌ مجهول‌ بود. نمي‌گويم‌ آدم‌ بدي‌ بودند؛ ولي‌ ما به‌ آنها اعتماد نداشتيم‌ و بعد هم‌ حوادثي‌ اتفاق‌ افتاد كه‌ آن‌ سوءظن‌ ما را تا حد‌ي‌ تأييد كرد و امروز هم‌ شما از همان‌ شخص‌ رفتارهايي‌ مي‌بينيد كه‌ واقعاً‌ جاي‌ اين‌ است‌ كه‌ آدم‌ احتياط‌ كند و بنده‌ هنوز هم‌ به‌ اين‌ قبيل‌ افراد، اعتماد ندارم.

او ادامه می دهد: مگر آدم‌ مجبور است‌ كه‌ هر كسي‌ هر نامه‌اي‌ آورد، امضا كند؟ اگر اصل‌ اينكه‌ ما در مقابل‌ رژيم‌ اعلاميه‌ داده‌ باشيم، ملاك‌ است‌ كه‌ ده‌ها اعلاميه‌ با امضأ بنده‌ و با محتواي‌ تند سياسي‌ موجود است. يك‌ نكتة‌ ديگر هم‌ كه‌ نمي‌خواستم‌ و نمي‌خواهم‌ وارد بشوم‌، ولي‌ ناچار اشاره‌اي‌ ‌كنم، آن است‌ كه‌ كساني‌ كه‌ در مبارزه‌ مخفي‌ و سرّ‌ي‌ وارد مي‌شدند، نمي‌آمدند افشا بكنند.»

بعدها کروبی اعلام کرد که آورنده نامه آیت الله توسلی بوده و مصباح یزدی گاف داده است!

به گزارش اعتماد ملی یکی از دانشجویان پرسید در جایی خواندم که شما نامه امام را نزد حجت الاسلام و المسلین مصباح یزدی بردید تا وی آن را امضا کند اما وی امام را فردی تندرو خطاب کرد، کروبی گفت: این خاطره مربوط به حجت الاسلام توسلی است در ضمن من به یاد دارم سال 52 زمانی که با هاشمی رفسنجانی بود از وی سراغ مصباح را گرفتم و گفتم: با آنکه مصباح در چند سال‌های قبل، از امام حمایت می کردند اما اکنون از وی خبری نیست که هاشمی در پاسخ گفت: نظر وی تغییر کرده و معتقد است که در غیبت امام زمان هرکس قیام کند، گردن او زده می شود!

به همین دلیل  مصباح یزدی در دوران آیت الله خمینی منزوی شده بود.

او پس از به قدرت رسیدن خامنه ای به دلیل شناختی که از ضعفهای علمی و شخصیتی وی داشت, فرصت را غنیمت شمرد و چون بوی کباب شنیده بود ,به یکباره قدر نعمت ولایت را دانست!

عطا الله مهاجرانی در سال 89 نظر مصباح یزدی را در مورد سواد علمی خامنه ای افشا نمود:

در روزی که از رادیو اعلام شد، آیه الله خامنه ای به عنوان رهبر جمهوری اسلامی انتخاب شده است، در همانروز جلسه ای در محضر آیه الله مصباح در دفتر ایشان در پژوهشگاه در قم برگزار شده بود. یکی از شاگردان ایشان، آقای نواب از آقای مصباح می خواهند که در باره ی رهبری آیه الله خامنه ای سخنی بگویند. ایشان سکوت می کنند. آقای نواب درخواستشان را تکرار می کنند. آقای مصباح می فرمایند: من چه بگویم در باره ی کسی که نمی تواند یک صفحه ی رسایل بدون اعراب را از رو بخواند

این فرد حیله گر و مکار چون مشاهده نمود که به دلیل سطح علمی پایین خامنه ای, کسی از مراجع و علمای طراز اول قم زیر بار اطلعت از او نخواهد رفت, فرصت را مناسب یافت و هر روز با چاپلوسی های عجیب و غریبش به خامنه ای نزدیکتر شد.

https://yaranevelayat.files.wordpress.com/2010/10/4718.jpg?w=300

نمونه هایی از پاچه خواریهای شرم آور مصباح یزدی:

فیلمی از تلاش مصباح يزدی براي بوسيدن پاهای سید علي خامنه ای!

مصباح یزدی: بزرگي تمامي نعمت‌هاي خداوند در قبال ولايت فقيه در حكم “صفر” است!

بدعت گذاری جدید مصباح یزدی در دین: کسی که ولايت فقيه را انكار كند مرتد است!

مصباح یزدی: تدبیر و سعه صدر خامنه ای در حد معصومین است !

زندگی مصباح یزدی تلاشی مداوم در جهت دستیابی به قدرت بوده است که در این راه از هیچ جنایتی رویگردان نیست

https://yaranevelayat.files.wordpress.com/2010/10/ariya-aghabneshinim.jpg?w=250

(خامنه ای به تازگی ادعا کرده بود که شعبه ای از ولایت رسول الله است)

***********************************************************

بودجه میلیاردی موسسه مصباح یزدی و شاگران تربیت شده توسط این موسسه:

https://i2.wp.com/www.ansarnews.com/upload/news/n00035965-r-b-003%5B1%5D.jpg

آیا می دانستید که با پولی که هر ساله «دولت کودتا» از بودجه کشور به مصباح یزدی میبخشد، میتوان روزانه غذای بیش از 19 هزار مستمند را تامین کرد؟

20 تیرماه 74 شورای عالی انقلاب فرهنگی با به رسمیت شناختن موسسه آموزشی- پژوهشی امام خمینی(ره) به سرپرستی آیت الله مصباح یزدی، اعتبار ویژه یی به این موسسه بخشید. بلافاصله پس از رسمیت یافتن موسسه، عده یی از شاگردان وی با تطبیق مدارک حوزوی خود و گرفتن مدارک معادل دانشگاهی، برای ادامه تحصیل با استفاده از سهمیه بورسیه شورای عالی انقلاب فرهنگی راهی دیار غرب شدند و البته تمامی آنها از جمله فرزندان خود مصباح ابتدا در دانشگاه مک گیل مونترال کانادا به عنوان دانشجوی فوق لیسانس مشغول به تحصیل شده و پس از گرفتن مدرک فوق لیسانس برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا، راهی دیگر مراکز دانشگاهی کانادا و امریکا شدند.

https://i0.wp.com/www.bazyab.ir/images/stories/1213779207.jpg

(آقا تهرانی-معلم اخلاق احمدی نژاد)

به گزارش اعتماد، از جمله این افراد، مرتضی آقاتهرانی و محمدناصر سقای بی ریا بودند که راهی ایالات متحده شدند. آقاتهرانی در دانشکده فلسفه دانشگاهی ایالتی نیویورک مشغول به تحصیل شد و تز دکترای خود را در زمینه تاثیر عرفانی خواجه نصیرالدین طوسی روی افکار ابن سینا به پایان رساند. وی در اثنای تحصیل، امامت جماعت مسجد امام علی(ع) در منطقه بروکینگز نیویورک را برعهده گرفت که البته در روزهای جمعه همانند ایران، نماز جمعه را در آنجا اقامه می کرد. شاید از همین رو بود که بی ریا راهی تگزاس شد و همانند آقاتهرانی، امام جمعه تگزاس شد. محمدناصر سقای بی ریا در تز فوق لیسانس از پدر معنوی خود یعنی آیت الله مصباح یزدی تشکر کرد.

چنین بود که آقاتهرانی پنج سال به عنوان امام جمعه شهر نیویورک و مسوول اسلامی این شهر فعالیت کرد. اما با پایان فعالیت آقاتهرانی و بی ریا این دو به رغم حضور فرزند مصباح به ایران بازگشتند و پس از روی کار آمدن دولت نهم بود که یکی در کسوت مشاور و دیگری در قامت واعظ کابینه راهی پاستور شدند. اگرچه حضور آقاتهرانی در ماه های نخست فعالیت دولت چندان حرف و حدیث به دنبال نداشت اما سقای بی ریا حاشیه های بسیاری را رقم زد چرا که به اعتقاد برخی تحلیلگران، رئیس دولت نهم مشاوری را برای امور روحانیت خود برگزیده بود که آنچنان حوزویان او را نمی شناختند. رئیس پژوهشکده علوم سیاسی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی در آن دوره با انتقاد از ارتباط دولت با برخی موسسات خاص گفت؛ «نباید این تصور پیش بیاید که دولت با موسسات خاصی از حوزه در ارتباط است. پیشنهاد من این است که مشاوران رئیس جمهور باید تدابیری بیندیشند تا شاهد این وضعیت نباشیم.»

https://i1.wp.com/www.aftabnews.ir/images/docs/000085/n00085127-b.jpg

(سقای بی ریا-مشاور محمود احمدی نژاد در امور روحانیت)

این روابط به گونه یی پیش رفت که در دیدار احمدی نژاد با آیت الله مکارم شیرازی، این مرجع تقلید به صراحت به او گفت؛ «در مسائل مملکتی آن هم در کشوری به عظمت و گستردگی کشور ما، گاه اشتباهی رخ می دهد که باید با شجاعت عذرخواهی و جبران کرد و اگر تخلفی صورت گرفته، تعقیب شود و اگر وجود افراد ناآگاه سبب آن اشتباهات شده، برکنار شوند و افراد لایقی به جای آن بنشینند.» در این میان نام آقاتهرانی نیز به رسانه ها راه یافت چرا که وی به عنوان معلم اخلاق کابینه برای وزرا جلسات هفتگی می گذاشت و آنها را موعظه می کرد. وی سپس در انتخابات مجلس هشتم به پشتوانه همین شهرت کاندیدا شد و توانست از حوزه انتخابیه تهران راهی مجلس شود.

 

حلقه مصباحیون داخل نظام

https://i0.wp.com/mehrabeandishe.persiangig.com/image/wgvjuh.jpg

در میان حامیان دولت افراد زیادی هستند که مصباح یزدی را مقتدای خود می دانند و از آموزه های وی پیروی می کنند.

مرتضی آقا تهرانی استاد اخلاق دولت، غلامحسین الهام و همسرش فاطمه رجبی، عباسعلی کدخدایی سخنگوی شورای نگهبان، کاظم صدیقی امام جمعه موقت تهران، محمدی عراقی ( داماد آیت الله مصباح و رییس سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی) از شاگردان آیت الله مصباح و مریدان وی به شمار می آیند.

*************************************************************

قاسم روان بخش:دبیرسیاسی نشریه مصباح یزدی(فهته نامه پرتو سخن)

https://i0.wp.com/www.qom.ir/news/website_images/2007_05_21_643120.jpg

بودجه نشریه پرتو سخن در زمان احمدی نژاد 7 برابر شد.

قاسم روانبخش(آخوندی که بدون احمدی نژاد به بهشت نمی رود!) – دبیر سیاسی هفته نامه پرتوسخن و عضو هیات علمی موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (موسسه مصباح) و عضو کادر اداره کننده سایت فاشیستی رجا نیوز است. وی هم اکنون در بازجوییها حضور دارد و میان روزنامه جوان و داخل اوین ارتباط برقرار میکند. او یکی از شاگران معروف و مطرح مصباح یزدیست.

(مجتبی ذوالنور در کنار قاسم روانبخش و مصباح یزدی)

وی هر از چندگاهی به جمع آوردی چماقداران و چاقوکشان بسیجی می پردازد و به بیوت مراجع عظام(آیت الله منتظری و آیت الله صانعی و …) حمله می کند.

https://i0.wp.com/1.bp.blogspot.com/_BOnykit6FDQ/SlkRXigTiyI/AAAAAAAAAxI/_6P5J0m8cy0/s400/Sans+titre2.jpg

خوار و خفیف شدن روان بخش

روانبخش سه روز پس از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری دهم از طلاب حوزه علمیه برای «راهپیمایی ۱۵۰ کیلومتری برای بیعت با رهبری» دعوت کرد، تعداد شرکت کنندگان در این راهپیمایی آنقدر اندک بود که خبری از آن منتشر نشد.

اما چند هفته بعد رضا استادی امام جمعه قم، عضو مجلس خبرگان و عضو ارشد جامعه مدرسین در خطبه‌های نماز جمعه سخنان تندی را علیه برگزاری این راهپیمایی و اقدامات دیگر روانبخش در قم بر زبان راند: «…چرا این روحانی با احساسات پاک مردم و طلاب بازی کرد؟ چرا هیچ دستگاهی نیست که با او برخورد کند؟ افرادی که در این راهپیمایی‌ها که پس از انتخابات توسط این روحانی تشکیل شد، شرکت کردند باید استغفار کنند…» و اعلام کرد تا پنج ماه از برگزاری کلاس درس، هرگونه سخنرانی، منبر و اقامه در نماز جمعه خودداری خواهد کرد.

شعار علیه آیت‌الله جوادی آملی در نماز جمعه و حمل پلاکاردهایی با مضمون «به بهشت نمی روم اگر احمدی آنجا نباشد» از دیگر اقدامات جنجالی روان بخش است.

گستاخی ها و اقدامات غیر قانونی وی موجب شد تا آیت الله استادی در بیانات نماز جمعه قم به شدت از وی انتقاد نماید.

قاسم روان بخش کیست؟(قاسم روانبخش از دید یک طلبه ساکن قم)

از سال اول ریاست جمهوری آقای خاتمی ، بسیاری از مردم قم و طلاب حوزه علمیه با فردی آشنا شدند که در بیشتر راهپیمایی های آن دوران در بالای ماشین مخصوص تظاهرات ها و راهپیمایی ها قرار می گرفت و شعارهای از پیش تعیین شده را اعلام می کرد . در آن روزها که بازار اعتراض به اعمال گوناگون دولت وقت به وسیله اینگونه اقدامات زیاد بود ما نمی دانستیم که اصلا ایشان خودش اینگونه تجمعات را ، راه می اندازد . کم کم دوستان طلبه و مردم قم همه آقای روانبخش را شناختند و پس از مدتی اگر در یکی از تجمعات ایشان را نمی دیدند دلشان برایش تنگ می شد . یادمان نمی رود ، در جریان تحصن طلاب در مسجد اعظم قم در اعتراض به کاریکاتور موهنی که به حضرت آیت الله مصباح یزدی توهین شده بود ایشان از اعضای اصلی مدیریت این تحصن بود . پس از مدتی این شیخ عزیز آنقدر در اینگونه اعمال افراطی عمل می کرد، که دیگر هر راهپیمایی که در قم تشکیل می شد و درسهای حوزه به این بهانه مجبور به تعطیلی می شدند ،همه طلاب با شوخی به همدیگر می گفتند باز این آقای روانبخش باعث خوشحالی شد .

اما نمی دانیم چرا وقتی دولت نهم سر کار آمد دیگر آن تجمعات تمام شد.

می گویند این آقا از مشاورین غیر رسمی رئیس جمهور شده است . چون با اینکه سوتی های فراوانی از جانب مشاورین و معاونین رئیس جمهور داده شد مثل صحبت های آقای شمقدری در مورد علماء ، حرفها و اعمال مختلف آقای مشائی و…. دیگر خبری از آن راهپیمائی ها و کفن پوشی ها نبود .

در جریان تبلیغات انتخابات اخیر بود که دوباره موج این راهپیمایی ها با رهبری آقای قاسم روانبخش آغاز شد و چند راهپیمائی بر علیه آقای رفسنجانی انجام شد . حتی ٣ روز بعد از انتخابات باز ایشان ضروری دیدند که راهپیمائی جدیدی بر علیه فتنه ، بدون داشتن هیچ مجوزی راه اندازی فرمایند تا آنجا که حتی حضرت آیت الله استادی امام جمعه شهر قم در همین جمعه اخیر اینگونه اعتراض می کند :

«انتخابات در قم به خوبی و با حضور پرشور مردم برگزار شد و پس از آن نیز هیچ گونه اعتراضی نشد، اما بعد از سه روز یک طلبه بیان می کند که ما می خواهیم راهپیمایی برگزار کنیم.» وی افزود؛ «حوزه، استاندار، معاون استاندار، دفتر مقام معظم رهبری در قم و… مخالف برگزاری این راهپیمایی بودند اما این روحانی به حرف هیچ کس گوش نکرد و کار خود را انجام داد.»امام جمعه قم گفت؛ «چرا این روحانی با احساسات پاک مردم و طلاب بازی کرد؟ چرا هیچ دستگاهی نیست که با او برخورد کند؟» وی افزود؛ «افرادی که در این راهپیمایی ها که پس از انتخابات توسط این روحانی تشکیل شد، شرکت کردند باید استغفار کنند.»

حال به راستی به قول آیت الله استادی چه کسی می تواند با ایشان برخورد کند ؟

آیا دادگاه ویژه روحانیت حاضر است ایشان را احضار کند و چند سوال کوتاه از ایشان بپرسد ؟

********************************************************

قم – بلوار جمهوری اسلامی موسسه مصباح یزدی

https://i2.wp.com/www.hasanpix.com/weblog/archives/Khomini%20leaves%20for%20Qom%20May%205,%201979.jpg

وقتی شهید بهشتی ، مدرسه حقانی را بواسطه مخالفت غیرمنطقی جمعی از طلاب  با نظریات دکتر شریعتی ترک کرد ، در یکی از آخرین سخنرانیهای خود در جمع طلاب این مدرسه گفت : «مدرسه ای که بخواهد یک مشت انسان لجوج  ، پرخاشگر بی جا و متعصب تربیت کند که نتوانند با ھمه دو کلمه حرف بزنند  چه  ارزشی دارد؟این نوع موضعگیریھا بسیاری از افراد را به یاد چماق ھای تکفیری می اندازد که در تاریخ درباره عصر تفتیش عقاید کلیسا و و قرون وسطی خوانده اند. (دکتر شریعتی جستجوگری در مسیر شدن نوشته شهید دکتر بهشتی ، تھران ، انتشارات  بقعھ،1378)

مخاطب اصلی این سخنان شخصی جز اقای مصباح یزدی نبود، چه اینکه ایشان بواسطه همین تندرویها سرانجام  از مدرسه حقانی رفتند.جالب است ایشان علت رویگردانی خود از مدرسه حقانی را نفوذ تفکرات مارکسیستی با محوریت فداییان خلق عنوان کردند. نکته دیگر اینکه علت اصلی و قدیمی اختلافات ایشان با اقای هاشمی رفسنجانی که به اوایل دهه پنجاه برمی گردد ، نیز بر سر مجاهدین خلق می باشد.

اکثریت ممتازطیف نوگرا و روشنفکر مدرسه حقانی و همفکران آنها شامل افرادی همچون شهید بهشتی ، شهید قدوسی ، شهید مفتح در انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی! و سایرعملیاتهای تروریستی اول انقلاب که از سوی مزدوران استکبار جهانی صورت می گرفت ، به شهادت رسیدند ولیکن طیف سنتی از این بحبوحه جان سالم بدربرد.بعدها راجع به طیف سنتی مدرسه حقانی بیشتر خواهم نوشت.

اما آقای مصباح یزدی پس از مدرسه حقانی ، راهی موسسه در راه حق شد و چندی نیز در آنجا به فعالیتهای آموزشی و پژوهشی پرداخت و سرانجام با راه اندازی بنیاد فرهنگی باقرالعلوم (ع) ، آموزش حوزویان را از حالت سنتی به سمت آموزش کلاسیک و دانشگاهی رهنمون ساخت .این اتفاق در سال 1366 روی داد و پس از هشت سال مداومت و استمرار این حرکت ، در تاریخ 20 تیر 1374 ، شورای عالی انقلاب فرهنگی  با به رسمیت شناختن موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) به سرپرستی آقای مصباح یزدی ، اعتبار ویژه ای به این موسسه بخشید.درهمان سال طی دیدار رهبرانقلاب از موسسه ، حکم ریاست ایه الله مصباح یزدی تنفیذ شد.بلافاصله پس از رسمیت یافتن موسسه ، عده ای از شاگردان برجسته ایشان با تطبیق مدارک حوزوی خود و گرفتن مدارک معادل دانشگاهی ، برای ادامه تحصیل با استفاده از سهمیه بورسیه شورای عالی انقلاب فرهنگی راهی  دیار غرب شدند و البته تمامی انها از جمله فرزندان خود آقای مصباح ابتدا در دانشگاه مک گیل مونترال کانادا به عنوان دانشجوی فوق لیسانس مشغول به تحصیل شده وپس از گرفتن مدرک فوق لیسانس ، برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا، راهی دیگر مراکز دانشگاهی کانادا و امریکا شدند.

از جمله این افراد ، اقایان مرتضی اقا تهرانی و محمدناصر سقای بی ریا بوده اند که راهی ایلات متحده شدند. آقای آقاتهرانی در دانشکده فلسفه  دانشگاه ایالتی نیویورک مشغول به تحصیل شد و تز دکترای خود را در زمینه تاثیر عرفانی خواجه نصیرالدین طوسی بر روی افکار ابن سینا به پایان رساند . وی در  اثنای تحصیل  امامت جماعت مسجد امام علی (ع) در منطقه بروکینز نیویورک را برعهده گرفت که البته در روزهای جمعه همانند ایران ، نماز جمعه را در آنجا اقامه می کرد.آقای بی ریا راهی تگزاس شد و همانند آقای تهرانی ، امام جمعه تگزاس شد.

متن انگلیسی فوق از صفحات ابتدایی تز فوق لیسانس جناب آقای محمدناصر سقای بی ریا گرفته شده است. معمولا در چنین صفحاتی ، دانشجو از اساتید راهنما و مشاور و همچنین خانواده خود تقدیر و تشکر می کند ، اما تشکر ویژه ایشان از رهبر معنوی خود یعنی جناب اقای مصباح یزدی و نیز تشکر از  دیگر همفکران همراه خود در مونترال کانادا که جملگی از شاگردان آیه الله مصباح یزدی هستند جلوه دیگری دارد و اوج تعلق خاطر ایشان به مراد خود را نشان می دهد.

برخی از این افراد پس از اتمام تحصیل ، به ایران بازگشتند و در موسسه آقای مصباح شروع به تدریس کردند و برخی دیگر همانند آقای علی مصباح فرزند ارشد آیه الله مصباح یزدی  که تمایل چندانی به بازگشت نداشتند ، علیرغم اتمام تحصیل چند صباحی بیشتر در آنجا ماندگار شدند.این در حالی است که تمامی دانشجویان بورسیه خارج می بایست بلافاصله پس از اتمام تحصیل به داخل کشور برگردند وگرنه وثیقه انها به مورد اجرا گذاشته می شد. اما در مورد بورسیه شدگان موسسه مصباح هیچگونه وثیقه ای از طرف دولت اخذ نشده بود که آنان نگران این مورد باشند.

آیت الله مصباح یزدی و سید جعفر شهیدی

(عکسی از مصباح‌یزدی و مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی در نیویورک)

بهرحال تمامی این شاگردان که اکنون عنوان دکتر را پیش از نام خود به همراه دارند ، با استفاده از فضاهای تبلیغی که در اختیارشان گذاشته شد، شروع به بسط تفکرات و اندیشه های استاد خود نمودند.هسته اصلی این فضا ی تبلیغی سخنرانی پیش از خطبه های اقای مصباح در نماز جمعه های تهران بود که بصورت یک هفته در میان ، خوراک فکری شاگردان را جهت گسترش اندیشه ایشان در لایه های مختلف اجتماعی تامین می کرد. این فضاها گاهی منابر مساجد و تکایا و هیئات مذهبی بودند. گاه دیگر نشستهای سیاسی که اغلب از سوی طیف  مذهبی و تندرو دانشجویان در دانشگاهها برگزار می شد را هدف خود قرار می داد  و در این زمینه  طرحی بنام طرح ولایت اوج فعالیت تبلیغاتی آقای مصباح و اطرافیانش در دانشگاهها قلمداد شد. این روند تا سال 83 ادامه یافت و انتخابات ریاست جمهوری دوره نهم به عنوان موعد برداشت میوه شیرین قدرت پس از سالها مرارت و سختی آقای مصباح و شاگردانش و البته افراد حامی ایشان تلقی شد و تمامی فعالیتهای حول این نقطه متمرکز گردید.

اگر موسوی خویینی­ها پس از رد صلاحیت گسترده جناح چپ در انتخابات مجلس سوم شورای اسلامی و آغاز دوره انفعالی جناح چپ ، راهی مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری شد ، خلاصه تلاشهای فکری و تئوریک  وی و همکارانش در این مرکز باعث گردید تا پیروزی اصلاح طلبان در دوم خرداد 76 رقم بخورد و حال ،نسخه محافظه کارانه این مرکز در اواخر دولت دوم هاشمی با ویرایشی جدید از سوی مصباح باز تولید شد. اوج شکوفایی و گسترش میدانی موسسه مصباح در زمانی اتفاق افتاد که مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری در یکی از آخرین مصوبات دولت هاشمی در سال 76 به مجمع تشخیص مصلحت منتقل شد و دوران افول همیشگی خود را آغاز کرد . شکوه و عظمت علمی این مرکز حتی با احیای دوباره آن در دولت اول خاتمی و تحت عنوان مرکز بررسی های استراتژیک نهاد ریاست جمهوری هرگز به جای سابق خود بازنگشت .

اگر در مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری دوره موسوی خویینی­ها ، تحلیل گران برجسته ای همچون سعید حجاریان ، عباس عبدی ، هاشم آغاجری ، علیرضا علوی تبار ، عماد افروغ ، محمدرضا تاجیک و … مشغول بکار شدند و طیف نخبه و فرهیخته جامعه را جهت برآورد اهداف آتی جناح خود نشانه گیری کردند ، شخص مصباح از شاگردان گمنامی همچون محسن غرویان ، نبویان ، ملکیان ، مرتضی آقا تهرانی ، محمدناصر سقای بی ریا، سید احمد رهنما و …  بهره برد و البته مخاطبین شاگردان مصباح ، نه از طیف ممتاز و نخبه ایرانی بلکه از قشرهای توده وار ملت انتخاب شدند.جالبتر اینکه به همان علت که عماد افروغ از جمع همکاران خود در مرکز تحقیقات فاصله گرفت و ردای استقلال فکری بر تن خود کرد ، یکی از شاگردان مصباح نیز بنام مصطفی ملکیان از این جماعت به سبب برخی از افکار نادرست انها دروی گزید. اشتباه اول در توسعه نفوذ  آقای  مصباح ، در دولت هاشمی  روی داد ، زیرا همانطور که در بخش پیش خواندید ، مجوز موسسه تحت هدایت ایشان از سوی شورایعالی انقلاب فرهنگی که زیر نظر اقای هاشمی فعالیت می کرد ، صادر شده بود و امضای اقای رفسنجانی نیز پای آن به یادگار گذاشته شده بود. اینکه هاشمی رفسنجانی حساسیت ویژه ای نسبت به شکل گیری موسسه آموزشی جناب آقای مصباح نشان نداده است ، کمی دارای ابهام است.  شاید ایشان هیچگاه به ذهنشان خطور نمی کرد که آقای مصباح درست یک دهه پس از این امضای یادگاری ! هماورد او در جبهه متلاطم انتخابات خبرگان چهارم  شود.البته از این جهت نمی توان بر اقای هاشمی خرده گرفت ، زیرا اقای مصباح در آن زمان هرگز پای خود را از مباحث اخلاقی و فلسفی بیرون نگذاشته بود و هنوز به توصیه استاد بزرگوار خود یعنی حضرت آقای بهجت جهت برگزاری جلسات اخلاقی برای عموم جامعه پایبند نشان می داد. اما اشتباه دوم نیز از طرف جبهه اصلاح طلبان روی داد و آن غفلت جدی این جبهه از فعالیتهای طیف مصباح بود .البته جبهه راست سنتی مدتها پس از ضربه دوم خرداد در کمای ناقص بسر می برد و انتخابات شوراهای دوره اول  و مجلس ششم نیز عمق بیشتری به این بی هوشی بخشید ولیکن اشتباه استراتژیسنهای دوم خردادی یعنی همان خزندگان به گوشه مرکز تحقیقات ریاست جمهوری سابق ! این بود که تنها درون اتاق CCU جبهه محافظه کاران و یا بقول خودشان اتاق بحران را زیر نظر داشتند و به بخشهای دیگر هیچ توجهی نشان نمی دادند .هر چند انها از موضع گیریهای گاه و بی گاه آقای مصباح و خط فکری متعلق به ایشان تحت عنوان «انتقام انجمن حجتیه از حضرت امام و خط امامی ها » یاد می کردند و لیکن چگونه امکان دارد که شخصی با سوابق آقای مصباح پس از گذشت سالها دوری از فعالیتهای سیاسی و همچنین هشت سال بعد از رحلت حضرت امام ، تازه به فکر عقده گشایی حوادث مربوط به اوایل دوران دهه شصت افتاده باشد،  ضمن اینکه هنوز وابستگی ایشان به انجمن حجتیه ثابت نشده است و به اشتباه تکتازی ایشان در مورد آن جشن معروف نیمه شعبان ، به اسم هواداری وی از حجتیه ها قلمداد گشته است . نکته دیگر اینکه تکیه کلام ثابت ایشان ، برقراری تمام عیار حکومت اسلامی بود که در قالب جزوه دولت اسلامی و در حمایت از احمدی نژاد در طی تبلیغات انتخابات نهم ریاست جمهوری در اختیار همگان گذاشته شد که البته با اصول اعلام شده انجمن حجتیه مبنی بر طاغوتی بودن هرگونه حکومت قبل از ظهور هیچگونه همخوانی ندارد.

تشریح فعالیت مجدد انجمن حجتیه مجال دیگری می طلبد ولیکن گویا استراتژی آنها پس از درگذشت شیخ محمود حلبی به عنوان موسس انجمن ، دچار تغییرات فراوانی شده است . به عنوان مثال  در دولت فعلی افرادی با سابقه عضویت در انجمن حجتیه حضور دارند که در هنگام گرفتن رای اعتماد نیز برخی از نمایندگان بدین امر معترض بودند و نقطه اوج این مسئله در هنگام رای اعتماد به محمود فرشیدی ؛ وزیر پیشنهادی آموزش و پرورش روی داد. ذکر این نکته خالی از لطف نیست که انجمن حجتیه سالها بدنبال گرفتن کرسی وزارت آموزش و پرورش بود ، زیرا مناسب ترین محل برای بسط تفکرات انجمن ، بستر اماده و مهیای این وزارتخانه است . البته عضو دیگری از هیات دولت که بواسطه انتصابی بودن جایگاه وی گذرش به مجلس نیفتاد ، نیز متهم به هواداری از انجمن حجتیه است : اسفندیار رحیم مشایی ،  رییس سازمان گردشگری و میراث فرهنگی دولت احمدی نژاد  و مبتکر طرح نقشه راه ظهور  در زمان ریاست بر سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران !


مصباح یزدی در طول سالیان تدریس خود تعداد بسیاری از شاگردان را تربیت کرده‌است که اکثر آنان هم اکنون از اساتید حوزه و دانشگاه هستند از جمله:

  1. غلامرضا فیاضی (عضو جامعه مدرسین حوزهٔ علمیهٔ قم و استاد مؤسسه امام خمینی)
  2. محمود رجبی (عضو جامعه مدرسین حوزهٔ علمیهٔ قم و قائم مقام مؤسسه امام خمینی)
  3. محمود محمدی عراقی (داماد آیت الله مصباح یزدی)
  4. مصطفی ملکیان (استاد دانشگاه و از مخالفین سرسخت آیت الله مصباح یزدی)
  5. سید محمدرضا طباطبایی (مدیر جامعة الزهرا)
  6. سیدابوالحسن نواب (رییس مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب)
  7. مرتضی آقاتهرانی (استاد اخلاق حوزه علمیه و دولت احمدی‌نژاد و نماینده تهران در مجلس هشتم)
  8. عباسعلی شاملی (استادیار مؤسسه آموزشی امام خمینی)
  9. سید احمد رهنمایی (معاون اطلاع رسانی مؤسسه امام خمینی)
  10. محمد فنایی اشکوری (استادیار مؤسسه آموزشی امام خمینی)
  11. شمالی (استادیار مؤسسه آموزشی امام خمینی)
  12. محمد جواد زارعان (رئیس دانشگاه علوم انسانی)
  13. اکبر میرسپاه (استاد دروس معارف قرآن)
  14. سید محمد غروی (سخنگوی سابق و عضو جامعه مدرسین حوزهٔ علمیهٔ قم و مدیر سابق گروه روان شناسی مؤسسه امام خمینی)
  15. سید محمود نبویان (عضو هیئت علمی موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی)
  16. احمد عبدالله محمد سامبی رئیس‌جمهور کومور
  17. پرویز داوودی معاون اول دولت نهم
  18. منوچهر محمدی معاون وزیر امور خارجه
  19. عباسعلی کدخدایی عضو شورای نگهبان
  20. غلامحسین الهام عضو شورای نگهبان، سخنگوی سابق دولت و ورزیر سابق دادگستری
  21. ابراهیم فیاض
  22. علی مبشری رئیس دادگاه‌های انقلاب اسلامی تهران

********************************************************

توصیه آیت الله بهجت خطاب به مصباح یزدی : می دانی بین یزدی و یزید فقط جابجایی یک حرف است!

نقل از دکتر مهدی خزعلی:

دوست طلبه ای حکایت جالبی بلاواسطه از مصباح یزدی نقل می کرد، می گفت وقتی آقای مصباح به ملاقات حضرت آیت الله بهجت(ره) می رود، معظم له به او می گوید: » می دانی بین یزدی و یزید فقط جابجایی یک حرف است! » او سخن آن پیر فرزانه و ربانی را شوخی پنداشته بود، اما همگان می دانیم، آیت الله بهجت اهل شوخی نبود، او با این جمله کوتاه به مصباح تذکر داده بود که فاصله او تا یزید چقدر کوتاه است، او می خواست بگوید که » حرفهای » تو با » یزید» برابر است! اگر یزید بنام خلیفه الله و امیرالمومنین حکم قتل پسر پیامبر خدا را می گیرد و او را خارجی می خواند، امروز مصباح که در انقلاب نبوده است و امام را افراطی می دانست در مسند شریح قاضی چنین می کند، اگر آنروز آل بو سفیان با دین بازی کردند، امروز نیز با انقلاب چنین کنند، کسانی که دیروز نه تنها در انقلاب نبودند بلکه مخالف بودند و در جنگ نیز گامی برنداشتند داعیه دار انقلابند و اصحاب امام را خارجی می خوانند و فرزند امام را سر می برند و یارانش را خانه نشین می کنند. 3/4/88 دکتر مهدی خزعلی


***************************************************************

امام مصباح یزدی!

تعجب نکنید,درست شنیدید

مصباح یزدی در میان طیف خاصی از خشونت طلبان و انصار حزب الله با لقب امام یاد می شود!

در این لینک می توانید مشاهده نمایید که چگونه مصباح یزدی از چند وقت پیش امام هم شده است!

http://zeddeakhoond.files.wordpress.com/2010/08/ssss.jpg?w=749&h=562

****************************************************

اعتقاد مصباح یزدی به «حکومت اسلامی» به جای «جمهوری اسلامی»

https://i1.wp.com/www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/08/286268_orig.jpg

آقای مصباح یزدی شما بصراحت در سال ۱۳۸۰ در اردوی دانشجویان بسیجی ، شیوه ی انتخابات مورد تأئید رهبری معظم نظام، امام راحل و قانون اساسی را “غیر اسلامی” دانسته و تنها شرط اسلامی شدن مجدد آن را “تغییر انتخابات به شیوه ی انتخابات نخبگان برای نخبگان” دانستید.

این شیوه، یعنی حذف پایه های انقلاب و زدن ریشه و تکیه گاه انقلاب و خواستار سراپا ماندن بدنه ی انقلاب روی هیچ محض. یعنی شهدا،جانبازان، مفقودان، دلاوران جبهه ها، مردم پاک پشت جبهه، روحانیت انقلابی، نیروهای زحمت کش انقلابی و…باید حذف شوند تا چند روحانی و نخبه ی نزدیک به انجمن حجتیه بتوانند در اُتاقی در بسته برای این ملت “ریاست جمهور” و “رهبر” انقلاب تعین نمایند. یعنی مجلس شورای اسلامی و خبرگان رهبری و…اساس نظام مردمسالار دینی و ولایت فقیه ما که حاصل جانبازی و خون هزاران شهید است باید از اساس منحل شوند…یعنی تمامی نظام توسط محفلی خاص شبیه شورای محترم نگهبان و لوئی جرگه اداره شود آنهم دارای قدرت نظارت استصوابی حتی بر ولایت فقیه، یعنی ولی فقیه اجازه نداشته باشد به مردم کوچکترین ارادت قلبی داشته باشد و نتواند حتی به آنها اجازه شرکت در سرنوشت شان حتی در حد انتخابات ریاست جمهوری و مجلس بدهد.

اولاً:خیز شما برای مجلس خبرگان هم در همین راستاست؟

ثانیاً: در آینده ریاست این لویی جرگه را چه کسی بعهده خواهد گرفت؟ رییس مجلس خبرگان؟

بوی حذف رهبری را می شنویم، معنی واژه ابتهال را می دانید؟ ما می دانیم.

****************************************************************

زندگینامه سراسر دروغ, ریا و جنایت آمیز و قدرت طلبانه مصباح یزدی:

 

 

زندگی نامه سیاسی محمد تقی گیوه چی معروف به مصباح یزدی , مروج مرام خشونت :

او درسال 1313 به دنیا ﺁمده است . از افرادی است كه حتی يك روز در تاريخ انقلاب ايران دستگير نشد و علاوه بر آن تنها در تاريخ مبارزاتش 18 نامه و بيانيه را امضا كرده است. و در كوران انقلاب جايی نداشت و تنها برای نابودی نسل جوان ايران وارد صحنه شد. اعضای فرقه او ،او را استاد خطاب می کنند. تئوری خشونت را او به دستور و همکاری خامنه‏ای جعل و به اسلام نسبت داده است . متفكر اصلی انصار حزب الله و “ارزشیون” و امام زمانی ها و تروريست‏های وزارت اطلاعات و روحانيت سركوبگر است.
* وضعيت زندگی، دوران كودكی و خانوادگی و مالی او : نويسنده كتاب زندگی نامه او، در مورد وضعيت زندگی اومی نویسد: زندگی پدر و مادر استاد در منزل ميراثی مادرشان با سختی بسيار می‏گذشت. مادر با كمك خاله‏ها در خانه جوراب می‏بافتند تا پدر برای گذران زندگی جوراب‏ها را در مغازه بفروشد . اين شغل بسيار كم درآمد بود به طوری كه پدر می‏بايست هر از چندی مبلغی قرض می‏كرد تا به زندگیش سامان دهد. (زندگی‏نامه آية ‏الله مصباح، ص 19).
خود” استاد” مرام خشونت می‏گويد: يادم می‏آيد بهترين غذايی كه دوست داشتيم و هفته‏ای يك مرتبه می‏خورديم اين بود كه با برادرم از مدرسه كه می‏آمديم، دو ريال و ده شاهی سرشير می‏خريديم و مادر كمی آب قند درست می‏كرد و با اين سرشير قاطی می‏كرد و اين بهترين شام آخر هفته بود.(همان، ص 19)

http://20news.files.wordpress.com/2010/06/emam-mesbah.jpg?w=450&h=549

و اما افسانه تولد او : بیش از تولد محمد تقی، مادرش خواب می‏بیند که قرآن به دنیا آورده است. با نگرانی خواب خود را نزد معّبری به نام سید محمد رضا امامیه که از علمای یزد بود باز می‏گوید. سید در پاسخ می‏گوید: فرزندی که متولد می‏شود پسر است و بشارت باد که او عالم و حامی قرﺁن خواهد شد (همان، ص20)

لینک افسانه خودساخته تولد این آخوند شیاد از سایت وی که عمق گمراهی و مقدس سازی ناشیانه او را نمایان می سازد

در اینجا دیده می شود زندگی نامه سازان برای اسطوره ساختن از یکی از بی باک ترین افترازنندگان به قرﺁن، همان کار را می کنند که در باره بسیاری از جنایتکاران بزرگ کرده اند : افسانه ساختن برای تولد . این شخص نیز ﺁنچه در بیداری می کند، برانیگختن به جنایت و پرداختن به فساد مالی و فساد سیاسی ( علاوه بر ترویج خشونت، واجب کردن تقلب در انتخابات ) ، است . ناگزیر می باید با خواب ها، جنایت و فساد پیشگی را پوشاند .

محمدتقی نوجوان در سال 1325- 26 دوره ابتدایی را به پایان برد. و وارد مدرسه شفیعیه شد و در سال 1330 به همراه خانواده همگی راهی نجف شدند . ولی سال بعد به ایران بازگشتند. او بعد می‏خواست به قم برود ولی وضع مالیش خوب نبود. منتهی او معتقد بود: درس خواندن در حوزه یک واجب شرعی است که رضایت والدین در آن دخالتی ندارد.! (همان،صص 23-24)

برادر کوچکتر محمدتقی… یک چراغ فیتیله و یک قابلمه و یک قاشق و یک قوری فلزی برای برادر خود خرید تا با خیال آسوده‏تر در قم زندگی کند و درس بخواند.(همان، ص 24).

او در سال 1332 به قم رفت . ولی جایی برای سکنی پیدا نکرد. او می‏گوید: نهایت کمکی که خانواده می‏توانستند به من بدهند ماهیانه 20 تومان بود که آنهم به طور مرتب نمی‏رسید و گاه می‏شد که حتی یک لقمه نان هم برای شب نداشتم. طوری برنامه ریزی کرده بودم که روزی 6 تا 7 قران بیشتر خرجم نشود که این پول یک نان سنگک و یک سیر پنیر می‏شد. (همان،ص 26).

نویسنده کتاب خاطرات او می‏نویسد: محمدتقی چنان مشتاق دانستن بود که همه ساله در امتحانات پایانی شاگرد ممتاز مدرسه شناخته می‏شد…(همان، ص 20)

او در چنین وضعیتی زندگی و دوران مدرسه و شروع طلبگی را طی میکرد و به لحاظ مالی خود و خانواده اش به شدت در تنگنا بودند مانند دیگر روحانیون آن زمان.

محمد تقی با خانواده “آیة الله ” نوری همدانی وصلت کرد که حاصل آن ازدواج ،یک دختر و دو پسر است. درباره پسران او گفته می‏شود که هر دو تحصیلات حوزوی دارند و یکی از آنها چند سالی نیز در دانشگاه مک‏گیل کانادا تحصیل کرده است. دختر او نیز همسر “حجت الاسلام” محمدی عراقی رییس سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی است. (مجله گزارش شماره 131-133، ص 49)

سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی یکی از سازمانهای تحت پوشش اعزام نیروهای تروریستی به خارج از کشور بوده است و نیروهای مخصوص ترور در پوشش رایزنی های فرهنگی به کشورهای مورد نظر اعزام می شدند و زمینه را برای ترور نیروهای سیاسی و مخالف ﺁماده می ساختند.

* مبارزات گیوه چی در مدرسه حقانی و جریانات بعد از انقلاب :

بر اساس نوشته‏های کتاب خاطرات او، مبارزات” استاد “چندین مرحله داشته است!:

1 – ماجرای انجمن‏های ایالتی و ولایتی برگزاری جلسات بحث و مشورت در جهت تایید مبارزه علیه این تصویب نامه (همان،ص199)
2 – چاپ مخفیانه اعلامیه‏ها و سخنرانی‏های امام ( همان ، ص 201)
3 – ارسال نامه خدمت امام در زندان قیطریه (همان،ص200)
4 – اعزام به مسافرتهای تبلیغاتی از سوی امام؟! جهت تنویر افکار عمومی شهرها، قبل از 15 خرداد 42. (همان، ص202)

نویسنده خاطرات می نویسد : بعد از قیام پانزده خرداد و آغاز نهضت اسلامی، فضلای حوزه به پیشنهاد استاد مصباح تصمیم گرفتند برای مبارزه علیه دستگاه حاکم و پیشبرد اهداف نهضت تشکل منظمی پدید آورند. یازده نفر جمع شدند از فضلای حوزه…. مصباح یزدی – ربانی شیرازی – قدوسی – مشکینی – هاشمی رفسنجانی – آذری قمی – امینی اصفهانی – علی خامنه‏ای – محمد خامنه‏ای – مهدی حائری تهرانی . این تشکل بعد از پیروزی انقلاب جامعه مدرسین حوزه علمیه قم را تاسیس کردند. (همان،ص 204) – البته اکثر ﺁقایان بالا معتقدند که خود به تنهایی پایه گذار این قضیه بوده‏اند. در حالی که یکی از دوستان او حجة الاسلام عبایی خراسانی می‏گوید: بخش اول از دوره دوم فعالیت‏های آیة الله مصباح با هیجانات سیاسی 1342 شروع شد. ولی زود خاتمه یافت و به گواه اظهارات مطلعین عمر این فعالیت به یکسال نیز نرسید. آقای مصباح جزو کسانی بود که در سالهای 42 و 43 برخی از اطلاعیه‏های آن زمان را امضاء کرده است . ولی بعد از آن دیگر اسم ایشان نیست و طی این 15 سال اسمی از آقای مصباح یزدی نیست. (مجله گزارش، شماره 131-133، ص 49).

یکی از کارهایی که گفته می شود مصباح قبل از انقلاب انجام داده است ، انتشار مجله ای است به نام انتقام .

او در ادامه از مبارزات خود می‏گوید : به اقتضای وفای به آن عهد من تا به حال به یاد ندارم که همکاران آن (نشریه انتقام یکی از دو نشریه‏ای است که او و روحانیون دیگر انتشار داده‏اند) را معرفی کرده باشم، البته حالا شاید بتوان گفت که آن سوگند انصراف دارد ولی احتیاطاً چون عهد و پیمانی در کار بوده از معرفی آنان خودداری می‏کنم، به هر حال جمعی از ارادتمندان خالص امام بودند و ارتباطی با بیوت دیگر نداشتند. این نشریه را به راه انداختند و تقریباً بدون مبالغه نود درصد زحمات آن به عهده خود بنده بود. (همان، ص209)

بعد ساواک در موردی نسبت به استاد مظنون می‏شود. طبق نوشته نویسنده :آیة الله مصباح ، پس از به دست آوردن سرنخهایی از ایشان (به عنوان مظنون) ، به روستای فیض آباد در حوالی آشتیان متواری شدند و در آنجا ظرف مدت یکی دو هفته دستخط خود را تغییر دادند (همان، ص213)

آیة‏الله هرگز دستگیر نشد تنها یکبار جهت پاسخگویی به برخی سئوالات احضار شد. (همان، ص215)

از” استاد “به جز اطلاعیه‏ها و بیانیه‏های زیر دیگر اطلاعی در دست نیست . او بعد از آن به تدریس پرداخت و از کل مسائل و حرکات انقلابی دور شد و هیچ ارتباطی با خمینی، بر خلاف نوشته‏های کتاب، نداشت .

عبایی خراسانی می‏گوید: ایشان با امام ارتباط خاصی نداشتند بلکه من نکته‏ای را بگویم که در عرض این مدت کسانی خدمت امام رفتند – در صحیفه نور ثبت شده است – حتی از من به عنوان یک طلبه کوچک چند بار اسم آمده است اما تنها یک نوبت آقای مصباح، آن هم با آقای قرائتی با یک عده از مسئولین در مورد مساله‏ای فرهنگی پیش امام رفتند و از همین معلوم می‏شود که ایشان با امام معشور نبوده اند . بلکه فقط یکبار با یک جمعی رفته‏اند. این مساله شاهد آن است که ایشان بعد از آن زمانی که منزوی شدند دیگر وارد صحنه انقلاب نشدند و در کنار بودند. (مجله گزارش، شماره 131-133، ص 52).

عبایی خراسانی ادامه میدهد : انزوای آقای مصباح ادامه داشت تا اینکه به عنوان ایدئولوگ انقلاب مطرح شد. چه خودش، خود را مطرح کرده باشد و یا دیگران او را مطرح کرده باشند که این موضوع حائز اهمیت است به این دلیل که ایدئولوگ انقلاب بایستی خود با انقلابیون همراه بوده باشد. حال ﺁنکه آقای مصباح که منزوی بود و اصلاً وارد انقلاب نبود.(مجله گزارش، شماره 131-133، ص 51.)

در کل با توجه به اسناد موجود انقلاب اسلامی مصباح تنها 18 امضا پای اطلاعیه‏ها و اعلامیه‏ها زده است .

* تشکیل مدرسه حقانی :
در مورد مدرسه حقانی سخن بسیار است. این مدرسه از پایه‏های استبداد در ایران و به وجود آورنده نیروهای ضد آزادی است،(در مورد این مدرسه، مطلب جداگانه در نشریه انقلاب اسلامی درج شد ). حجة الاسلام شخصی پوش علی جنتی (پسر آیة الله جنتی و معاون وزیر کشور کابینه احمدی نژاد ) در مورد این مدرسه می‏گوید: مدیر مدرسه حقانی در بدو ورود من مرحوم شیخ زاده بود. 7 یا 8 ماه که گذشت (سال 1343) شهید قدوسی مدیریت آنجا را بر عهده گرفت…. (خاطرات علی جنتی، سعید فخر زاده، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 24).

مدرسه حقانی توسط آیة الله قدوسی داماد آیة الله طباطبایی مدیریت و اداره آن مدرسه به عهده آیة‏الله بهشتی بود. مدیریت مدرسه در سال 1343 بر عهده شیخ زاده بود. اواخر آن سال بر عهده قدوسی نهاده شد. اساتید این مدرسه عبارتند از: حجت الاسلام مصلحی (فرزند آیة الله اراکی) – آیة‏الله سید حسن طاهری‏خرم‏آبادی – آیة‏الله تقوی – آیة‏الله محمدی‏گیلانی – آیة‏الله مومن – آیة الله محمدعلی گرامی – آیت‏الله محسن مجتهدشبستری -آیة‏الله جوادی آملی – آیة الله جنتی – آیة الله خزعلی – آیة‏الله انصاری شیرازی و دکتر احمد احمدی (پیشین، صص220-24)

نویسنده کتاب خاطرات مصباح یزدی بر خلاف نظر دیگران می‏خواهد او را به اوج برساند به همین دلیل می‏نویسد: در راستای تحقق آرمانهای اصلاحی حوزه به ابتکار شهید آیة‏الله دکتر بهشتی و مرحوم آیة الله ربانی شیرازی مدرسه نوینی که با یک برنامه درسی جدید بتواند طلاب کوشا و مستعد را در مدتی کوتاه‏تر با بازدهی و ثمردهی بیشتر تربیت کند، زیر نظر مرحوم آیة الله العظمی گلپایگانی تاسیس شد. این مجموعه مدتی در یک ساختمان اجاره‏ای کوچک شروع به فعالیت می‏کند و پس از آن که ساختمان مدرسه حقانی به همت فرد خیری به نام حاجی حقانی (پدر حقانی سازمان مجاهدین – کتاب خاطرات میثمی) و جمع دیگری از خیرین به اتمام می‏رسد، تشکیلات آن مدرسه به این ساختمان انتقال می‏یابد و از مرحوم شهید آیة الله قدوسی برای مدیریت مدرسه حقانی دعوت می‏شود. شهید بزرگوار از روی ذوق و سلیقه عالی و دقت نظرشان در شناسایی استادان کارآمد و خلاق، از استاد مصباح برای ارایه درسهایی در مدرسه حقانی دعوت کردند… پس از چهار سال عضویت در هیات علمی مدرسه حقانی و همکاری صمیمانه با آیة الله دکتر بهشتی و آیة الله قدوسی، سرانجام استاد بنا به درخواست شهید قدوسی مبنی بر شورایی شدن اداره مدرسه به همراه شهیدان قدوسی و بهشتی وآیة‏الله جنتی به عضویت هیات مدیره آن مدرسه در آمدند و مدت شش سال علاوه بر تدریس و ارایه راهکارهای علمی و فکری به منظور رونق امر تحصیل و آموزش، در امور اجرایی نیز مشارکت فعال داشتند. (همان، ص 241-242)

مصباح ، پس از درگیریهایی که بین او و بهشتی، بر سر دکتر شریعتی و سختگیرهای مصباح پیش آمد، از مدرسه حقانی خارج شد.

فاضل میبدی می‏گوید: گاهی آقای مصباح نسبت به افکار دکتر شریعتی خیلی تند می‏شد . یعنی طوری بود که حس می‏کردم قضیه دارد از دایره استدلال خارج می‏شود. بعدها این جلسات مقداری هم سیاسی شد و عده‏ای از جوانان انقلابی که هوادار دکتر شریعتی بودند از بیرون موضع گرفتند و با این جلسه‏ها مخالفت کردند و دامنه‏اش به مدرسه حقانی کشید و در آن‏هم باعث اختلاف‏هایی شد. (مجله گزارش، شماره 131-133، ص 50).

عبایی خراسانی می‏گوید: البته همین موضع‏گیری‏های آقای مصباح باعث شد تا سرانجام میان او و شهید بهشتی اختلاف نظرهایی به وجود آمد و آقای مصباح با خروج از مدرسه حقانی فعالیت هایش را به همراه آقایان خرازی و استادی در قالب موسسه در راه حق ادامه داد. تقریباً تا پس از رحلت امام از صحنه سیاسی – اجتماعی ایران بر کنار بود. البته در این میان گاه به او برای انجام برخی اقدامات سیاسی نیز مراجعاتی می‏شد.(مجله گزارش، شماره 131-133، ص 51).

در آن سالها، اختلاف دکتر بهشتی و مصباح زیاد بود به گونه‏ای که خود دکتر بهشتی که از بانیان مدرسه حقانی بود و انگیزه خود از تاسیس این مدرسه را آشنایی طلاب با علم روز و جهان معاصر قرار داد، بعد از بروز اختلافات با جناح راست مدرسه حقانی به رهبری مصباح یزدی بر سر عقاید دکتر علی شریعتی طی یک سخنرانی در جمع طلاب این مدرسه گفت: “مدرسه ای که بخواهد یک مشت انسان لجوج ، پرخاشگر بی‏جا و متعصب تربیت کند که نتوانند با همه دو کلمه حرف بزنند چه ارزشی دارد؟ این نوع موضعگیریها بسیاری از افراد را به یاد چماق های تکفیری می‏اندازد که در تاریخ درباره عصر تفتیش عقاید کلیسا و قرون وسطی خوانده‏اند” (بهشتی- کتاب شریعتی ، جستجوگری در مسیر شدن)

پرسشی که محل پیدا می کند اینست : ﺁیا اختلاف رفتار بهشتی و همفکران وی با جناح راست مدرسه حقانی ، پس از انقلاب ، بسود مواضع مصباح یزدی حل نشد؟ مصباح یزدی در سخنرانی ای می گوید :” هر جا که آهنگ مخالفت با ولایت فقیه یا ولی فقیه ساز شده سعی کنید آن را خاموش کنید، اگر از روی نادانی است برایش توضیح دهید و شبهه‏اش را رفع کنید ولی اگر از روی غرض ورزی است او را خفه کنید”! (سخنرانی در جمع بسیجیان شهرستان قروه 7 مرداد 81).

اینجا “آیة الله “کار را تمام می کند و دستور خفه کردن را می‏دهد! این آیة الله وقتی “فتوای” خفه کردن و این نوع ترور را می داد – در شرع این آیات عظام حتماً باید بدون خونریزی صورت گیرد! مثل خفه کردن چندین نفر از نویسندگان جنایتهای سیاسی که گردانندگان سازمان ترور به ﺁنها “قتلهای زنجیره‏ای نام نهادند – که همپالگیهای او ماشین اعدام را سالها بود که به راه انداخته بودند.

همان گونه که در بالا دکتر بهشتی در مورد حرکت مصباح گفته بود شاگردان او بلاخره ، همان و بلکه بدتر از ﺁن شدند که بهشتی گفته بود .

“آیة الله “که در کارنامه مبازرات انقلابی او ، هیچ اثری به جز هجده نامه و چند شماره نشریه وجود ندارد، در کتاب خاطرات یکی از دوستانش (مصطفی حائری زاده از اعضای فعال هیات موتلفه) مبارز پیگیر می شود . او می نویسد : درست است که ساواک بالاخره نتوانست ردی از آقای مصباح پیدا کند و ایشان را زندانی سازد. اما ایشان کسی بود که واقعاً در آن شرایط سال‏های 42-44 از زندگی و همسر و فرزندش و بلکه از همه راحتی اش گذشته بود. نشریه انتقام را ایشان به تنهایی یا به کمک عده‏ای چاپ و منتشر می‏کرد. (همان، ص40)

مصباح ، در سال 56 هم، نامه‏ای در حمایت از خمینی امضا نکرد. در توجیه آن، نویسنده خاطرات می‏نویسد: استاد در مورد امضا نکردن نامه سال 1356 در حمایت روحانیون از امام می‏گوید: حقیقت این است که من به آورنده نامه اطمینان نداشتم و گرنه امضای بنده در دهها نامه و بیانیه صریح علیه حکومت هست و در اسناد انقلاب هم ثبت شده و برخی نیز نزد خودم است (همان، ص 263)

وی بعد از خروج از مدرسه حقانی به موسسه “در راه حق ” می‏رود تا آنجا را بسازد!! نویسنده خاطرات او می‏نویسد: برنامه درسی بخش آموزش موسسه ” در راه حق ” با برنامه درسی مدرسه حقانی متفاوت بود و در واقع برنامه جدیدی محسوب می‏شد. در مدرسه حقانی مرحوم بهشتی یک دوره بلند مدت هفده ساله در نظر گرفته بودند که طلاب مستعد و کوشا از همان ابتدای طلبگی پذیرفته می‏شدند و می‏باید با نظم و برنامه‏ای متفاوت با برنامه‏های رایج حوزه به تحصیل می‏پرداختند . اما استاد مصباح در موسسه ” در راه حق ” به دلایلی از جمله کمبود بودجه و امکانات لازم و نیز ضرورت تسریع در آموزش مسائل جدید علوم اسلامی، تصمیم گرفتند طلاب علاقه‏مند و زبده‏ای را که دروس سطح را به اتمام رسانده و مشغول درس خارج شده بودند را جذب نماید و در یک دوره هشت ساله مبانی اندیشه اسلامی و شیوه‏های دفاع از مکتب اسلام را به آنان آموزش دهند. از این رو شرط پذیرش در این دوره آن بود که طلاب جزوه درسی‏ای ارایه کنند که نشان دهد دست کم دوسال در درس خارج فقه اصول شرکت کرده‏اند. (از اینجا بود که بسیاری از نیروهای سرکوبگر به سرعت وارد جریانات نابودی انقلاب شدند و مدرک فقاهت و اجتهاد را گرفتند در حالی باید حدود 20 سال درس می‏خواندند، با مدتی حدود نصف آن مجتهد شدند)….به این ترتیب اولین دوره آموزش در موسسه در راه حق در سال تحصیلی 54-55 با حدود بیست نفر دانش پژوه آغاز شد… کار آموزش و تحصیل در این دوره تا اواخر سال 57 و اوایل سال 58 ادامه یافت .با پیروزی انقلاب اسلامی، شرایط ویژه‏ای در کشور پدید آمد که “استاد” و شاگردانش برای مقابله با تبلیغات ضد اسلامی منافقین و گروههای چپ ( به اصطلاح آن روز) ناچار شدند درس‏ها را تعطیل کنند و به دفاع از ارزشهای انقلاب و اسلامی بپردازند (زندگی نامه آیت الله مصباح، ص 248)

یکی از روحانیون گروه الف، حجة الاسلام محمدی عراقی است. مسئول سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی (همان،ص 251)

*از این زمان بود که باند حقانی‏های طرفدار مصباح وارد دستگاههای قضایی و اطلاعاتی شدند و انجام جنایات سال 60 به بعد را بر عهده گرفتند .

در این مورد در کتاب خاطرت نویسنده مینویسد: در مقابل این تبلیغات مخرب (گروهک‏های التقاطی) استاد مصباح به دفاع و حمایت فرهنگی از اسلام و انقلاب برخاستند. ایشان درسهای بخش آموزش موسسه در راه حق را تعطیل کردند و طلاب گروه (الف) را که مشغول تحصیل بودند برای مبارزه، بسیج کردند… به این ترتیب همه 20 نفر اعضای گروه (الف) درسها و برنامه‏های حوزوی خود را تعطیل کردند و برای مبارزه با تفکرات التقاطی در حد لازم برای تبلیغ آماده شدند و به کردستان – گیلان – مازندران – خوزستان – بوشهر رهسپار شدند (یعنی به مقام رسیدند در دادگاهها و زندانها و…) …. (همان، ص‏ص 249 – 50)

بعد از آن، “استاد” دست به ایجاد بنیادی جدید زد. نویسنده می‏نویسد: بنیاد فرهنگی باقر العلوم محلی بود که فارغ التحصیلان دوره پنج ساله موسسه در راه حق بتوانند در آن جذب شوند و تحصیل را به صورت تخصصی در یکی از یازده رشته ادامه دهند.( همان، ص 255) . و در نهایت مصباح دست به تاسیس موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی زد . در این باره ، نویسنده می‏نویسد: با توسعه امور آموزشی و پژوهشی موسسه “در راه حق ” و بنیاد فرهنگی باقرالعلوم و گسترش فعالیت‏های طلاب شاغل به تحصیل در گروههای مختلف آموزش و پژوهش، کمبود فضا و امکانات برای ادامه فعالیت‏ها کاملاً محسوس بود و برپایی موسسه‏ای جدید که امکانات وسیعتری برای تمرکز امور ﺁموزشی و پژوهشی داشته باشد ضروری می‏نمود . از این رو استاد مصباح و شورای تصمیم گیری تحت اشراف ایشان بر آن شدند که خدمت حضرت امام برسند و از ایشان تقاضای مساعدت بیشتری کنند. امام با این تقاضا موافقت فرمودند و به امر مبارک ایشان برای احداث ساختمان موسسه جدید قطعه زمینی به مساحت هفت هزار متر مربع از طرف ﺁستانه مقدسه حضرت معصومه به استاد مصباح اهدا شد… که ساخت موسسه در سال 1374 تمام شد (همان،ص257) – که البته دروغ است طبق گفته آیة الله عبایی خراسانی ایشان یکبار آنهم به صورت جمعی به ملاقات آقای خمینی رفته است.

* معرفی بهترین شاگردان و دوستان مصباح یزدی :
حجت الاسلام میرسپاه (گروه ارشد مدرسه و عضو حقانی)- حجت الاسلام ابوالحسن نواب (رییس سازمان تبلیغات اسلامی و برادر نواب اطلاعاتی که در بوسنی کشته شد و داماد حجت الاسلام دکتر زارعان)- حجت الاسلام حائری زاده – حجت الاسلام محمد رضا موسوی فراز (از مرکزآموزشی و پژوهشی امام خمینی)- حجت الاسلام عجمین – حجت الاسلام قطبی – حجت الاسلام دکتر محمد جواد زارعان (خواهر او همسر ابوالحسن نواب است)- حجت الاسلام معصومی (معاون مرکزآموزشی و پژوهشی امام خمینی)- حجت الاسلام ابوالحسن حقانی – حجت الاسلام دکتر رهنما – حجت الاسلام محمد حسین زاده – حجت الاسلام دکتر عباسعلی شاملی – حجت الاسلام علی اکبر مسعودی خمینی – حجت الاسلام شیخ محمد حسین بهجتی اردکانی (امام جمعه اردکان) – حجت الاسلام شیخ علی پهلوانی – آیت الله میرزا حسین نوری – حجت الاسلام غلامرضا فیاضی (از اساتید ممتاز حوزه علمیه قم) – محمود رجبی (معاون و مدیر گروه علوم قرآنی موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی)- حجت الاسلام سید محمد غروی (مدیر گروه روانشناسی موسسه امام خمینی)- حجت الاسلام‏دکتر مرتضی آقا تهرانی (استاد اخلاق حوزه علمیه) – حجت الاسلام محمدی عراقی (رییس سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی و داماد آیة الله مصباح) – حجت الاسلام محسن غرویان. این حجت الاسلام همان کسی است که جدیدا بحث جمهوریت و اسلامیت و بی اعتبار بودن ﺁرای مردم را مطرح کرده است. – حجت الاسلام حسین ایرانی – حجت الاسلام حیدر علی ایوبی – حجت الاسلام عبدالرسول عبودیت – حجت الاسلام محمد رضا طباطبایی مدیر جامعه الزهرا – حجت الاسلام ‏نیری یکی از سه قاضی عامل کشتار زندانیان – حجت الاسلام‏صدیقی – حجت الاسلام مبشری (رییس دادگاه‏های انقلاب)- حجت الاسلام‏مویدی – حجت الاسلام‏داراب کلایی – حجت الاسلام‏احمد رهنمایی – حجت الاسلام‏دکتر محمد فنایی – حجت الاسلام‏ نمازی – حجت الاسلام‏ دکتر شمالی.. (همان، ص 104) و از دیگر دوستان استاد که در جلساتی با هم شرکت می‏کردند شیخ عزیزالله خوشوقت (یکی از مفتیان جنایتهای سیاسی ” قتلهای زنجیره‏ای ” و پدر عروس یکی از فرزندان خامنه‏ای) – حجت الاسلام مجید رشید پور – حجت الاسلام ‏سید ابراهیم خسروشاهی – حجت الاسلام شیخ محمد علی واعظ و حجت الاسلام‏سعادت پرور (همان ،ص97)

افرادی که نام ﺁنها در بالا ذکر شد ، به احتمال زیاد از افرادی هستند که در انتخابات ﺁینده در ایران که انتخابات مجلس خبرگان است شرکت خواهند کرد و به احتمال زیاد از اعضای خبرگان خواهند شد .

مصباح در مورد لباس روحانیت نظر بسیار خاصی دارد که مستند قولش معلوم نیست : وی در گفتگو با حجت الاسلام دکتر شاملی ، به او که قصد داشته در تحصیل خارج از کشور لباس نپوشد، گفته است : آیا شما هیچ گاه در وجوب نماز صبح تردیدی کرده‏ای؟ (حجت الاسلام شاملی گفت : ” گفتم شما پوشیدن لباس را به اندازه نماز صبح واجب می‏دانید؟ ) استاد فرمود : ” بلی به خاطر آثار و برکاتی که دارد این چنین است ” (همان، ص79)

یکی از توهم ها که مصباح و فرقه اش ساخته اند همین لباس روحانیت است که در قداست ﺁن هیچ شکی برای او و مریدانش وجود ندارد. استاد این لباس را لباس پیامبر و ائمه می داند و می گوید هر کس که این لباس را پوشیده باشد نماینده ﺁنان است و احترام او واجب شرعی است و می گوید این لباس وجودش موجب برکت برای هر قومی است. با وجود این، خود رفتاری متناقض با ادعایش دارد :

حجت الاسلام دکتر عجمین از شاگردان مصباح می‏گوید: ابعاد عرفانی شخصیت استاد مصباح به قدری جذاب است که در یکی از سفرهای خارجی ایشان، یک کشیشش مسیحی پشت سر ایشان به نماز ایستاده بود و بعد از نماز گفته بود من از سجده شما خیلی لذت بردم (همان،ص‏ص 66-65).

احتمالاً در یکی از این سفرها بود که آیة الله به خاطر مسائل عرفانی ، در جشن بالماسکه نیز شرکت کرده بودند.گفته می شود که استاد برخی اوقات برای اشنایی با مراسم هالوین به صورت مخفی و با لباس ملبس به لباس ﺁدم های معمولی در این جشن شرکت می کند.

نویسنده در کتاب خاطرات در مورد مناظره استاد می‏گوید: جلسات مناظره استاد مصباح و احسان طبری – از سرسپردگان و تئوریسین‏های حزب توده – از نمونه‏های بارز مبارزات ایشان با الحاد است. این جلسات در بدو پیروزی انقلاب برگزار شد…

شاید همین تلاش‏های علمی استاد در نقد مارکسیسم بود که سبب شد آقای طبری در اواخر عمر خود به اشتباه خویش و خطای تئوری‏های مارکسیسم پی ببرد و به دامان پاک عقیده اسلامی بازگردد. (همان،ص 227)

البته خاطره نویس نمی‏نویسد چگونه طبری به دامان ” عقیده پاک اسلامی ” باز گشت ؟ زیرا همین ” بازگشت ” را نیز ، در باره سعیدی سیرجانی، ترتیب دادند . بعد معلوم شد با چه روشهای دهشتناکی او را به اصطلاح از نظریاتش” بازگرداندند”! این روش روشی بود که حکم اجرای ﺁن را ” استاد ” به امثال ﺁقای سعید امامی و فلاحیان و حسینیان و رازینی و پور محمدی و … ﺁموزش داده بود .

* در مورد خشونت و اخلاق مصباح، ابوالحسن نواب میگوید: ایشان کانون محبت است… چه کسی از زبان ایشان آزار شخصی دیده است ؟ چه کسی از برخورد فیزیکی ایشان خاطره‏ای دارد؟ چگونه می‏گویند ایشان تئوریسین خشونت است ؟ (همان، ص49)

در جواب نواب ، باید نظری کوتاه به دو سه جمله از بیانات ضد خشونت آیة الله بیندازیم:البته در بالا اظهار نظرهای او را ﺁورده ایم . کتاب ” جنگ و جهاد در قرﺁن ” که ناچیز کردن و از خود بیگانه کردن اسلام در بیان خشونت است ، در دسترس همگان است . با وجود این، اظهار نظرهای دیگری از او را می ﺁوریم :

– اگر با دلایل قطعی برای مردم ثابت شد که توطئه‏ای علیه نظام اسلامی در کار است و می‏خواهند این نظام را براندازند، دیگران به هر دلیلی هم توجه ندارند، یا صلاح خودشان نمیدانند، اگر مردم قطعیت پیدا کردند خودشان اقدام باید بکنند، این هم از مواردی است که خشونت جایز است .

(ویژه نامه لثارات الحسین برای مصباح – 11 شهریور 1378)

– اما این شیاطین فراموش کرده‏اند و خیال کرده‏اند با تبلیغ تساهل و تسامح، غیرت نواب صفوی‏ها و فداییان از بین رفته است. غافل از اینکه آن روح الان هم در پیکر جوانان بسیجی ما وجود دارد. البته در آن زمان کسی که کتاب ورجاوند بنیاد را نازل کرد به دست فداییان اسلام به درک واصل شد و امروز جانشینان کسروی در صدد هستند دین، کتاب و پیامبر جدیدی را عرضه کنند و دارند کتابهای کسروی را تجدید چاپ می‏کنند. (لثارات الحسین، شماره70، ص 2)

* “آیة الله “دروغهای جالبی در مورد چمدانهای پر از دلار خارجی‏ها برای روزنامه نگاران را به سطح جامعه کشاند ولی هرگز نتوانست حتی یک دلار از آنها را ثابت کند و مشکلی هم برای او پیش نیامد زیرا وی یکی از محکمات دین اسلام است . آیة الله محسن مجتهد شبستری می‏گوید: مسئله اهانت به آقای مصباح و شخص نیست. بلکه منظور اهانت به احکام اسلام است چون ایشان از محکمات اسلام دفاع می‏کند. (زندگی نامه آیة الله مصباح، ص 284)

*نظریه حرکت قسری و ترور:
– او واضع نظریه ” حرکت قسری ” است. در این “نظریه” او از نظریه “قهر که مامای تاریخ است ” پیروی می کند . به احتمال نزدیک به یقین ، احسان طبری از این پیرو فلسفه یونانی چیزی نیاموخت اما او از نظریه خشونت استالینی همه چیز ﺁموخت. هرچند پیرو فیلسوفان یونانی معروف به ” فیلسوفان جانبدار استبداد ” است که معتقد بودند بعلت نادانی مردم ، به هدف خوب ، با خشونت باید رسید. پس، نیازی به ﺁموزش نداشت. جز اینکه ﺁئین خشونتی که استالینیستها باب کردند ، توجیه روز پسند خشونت را در اختیار او گذاشت:

-” استاد” در حال حاضر مسئول مبارزه با کلیه نیروهای آزاد اندیش است . علاوه بر آن در حال انقلاب فرهنگی می‏باشد .در عین حال ، به همراه ذوالقدر و باهنر و مجتبی هاشمی و… در شورای هماهنگی نیروهای انقلاب اسلامی در حال برنامه ریزی سرکوب آزادی در ایران است. استاد که برای بر سر کار ﺁوردن احمدی نژاد بسیار کوشید، قصد دارد ایران را با افکار و ایده های خود به نابودی بکشاند .

– فتوی دادن نیز از کارهای اساسی “استاد “می‏باشد . در مورد جنایتهای سیاسی ، به اصطلاح قتل‏های زنجیره‏ای ، تعدادی از فتواهای قتل‏ را” استاد “صادر کرده است : در اعترافات سعید امامی در جلد 16 پرونده صفحه 384 هنگامی که بازجو از وی سؤال می‏نماید آیا اعدامها رویه امنیتی داشت و با حکم “حفظ نظام از واجبات است” انجام می‏شد یا حکمهای موضوعی نیز داشت؟ جواب می‏دهد: فلاحیان با وجود آنکه خود حاکم شرع بود، اما معمولا” و در موارد حساس احکام حذف محاربان را شخصا” صادر نمی‏کرد. او این احکام را از آیة‏الله خوشوقت (پدر یکی از عروسهای آقای خامنه‏ای و دوست نزدیک آیة الله استاد! مصباح) – آیة‏الله مصباح، آیة‏الله خزعلی، آیة‏الله جنتی و گاها” نیز از حجة‏الاسلام محسنی اژه‏ای دریافت می‏کرد و بدست ما می‏داد. ( این اشخاص شاخه “روحانی ” سازمان ترور را تشکیل میدهند ) ما فقط به آقایان اخبار و اطلاعات می‏رساندیم و بعد هم منتظر دستور می‏ماندیم . مثلا” وقتی باخبر شدیم که حاج احمد آقا در جلسات خصوصی به مسئولان نظام و حتی به ولایت امر اهانت می‏کند. آن را ارجاع دادیم و بلافاصله دستور آمد که همه رفت و آمدهای ایشان را زیر نظر بگیرید و از مکالمات و ملاقاتهای ایشان نوار تهیه کنید. ما هم بمدت یکسال همین کار را کردیم. متاسفانه حاج احمد آقا به راه یک طرفه بدی وارد شده بود که برگشت نداشت. وقتی دستور حذف حاج احمد آقا را آقای فلاحیان به من ابلاغ کرد مضطرب شدم و حتی به تردید فرو رفتم. دو روز بعد، همراه با آقای فلاحیان به دیدار آیة‏الله مصباح رفتیم، آقایان محسنی اژه‏ای و بادامچیان هم آنجا بودند البته بعدا” حاج آقا خوشوقت هم از بیت آمدند آنجا و نظر جمع بر این بود که نباید به کسانی که با ولی امر مسلمین خصومت می‏کنند، رحم کرد …

* “استاد ” در توجیه امور مربوط به ترور و قتل و اینکه ابتدا دستور باشد و یا بعد از ترور، مفتی تایید کند ، برغم ممنوعیت ترور در اسلام ، با جعل معنی برای کلمه ( ارهاب) و با جعل تاریخ، دلیل، می تراشد و به شرح زیر ” حکم دینی ” جعل می کند :

” ابولوءلوء پیش حضرت علی می رود و میگوید که خلیفه وقت دارد به اسلام خیانت میکند و من میخواهم او را بکشم. شما به عنوان ولایت اجازه می دهید؟ حضرت علی به او نگاه میکند و میگوید : تو به وظیفه ات عمل کن. من به تو چیزی نمیگویم. ابولوءلوء خلیفه را میکشد، پیش حضرت علی برمیگردد و می گوید که من خلیفه را کشتم و حالا دنبال من هستند تا مرا بکشند. حضرت علی میگوید که تو به وظیفه ات عمل کرده ای . او را به کاشان میفرستد و همیشه هم از عطایای ولایت بهره مند بوده است. مصباح ادامه میدهد : ما در قبال سکوت مقام ولایت مسئولیم.

* نظر فرقه در مورد دکتر علی شریعتی :

محمد یزدی در جریان دکتر شریعتی دست به افشای عده‏ای از همرزمان خود می‏زند و می‏نویسد: ” در بین دوستان بنده آیة الله مصباح جبهه‏گیری تندی علیه دکتر شریعتی نمود و در کمال صراحت علیه دکتر اقدام به مبارزه فرهنگی نمود . بنده به ایشان اعتراض کردم که من بر این باورم که شیوه شریعتی بسیار خطرناک است، اما لزومی نمی‏بینم که با تندی و صراحت با این قضیه برخورد کنیم . آقای مصباح گفت قضیه حساس‏تر از این حرفهاست که شما گمان می‏کنید.” ( کتاب خاطرات ﺁیت الله یزدی – مرکز اسناد انقلاب اسلامی ، ص 227)

و باز در این مورد مینویسد: ” در جریان شریعتی و مرحوم مطهری که در میان مردم به خصوص جوانان فرهنگ دوست، شکافی ایجاد کرده بود، جامعه مدرسین جلسات متعددی تشکیل داد و بحثهای مسبوطی مطرح کرد. آقای مصباح در آن ماجرا قائل به دیدگاه خاصی بودند و بقیه اعضای جامعه در برابر ایشان قرار داشتند. جلسه مزبور منزل آیة الله حسین نوری همدانی (مصباح داماد ایشان است – برادر نوری همدانی از اعضای پر و پا قرص دوره ها با سید مصطفی خمینی بود). تشکیل شده بود و بحث به مرز کفر و ایمان رسیده بود. در آن جلسه آقایان: محمد محمدی گیلانی، مظاهری و سید علی اکبر موسوی یزدی هم حضور داشتند. ای کاش در آن جلسه ضبط صوتی بود تا گفتگوها را ضبط می‏کرد که در این صورت نواری به یاد ماندنی الآن وجود داشت. بعضی‏ها صریحاً شریعتی را تکفیر می‏کردند و بعضی دیگر نظر ملایمتری داشتند و او را مسلمان درجه یک می‏دانستند. بنده مامور شده بودم که طرفداران دو نظریه متضاد را در مورد شریعتی در کنار هم جمع کنم تا به نظر مشترکی برسیم. درآن جلسه افرادی که با کفر و تکفیر شریعتی مخالف بودند از نظرات مرحوم ملاصدرا یاد می‏کردند و می‏گفتند: نه مگر این که این محقق هم در کتاب اسفارش نظرات ظاهراً کفرآمیزی را مطرح کرده است؟. آیت الله جوادی آملی هم در این جلسه حضور داشتند و از آقای وحید خراسانی (پدر زن صادق لاریجانی) هم با آنکه عضو جامعه نبودند، به دلیل نقش داشتن ایشان در مسائل، دعوت به عمل آمده بود. بنده به خاطر دارم که در آن جلسه، وقتی بحث به طول انجامید عرض کردم: بحث و اختلاف علمی همیشه درحوزه‏ها بوده و خواهد بود. اما این جلسه یک جلسه علمی نیست و بیشتر رنگ سیاسی – اجتماعی دارد. بر این اساس پیشنهاد شد که این جمع به طور یکپارچه نظر خود را راجع به مسلمان یا کافر بودن شریعتی اعلام کند. خوشبختانه این پیشنهاد پذیرفته شد و پس از شور و مشورت آقایان به این نتیجه رسیدند که اعلام کفر در مورد شریعتی بازتاب خوبی ندارد و در کل به مصلحت اسلام و مسلمین نیست. (یعنی مصلحت را در نظر گرفتند وگرنه آنها شریعتی را کافر می‏دانند).

بنده خودم در آن جلسه به برخی از دلایلی که به عنوان شاهد بر کفر شریعتی ذکر شد، پاسخ گفتم و عرض کردم: کسی که وارد گود تحقیق می‏شود حق دارد که راجع به مسائل نظر دهد . مگر علمای بزرگ چنین حقی را ندارند؟ البته باید دقیقاً بررسی شود که لغزشهای شریعتی در چه مسائل فرعی و جزئی است و هدف او از انکار بعضی مسائل یا اهانت به بعضی از علماء چیست؟ آنچه مسلم است این است که اینها به تنهایی دلیل بر کفر و زندقه نمی‏شود… خوشبختانه در آن جلسه موفق شدم که جرات تکفیر شریعتی را از آقایان گرفتم. سرانجام به این نتیجه رسیدند که دخالت آقایان در این مقوله – چه اثباتاً یا نفیاً – موجب بزرگ شدن قضیه خواهد شد. بنابراین بهتر آن است که جامعه مدرسین در این رابطه دخالت نکند. … بعد از آن قرار بر سکوت نهاده شد، مطرح گردید که آقای مصباح یزدی که در جلسه حضور ندارد احتمالاً به فعالیتهای خود علیه شریعتی درجلسه آقای اسلامی ادامه خواهد داد. در این خصوص چه کنیم؟ عنوان شد که تکلیف کردن آقای مصباح به سکوت صحیح به نظر نمی‏رسد و ایشان تکلیف خود را بهتر می‏داند… وقتی موضوع به اطلاع آقای مصباح رسید ایشان گفتند من دست از برنامه هایم علیه شریعتی بر نمی‏دارم چون به شدت از این جهت احساس خطر می‏کنم… حاصل صحبتهایی که در جلسه جامعه مطرح شد از طریق آقای سید علی محقق فرزند مرحوم داماد (که خود داماد آیت الله حائری بود. که عضو بود و با شهید مطهری نسبت فامیلی داشت) به اطلاع آن شهید رسید و ایشان هم همچنان بر این عقیده خود پای فشردند که من دیگر به حسینیه ارشاد نخواهم رفت… در میان جمع ما برخی کسان همچنان بر این اعتقاد باطنی خود پای می‏فشردند که اظهاراتی همچون اظهارات شریعتی موجب خروج از دین است. تازه اگر هم نتوان او را کافر دانست، مسلمان دانستن او هم صحیح نیست…. در میان فضلای حوزه علمیه قم، اختلافات زیادی راجع به شریعتی وجود داشت. برخی از افراد قائل به ارتداد او بودند و حتی جواز قتل او را صادر کرده بودند.(گفته می‏شود مصباح یکی از این افراد بود). برخی دیگر دقیقاً بر عکس او را یک سخنران اسلامی و مفید به حال جامعه می‏دانستند و بر این عقیده بودند که شریعتی دست کم جوانان این مرز و بوم را از مراکز فساد و فحشا و سینماها جدا می‏کند و به دامن اسلامی می‏اندازد و این خود خدمت بزرگی است و روحانیت اگر راست می‏گوید دست جوانان به راه آمده توسط شریعتی را بگیرد و باقی راه را به آنها نشان دهد….مراجع تقلید در قم تا آنجا که من اطلاع دارم با شریعتی مخالف بودند به خصوص بعد از اظهارات او راجع به مرحوم مجلسی در کتاب تشیع علوی و تشیع صفوی… بنده خود شخصاً نسبت به دکتر شریعتی بر این باور نیستم که او نعوذ بالله غیر مسلم است ولی مسلمانی است که رسوبات فکری موجود در محیط تحصیلی او در عمق اندیشه‏اش جا گرفته بود و رهایش نمی‏کرد. از سویی دوست داشت مروج دین باشد و از طرف دیگر نمی‏خواست از افکار شکل یافته‏اش دست بردارد. او خود را مرهون اساتید غربی‏اش می‏دانست و حتی خود تصریح می‏کرد که من دین شناس نیستم و تنها در خصوص جامعه‏شناسی مهارت دارم. به نظر می‏رسد که او یک نگاه بیرونی به دین اسلام دارد و شناخت عمیقی نسبت به دین آنگونه که خیلی‏ها در مورد او گمان می‏کنند نداشت. ” خاطرات ایت الله یزدی – مرکز اسناد انقلاب اسلامی – (کتابهمان، ص‏ص 281-2-3-4-5)

برای روشن‏تر شدن دیدگاه برخی از این افراد (روحانیون) به نظرات برخی از آنها نظر می‏اندازیم: حجة الاسلام مسعودی خمینی- یکی از شاگردان مصباح یزدی و از افرادی که به فرقه مصباحیه نزدیک است – در مورد شریعتی می‏گوید: ” در میان کتاب‏های شریعتی، کتاب کویر کتاب عجیب و غریبی است و من به درستی متوجه نشدم که نویسنده در صدد بیان چه مطلبی است. نظر من این بود که دکتر شریعتی، عنصر بسیار خوبی است . بعد نظر آقای مصباح را جویا شدم. با تندی گفت: تو چرا این حرف را می‏زنی و با این فرد موافقت می‏کنی؟ گفتم چرا؟ گفت مگر تو نمی‏دانی او کیست؟ گفتم نه. گفت با مطالعه کتابهایش معلوم می‏شود. گفتم کتابهایش را خوانده‏ام و موارد محدودی هم اشکال پیدا کردم حالا نظر شما چیست؟ گفت به نظر من شریعتی یک انسان منحرف و بسیار مضر برای اسلام و انقلاب است تو روی چه حسابی او را خوب می‏دانی؟ بعد آقای مصباح، اشکالاتی را که من به کتاب اسلام‏شناسی وارد کرده بودم مطالعه و تایید کرد و گفت اشکالات خوبی گرفته‏ای من هم نظرم همین موارد است به اضافه مواردی دیگر. ” او می نویسد: ” به نظرم رسید که امام طی مرقومه‏ای برای آقای مطهری ابراز کردند که شریعتی را تعدیل یا اخراج کنید البته یقین نداشتم که امام چنین جمله‏ای را فرموده باشند. حتی بعد از اینکه امام به قم آمدند در صدد بودم که از خود ایشان سئوال کنم ولی موقعیت فراهم نشد. ” ( خاطرات مسعودی خمینی، جواد امامی، 1381، مرکز استاد انقلاب اسلامی، ص 347-8). )

مسعودی خمینی می‏نویسد: ” بعد از اینکه هویت شریعتی و انحرافات او اندکی خودش را نشان داد، در اولین فرصت که به سیرجان برگشتم علم مخالفت را با او برافراشتم و در جلسات دوشنبه که با جوانان شهر داشتیم هر بار بخشی از نقدهایی که بر کتابهای شریعتی نوشته بودم برای حضار می‏خواندم و علنا ابراز می‏کردم. وی ادامه می‏دهد: یکی از خصوصیات دکتر شریعتی که واقعاً برای اسلام و انقلاب مضر بود مخالفت او با روحانیت بود اگر در کتابهای ایشان دقت کنید این معنا را به وضوح می‏یابید. ایشان عمیقاً به اسلام منهای روحانیت می‏اندیشید.” (همان، ص 350)
از افراد دیگری که خود مظهر جهالت است، حجة الاسلام دعاگو سخنگوی ستاد ائمه نماز جمعه تهران است. او می نویسد : ” از اشکالات شریعتی نداشتن تعهد شایسته مانند یک انقلابی مسلمان نسبت به مسائل شرعی بود، به گونه‏ای که افراد مختلف نقل می‏کردند مرحوم دکتر شریعتی پایبندی عملی شایسته و در شان انقلابی نسبت به بعضی از وظایف عبادی نداشت و مثل افراد سهل انگار عمل می‏کرد به عبارت دیگر آن تعبدی که یک مسلمان به معنی واقعی نسبت به تکالیف شرعی دارد مرحوم شریعتی نداشت . به همین دلیل ایشان از لحاظ معنوی و عرفانی نمی‏توانست الگویی برای نسل جوان ما باشد . ” ( خاطرات حجة الاسلام دعاگو، ص 206) البته اگر دکتر شهید نمی شد مسلما بعد از انقلاب توسط همین افراد اعدام میشد.

“آیة الله”خزعلی مانند دیگر دوستانش در مورد دکترشریعتی میگوید: به همین علت اجانب برای ما حسینیه ارشاد ساختند. یادم می‏آید مؤمنین آن جا را یزیدیه اضلال می‏خواندند. چون حمله به دستگاه پهلوی چاشنی روز بود، بعضی مواقع به رژیم در حسینیه ارشاد حمله می‏شد . اما این برای اغفال مردم بود. با شروع کار حسینیه کم‏کم در مساجد تفرقه و اختلاف وارد شد می‏خواستند در بین مردم چنین چیزی را جا بیندازند که روشنفکر جایش در حسینیه ارشاد و واپس گرا جایش در مساجد است. در حسینیه ارشاد، دختر و پسر جوان و دانشجویان جمع می‏شدند که البته خود یک خطر بود. مرحوم مطهری و حضرت امام با اقدامات و سخنان خود این توطئه را خنثی کردند. حسینیه ارشاد در حال ضربه زدن به وحدت بین دانشجو و روحانی و دیگر گروهها و دسته‏های مردم بود. مرحوم مطهری نخستین کسی بود که پی برد حسینیه ارشاد خلاف ارشاد مردم حرکت میکند . یک روز ایشان به من و مرحوم هاشمی نژاد گفت: من نسبت به آینده اسلام احساس خطر می‏کنم چون این شریعتی و دوستانش مطالب ساده اسلام را نمی‏فهمند. مرحوم مطهری مستقیم و غیر مستقیم خطر مذکور را در مجامع و مجالس بازگو کرد و حتی این مسئله تا حدودی منجر به انزوای ایشان گردید. ( همان اثر، ص135). وی ادامه می‏دهد: البته اکنون اذهان مردم و جوانان نسبت به دکتر شریعتی روشن شده است. افراد انقلابی ما گاهی او را در ردیف مطهری و بهشتی قرار می‏دادند که البته برای من تأثر آوربود. وی ادامه می‏دهد: آن زمان اگر حرفی می‏زدیم ممکن بود برخی تصور کنند چون شریعتی را به چشم یک رقیب می‏بینیم این نظر را درباره او دادیم . ولی اکنون وضعیت تغییر پیدا کرده است می‏توانیم واقعیت‏ها را به مردم بگوییم (خاطرات حجت الاسلام و المسلمین خزعلی، ص137) .

وی خاطره‏ای دارد از دکتر شریعتی که جالب است. می‏گوید: دریک جلسه‏ای که اینجانب، شهید مطهری، شهید بهشتی، شهید مفتح و آقای هاشمی رفسنجانی حضور داشتند (در منزلی نزدیک سید خندان در خانه فردی به نام صادق پیراهن دوز) ما تعرضاتی به شریعتی – که در آن جلسه نیز حضور داشت – کردیم. البته مرحوم بهشتی تعرضاتش غیر صریح بود . ولی من و شهید مطهری صریح و روشن علیه شریعتی موضع‏گیری کردیم. دکتر شریعتی در این جلسه ادعا کرد که من پشتیبان روحانیت هستم. مرحوم مطهری ضمن رد سخنان او گفت: شما ادعا میکنید که وحدت حوزه و دانشگاه را شما بنا نهاده‏اید. ولی واقعیت این است که آقای طالقانی این کار را بیست و چند سال قبل انجام داد. شما به اندازه یک خربوزه فروش هم برای روحانیت احترام قائل نشدید. چون شما گفته‏اید روحانیون اگر صدای خوبی داشته باشند روضه خوان می‏شوند، اگر نداشته باشند و استعداد مختصری داشته باشند مسئله گو می‏شوند و اگر این دو را نداشته باشند امام جماعت می‏شوند.(خاطرات حجت الاسلام و المسلمین خزعلی، ص136.

*******************************************************

مصباح یزدی؛ نظریه پرداز مکتب دروغ:

https://i2.wp.com/imamalinet.net/image/negar/film-vig/mesb.jpg

پنج سالی می شود که در سرزمین من درهای حکومت همه بر پاشنه دروغ می چرخد. نمونه آخرش دروغهایی است که مصباح یزدی درباره اسلام و حکومت اسلامی ساخته است. این به ظاهر فقیه عالم که » مقام عظمای ولایت » با مطهری دوم خواندنش او را در جایگاه تئوریسین نظامی نشانده که رهبری اش با اوست، چهارشنبه شب گذشته در ادامه سلسله نشست‌های شرح خطبه فدکیه در دفتر رهبر در قم، گفته است: » اگر حاکم اسلامی ياور داشت ، بايد کمر را محکم ببندد، و احکام اسلامی را دقيقا اجرا کند و در اين جا ديگر بحث دموکراسی ، آزادی و حقوق بشر جايی ندارد.» تئوری پرداز » مکتب دروغ » در ادامه کشتن مخالفان حکومت اسلامی را جایز شمرده و تلویحاً هر کسی را که مخالف حکومت فعلی است مستحق مجازات اسلامی دانسته گفته است: » بعد از آن که جامعه اسلامی تشکیل شد، اگر کسی مخالفت کرد، باید او را سرجایش نشاند. «

نافقیهی که دروغ می بافد

دروغ ، دروغ، دروغ و باز هم دروغ. از در و دیوار سرزمین من این روزها دروغ می بارد. حاکمان دروغگو. دولتمردان دروغگو. واعظان دروغگو. قاضیان دروغگو. شاعران دروغگو. و البته فقیه نمایانی که نان شبشان دروغ گفتن است و تزویر کردن وریا بافتن. نافقیهانی که عِرض خود می برند و زحمت دین می دارند. فقیه نمایانی که معتقدند: » بر اساس اسلام، در مواقع ضروری و استثنایی، دروغ گفتن واجب است… » و از آنجا که دروغگو همیشه کم حافظه است، یادشان می رود که پیامبر همین اسلام گفته است: » از دروغگويي بپرهيزيد، در موردي كه گمان ميكنيد نجات شما در دروغ گفتن است، بدانيد كه اشتباه كرده‌ايد و هلاك شما در دروغ است. » همان پیامبری که درباره دروغ گفته است: » دروغگو، دروغ نمي‌گويد مگر به سبب حقارتي كه در نفس خود دارد. » با این همه در سرزمین من حالا کسانی » تئوری پرداز » » ولی امر مسلمین » شده اند که دروغ در تار و پود » نظریات » شان نسبت به امر » ولایت » تنیده شده است.

پدیده ای به نام مصباح یزدی

در سرزمین من تا صحبت از حاکمان دروغگو می شود همه یاد احمدی نژاد و پشتیبانانش می افتند و تا صحبت از فقیه نمایان دروغگو می شود نام محمد تقی مصباح یزدی در اذهان خودنمایی می کند. روحانی فرصت طلبی که قدرتش در رنگ عوض کردن و تغییر موضع دادن شهره است. چنانکه درباره اش وزیر اسبق فرهنگ و ارشاد اسلامی در وبلاگش می نویسد: » حضرت آیة الله مصباح خود از مصادیق درجه اول و بی همانند فتنه اند… » عطاالله مهاجرانی ادامه می دهد: » در روزی که از رادیو اعلام شد، آیه الله خامنه ای به عنوان رهبر جمهوری اسلامی انتخاب شده است، در همانروز جلسه ای در محضر آیة الله مصباح در دفتر ایشان در پژوهشگاه در قم برگزار شده بود. یکی از شاگردان ایشان، آقای نواب از آقای مصباح می خواهند که در باره ی رهبری آیة الله خامنه ای سخنی بگویند. ایشان سکوت می کنند. آقای نواب درخواستشان را تکرار می کنند. آقای مصباح می فرمایند: من چه بگویم در باره ی کسی که نمی تواند یک صفحه ی رسایل بدون اعراب را از رو بخواند…» او در ادامه با اشاره به تغییر موضع مصباح یزدی می نویسد: » مدتی بعد…آیة الله خامنه ای به قم می روند. فیلمی که از سوی دفتر آیة الله مصباح تهیه شده است. مقدمات نزول اجلال مقام رهبری را نشان می دهد. دورتادور فرزندان و نوادگان و عروس های آقای مصباح نشسته اند و برخی شاگردان مقرب ایشان. رهبری می رسند. آقای مصباح به سمت در می روند و خم می شوند و بر پای رهبری می افتند تا بر پای ایشان بوسه بزنند. » مهاجرانی سپس می نویسد: » البته جایزه شان هم این بود که رهبری فرمودند: آیة الله مصباح جای خالی علامه طباطبایی و شهید مطهری را پر کرده اند… «

تئوریسین مکتب دروغ

تئوریسن بزرگ » مقام عظمای ولایت » که این روزها از سوی هوادارنش لقب » امام » را هم گرفته از طنز روزگار مديرموسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني است. همان کسی که در ایام مبارزات انقلاب 57 گفته بود : » آقا روح الله آخرتش را به انقلابش فروخته » ( نقل به مضمون ) حالا مدیر موسسه ای با عنوان » خمینی » شده است و به همین هم قناعت نمی کند و درباره امام و اهداف و اغراضش » مهملات » ی می بافد که بیا و ببین! مثلاً جایی می گوید: » حرف های آقای خمینی در پاریس درباره دموکراسی به آن دلیل بود که مردم از فردای انقلاب وحشت نکنند… » ( نقل به مضمون ) یا در جای دیگری می گوید: » تاکید اقای خمینی بر «جمهوری اسلامی» به آن دلیل بود که موقعیت برای اعلام حکومت اسلامی مناسب نبود… » یعنی رسما دروغ را ترویج میکند و آن را به رهبر کبیر انقلاب هم نسبت می دهد که به دروغ از جمهوری حرف زده و حالا که قدرت دست ماست باید انتخابات را تعطیل کنیم!
جالب است که این حرفها را کسی می زند که اساساً نه امام خمینی و نه حتی انقلابیون دیگری نظیر مطهری یا شریعتی را اصلاً قبول نداشت و نه تنها هیچ حرکت و اقدام عملی در جریان مبارزات و به نفع انقلاب کرده بود، بلکه با آن هم مخالفت می کرد. به عنوان نمونه در مورد مخالفتهای مصباح یزدی با دکتر علی شریعتی از اصلی ترین تئوریسنهای انقلاب 1357، مصطفی تاج زاده از مطرح ترین معترضان به نتایج انتخاباتی کودتای سال گذشته می گوید: » آقای مصباح … در همان ایام انقلاب، همّ و غمش این بود که چگونه دکتر شریعتی را بکوبد و به این ترتیب اندکی از زحمت ساواک بکاهد . » یا دکتر سروش بعد از مرگ دکتر شریعتی در مصاحبه ای می گوید :» آقای مصباح نسبت به شریعتی بسیار بدبین و بدگمان بود و با تندخویی، نسبت‌های ناروایی به شریعتی می‌زد و سخنان او را در حد و حدود کفر می‌دانست. «

زمانی برای مستی دشمنان خمینی

بسیاری از چهره های انقلابی نزدیک به رهبر پیشین انقلاب معتقدند » دروغ «ها و » مهملات «ی که مصباح یزدی و پیروانش به امام خمینی نسبت می دهند، انتقامی است که آنها برای خاموش کردن آتش شعله های نفرتشان از خمینی و یاران و اصحاب و انصارش تدارک دیده اند و در نهایت قصدی جز فروپاشی انقلاب از طریق تحریف و از کار انداختن کارکردهای ملی و دینی امام و خانواده اش که می تواند موجب حفظ و عبور آن از گردنه های سخت بشود، ندارند.
در این باره علی اکبر محتشمی پور از نزدیکان و یاران خمینی می گوید: » پروژه تبلیغ علیه جریان علاقمند به امام و مجمع روحانیون مبارز و گروه‌هایی که در خط امام بودند سال‌هاست که کلید خورده و لذا ناامیدی و خالی کردن عرصه مفهومی ندارد.جریانی در مملکت پشت پرده است که به دنبال انتقام جویی از امام و انقلاب است. «

نماینده سابق مردم ادامه می دهد: » بنیاد الغدیر با آن اسم زیبا برای ضربه زدن به اندیشه‌ها و افکار امام فعالیت می‌کند و انجمن حجتیه در آنجا لانه کرده است و بسیاری از نقشه‌ها علیه اندیشه‌های امام، بیت امام و دفتر نشر آثار امام از آنجا طراحی می‌شود. » او با اشاره مستقیم به نفرت مصباح و اصحاب و اعیانش می گوید: » فکر می‌کنم فرقه مصباحیه که من چند سال است روی آن تاکید می‌کنیم، بی‌کار ننشسته است اینها جریانی بسیار خطرناک و خشن هستند که به هیچ کس رحم نمی‌کنند و نه امام را قبول داشته و دارند نه حتی آیت‌ الله خامنه‌ای را و از ایشان پلی ساخته‌اند برای رسیدن به اهدافشان و وقتی اهدافشان رسیدند ریشه رهبری را هم می‌زنند. » محتشمی پور در ادامه می افزاید: » این جریانات [ مصباح و یارانش ] برای ضربه زدن و نابود کردن اندیشه و تفکر امام و همه کسانی که با اعتقاد برای اجرای اندیشه‌های امام کار کرده‌اند تلاش می‌کند. این جریان برای ریشه کن کردن طرفداران واقعی امام و انقلاب گرفته و وقتی ریشه اینها را زدند به سراغ خود خامنه‌ای می‌روند. «

یکی دیگر از روایتهای مربوط به مصباح یزدی و مخالفتش با خمینی ماجرای تحریم جشن نیمه ی شعبان است آیت الله » موسوی تبریزی » در این رابطه در 25 مرداد 1378 به خبرنگار روزنامه توقیف شده آریا چنین می گوید: » در سال 57، امام نزدیکی های نیمه شعبان اعلام کرد که به خاطر شهدای زیادی که انقلاب داده است و به خاطر مبارزه با رژیم شاه، امسال نیمه شعبان را جشن نمی گیریم… در قم، موسسه در راه حق که آقای مصباح یکی از گردانندگان آن جا بود، مراسم جشن گرفتند! » در این باره آیت الله عبایی خراسانی نیز چنین می گوید: » نکته ای که درباره موسسه در راه حق هست، بعضی مواضع این موسسه در برابر مواضع امام است. مثلا موردی که در جشن نیمه شعبان روی داد. با این که ما نسبت به امام زمان (علیه السلام) بایستی همیشه به یاد ایشان باشیم و انقلاب را به سمت مورد نظر ایشان هدایت کنیم، ولی در یک زمان، امام مصلحت نمی دیدند که جشن نیمه شعبان برگزار شود. شاید به این دلیل که ما عزادار بودیم و قوانین اسلام و قرآن هتک شده بود. در این جا حتی امام به دوستان سفارش کردند و پیام فرستادند که در جشن نیمه شعبان کاری که خوشحالی را نشان دهد، انجام ندهید. » او سپس می افزاید: » چون ما خوشحال نیستیم و خود امام زمان (علیه السلام) هم به خاطر کارهای طاغوت نسبت به اسلام و انقلاب و نسبت به حمایت از اسراییل و دشمنان اسلام ناراحت است و بنابراین، خیلی شادی نکنید. متاسفانه ما می بینیم موسسه در راه حق، در این مورد به نحو دیگری عمل می کنند و جشن گرفتند. از همین جشن معلوم شد که عده ای از اینها مواضعشان موضع امام نبود و عملا روش انجمن حجتیه را ابراز کردند و من کاملا حال و هوای آن سال را یادم هست. در آن زمان، انجمن حجتیه و موسسه در راه حق از مواضع امام حمایت نکردند، بلکه نظریات دیگری بر خلاف نظر امام دادند و عمل کردند. «

( ماهنامه گزارش، اسفند 1380 و فروردین 1381، شماره 132و 133 ، صفحات 51 و 52 )

*************************************************************************

ماجرای مصباح یزدی و کاریکاتور نیک آهنگ کوثر درباره او:

سه هفته پیش از انتخابات مجلس ششم، در بهمن ۱۳۷۸، کاریکاتوری موسوم به «استاد تمساح» که طرفداران مصباح یزدی به‌خاطر شباهت کلمهٔ «مصباح» با «تمساح»، آن را اهانت به او دانستند، توسط نیک ‌آهنگ کوثر در یکی از روزنامه‌های کثیرالانتشار به چاپ رسید که در همين زمان گروهي از افراد وابسته به موسسه آيت‌الله مصباح يزدي، در مسجد اعظم قم دست به تحصن زدند. آنان که خود را جمعي از طلاب و فضلاي قم مي ناميدند، از چهاردهم بهمن ماه تا شامگاه شانزدهم بهمن به تحصن خود ادامه دادند. گفته مي شد نهايتاً اين تحصن با نقل پيام شفاهي رهبر ايران توسط آيت الله مشکيني، پايان مي‌يابد. معترضين روز پنجشنبه ابتدا در مسجد فيضيه تجمع کرده و در يک راهپيمايي تا مسجد اعظم، تحصن خود را آغاز کردند. آنان طي بيانيه‌اي تاکيد داشتند که: «تحصن ما آرام و بدون تشنج است و در صورت دستور مقام معظم رهبري و يا مراجع عظام، تحصن را لغو خواهيم کرد». متحصنين داراي کارت مخصوص و سازماندهي منظم، ستاد اطلاع رساني، واحد تبليغات و تدارکات بوده و امکانات لازم براي اقامت آنان در مسجد از قبل مهيا شده بود. متحصنين همچنين خواستار عزل و محاکمه وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي بودند که بعد از دستگیری نیک‌آهنگ کوثر، با پیام سید علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، این تحصن پایان یافت.

(استاد تمساح,کارتونی از نیک آهنگ کوثر)

(مصباح یزدی به دلیل روحیه خشن و جنایتکارش به نمساح یزدی مشهور است)

 

*********************************************************

مصباح یزدی تنها آخوندی بود که بر خلاف نظر آیت الله خمینی در نیمه شعبان سال 42 مساجد را چراغانی کرد.


محفل قدرت در ایران:

این روزها همه جا صحبت از کودتا در ایران است. بعضی ها از کودتای سپاه میگویند و بعضی ها هم از کوتای رهبری یا شخص مجبتی خامنه ای یا مصباح یزدی. تحلیل ها درباره این اتفاق کمی پراکنده است و من می خواهم با تحلیل قسمتهای مختلف این جریان کمی ماجرا را بازتر بکنم.

مصباح یزدی شخصیت شناخته شده ای در ایران است که نقش اصلی او در این ماجرا برای بیشتر مردم پوشیده باقی مانده است. او از قبل از انقلاب یکی از روحانیون مشهوری بود که با جنبشی که به رهبری خمینی شروع شده بود مخالف بود. یکی از جنبه های نمادین این مخالفت را می توان در نیمه شعبانی دید که به علت کشتار مردم ، خمینی پیام داده بود که ما امسال جشن نمی گیریم و اعلام عزای عمومی کرده بود. تنها روحانی ای که با این حکم مخالفت کرد و حسنیه خود را چراغانی کرد و جشن گرفت مصباح بود. مخالفت او با خمینی به خاطر اختلاف عقاید آن ها درباره حکومت اسلامی بود. او بر خلاف خمینی به جمهوری اعتقادی نداشت و به دنبال یک حکومت مطلقه اسلامی بود.

برای همین هم طبیعی بود که بعد از انقلاب او و اطرافیانش جایی در نظام نداشتند. مصباح البته بعد از انقلاب هم ساکت نبود و شکل تقریباً علنی مخالفت های خودش را (مثلا درباره جنگ ایران و عراق) ابراز می کرد. البته او به این مخالفت کردن اکتفا نکرد و با ریختن طرحی سعی در به دست آوردن قدرت داشت و از همان سالهای ابتدایی دهه شصت کار خود را شروع کرد .

مصباح یزدی محفلی را به وجود آورد و سعی در گسترش آن داشت . شیوه کار او در ابتدا به این شکل بود که به گروه ها و جریان های مذهبی تندرو که با نظام ایران مخالفت هایی داشتند نزدیک می شد و آنها را جذب محفل خودش می کرد. از این گروه ها می توان به انجمن حجتیه و شاخه شهرستان های حزب جمهوری اسلامی اشاره کرد.

زمانی که بهشتی دبیرکل حزب جمهوری اسلامی بود و میرحسین موسوی قائم مقام او، بادامچیان رئیس بخش شهرستان های حزب بود که بارها به علت تندروی ها مورد شماتت بهشتی قرار گرفته بود و برای همین هم قدرت چندانی در حزب نداشت. بعد از شهادت بهشتی خامنه ای دبیرکل حزب شد و به بخش شهرستان ها قدرت زیادی داد که همین امر هم باعث شد خمینی دستور تعطیلی حزب را صادر کند.

بعد از آن هم خامنه ای به نوعی مجبور به انتخاب موسوی به عنوان نخست وزیر شد و جریان افراطی خانه نشین شد. این جا بود که مصباح به این جریان نزدیک شد و توانست محفل خودش را گسترش بدهد. این محفل با شناخت دقیق حفره های موجود در نظام ایران سعی می کرد به داخل آن نفوذ کند. تا وقتی که خمینی زنده بود آنها خیلی موفقیت کسب نکردند. خمینی دستور داده بود که روزنامه آنها (رسالت) در جبهه ها پخش نشود و بارها با جملاتی تحقیرآمیز به آنها توپیده بود . ( مثلا یک بار خطاب به موسوی گفت که مخالفان شما توانایی اداره کردن یک نانوایی را هم ندارند)

اما بعد از مرگ خمینی اوضاع شکل دیگری گرفت. با رهبر شدن خامنه ای محفل مصباح قدرت بیشتری گرفت. محفل البته در این سالها بیکار ننشسته بود. دانشگاه تهران قبل از انقلاب قراردادی با دانشگاه مک گیل کانادا داشت که طبق آن هر سال چندین دانشجو به آنجا می فرستاد. بعد از انقلاب و بسته شدن دانشگاهها این قرارداد داشت لغو می شد که موسسه مصباح یزدی با دادن پول قرارداد، آن را برای خودش برداشت. از آن موقع تا کنون این موسسه هر سال تعداد زیادی دانشجو در علوم انسانی ( جامعه شناسی ، فلسفه، علوم سیاسی، اقتصاد و… ) به دانشگاه مک گیل می فرستد که همه آنها بعد از گرفتن دکترا در کشور مشغول کار می شوند.

از سال 68 به بعد این محفل با سرعت بیشتری سعی در گرفتن قسمت های مختلف حکومت کرد . آنها با تحلیل دقیقی که از ساختار حکومت ایران داشتند پله پله طرح های خودشان را عملی کردند. مثلاً توانست پس از پاکسازی های مختلفی که در سپاه انجام شد آنجا را مال خود کنند. همچنین با نفوذ در وزارت اطلاعات و صداوسیما قدرت بیشتری پیدا کردند. محفل در این سالها با سرعت خیلی بیشتری نسبت به گذشته قسمتهای مهمی از قدرت را در اختیار گرفت. یکی از شاه مهره های آنها در این میان مجبتی خامنه ای پسر دوم رهبر است. او با نفوذی که در بیت پدرش دارد کمک زیادی به پیشبرد اهداف محفل داشت.

سوالی که پیش می آید این است که احمدی نژاد و گروهش (مشائی، کردان، هاشمی ثمره، علی آبادی، محصولی و… ) این وسط چه کاره اند. گفتم که سیاست محفل بر این است که گروه های مختلف تندرو را پیدا می کند و آنها را در خود جذب می کند. احمدی نژاد و گروهش هم در سالهای دهه 70 به قدرت محدودی رسیده بودند که به وسیله هاشمی ثمره جذب این محفل شدند. بعد از این بود که توانستند با سرعت زیادی وارد قدرت بشوند. احمدی نژاد شهردار شد و همه تیمش را با خودش به شهرداری آورد و بعد از آن هم با کمک مجبتی خامنه ای که بسیج و سپاه را در اختیار داشت توانستند در انتخابات ریاست جمهوری 84 به قدرت برسند.

از اینجا به بعد ماجرا شتاب بیشتری به خودش گرفت. چرا که محفل به اندازه کافی قدرتمند شده بود. آنها توانستند صداوسیما را به دست بیاورند (ضرغامی سپاهی است) و با داشتن مجلس (دختر حداد عادل همسر مجبتی خامنه ای است) و سپاه و قوه قضاییه (شاهرودی در کارهای مهم این قوه هیچ کاره است و مرتضوی است که عضو محفل است و الان همه کاره این قوه است) کل قدرت کشور را در دست بگیرند. در دولت احمدی نژاد همه پروژه های عمرانی بدون مناقصه به سپاه واگذار شد (بنا بر تصویب مجلس هفتم به ریاست حدادعادل) و بعد از این بود که سپاه توانست به عنوان بال نظامی-اقتصادی محفل قدرت مالی کلانی کسب کند. اکنون بیشتر فرماندهان سپاه صاحب شرکتهای به ظاهر خصوصی بزرگی هستند که به لطف قیمت نجومی نفت این چند سال و پروژه های بدون مناقصه به سود کلانی رسیده اند. وقتی محفل به تمام قدرت و همچنین سلاح و پول دست پیدا کرد به راحتی توانست همه پروژه هایی که سی سال برایشان برنامه ریخته بود عملی کند.

گروه های خارج از این محفل ولی داخل نظام ( کسانی مثل قالیباف و لاریجانی و رضایی) گاهی سعی می کنند وارد قدرت بشوند که اکثراً با دخالت بیت رهبری ناکام می مانند. وظیفه عمده هماهنگی اجزای مختلف محفل (دولت، سپاه، صداوسیما، قوه قضائیه، کمیته امداد و… ) و نیز کنترل ناآرامی های اخیر به عهده مجبتی خامنه ای است. محفل به شدت روی تمام نواحی قدرتش کنترل می کند و هیچ عزل و نصبی ( حتی در پست های مدیرکلی و پایینتر) بدون اجازه از بالا انجام نمی گیرد. علاوه بر این اگر قسمتی از قدرت محفل دچار تهدید بشود باقی اجزا به شدت به آن کمک می کنند. محفل با داشتن صداوسیما و مداحان و بسیج و کمیته امداد و بهزیستی سعی در همراه کردن طبقه های مذهبی و فرودست جامعه دارد و سعی می کند با همراه کردن آنها پشتوانه مردمی لازم را حفظ کند.

اما شکافی که در این میان پدید آمده است حضور هاشمی رفسنجانی و مراجعی مثل جوادی آملی و موسوی اردبیلی و صانعی است که با پیوستن به اصلاح طلبان ایران ( موسوی و خاتمی و کروبی و …) گروه قدرتمندی را در مقابل محفل تشکیل داده اند. این گروه سعی دارند با همراه کردن افراد با نفوذی مثل قالیباف و لاریجانی و از دست ندادن پشتوانه مردمی که در انتخابات امسال به دست آورده اند قدرت را از محفل پس بگیرند. البته محفل نیز متوجه خطر شده است و سعی می کند بتواند این افراد را به سمت خود جذب کند.

*************************************************************

از انقلاب به بعد، شکنجه گری چگونه آغاز و گسترش یافت؟

https://i2.wp.com/media.farsnews.com/Media/8712/Images/jpg/B0639/B0639313.jpg

مصباح یزدی گفته است: «اگر تحقق اهداف اسلامی بجز از راه خشونت امکان پذیر نباشد این کار ضروری است.»(صبح امروز، 17/3/78)
● با پیروزی انقلاب و شروع دستیگری ها، شکنجه ها نیز در کار آمدند: دو ماهی از پیروزی انقلاب نگذشته بود که به شورای انقلاب گزارش شد در زندان قصر، زندانیان را شکنجه می کنند. گروههائی که مشغول باز سازی استبداد بودند، می باید بساط دادگاه های انقلاب را پهن می کردند و این دادگاه ها شکنجه را روش اعتراف گیری می کردند. دادگاه های انقلاب کار خود را با شکنجه برخی از سران رژیم پهلوی آغاز کردند. مخالفت با شکنجه ها و محاکمات برق آسا و اعدام ها از سوی بنی صدر و بازرگان و طالقانی و… آغاز شد. شورای انقلاب ناگزیر هیأتی مرکب از طالقانی و مهندس سحابی و بنی صدر مأمور تحقیق کرد. این هیأت به زندان رفتند. بازجویان که تحت سرپرستی محمدی گیلانی بودند، شکنجه ها و انواع آنها را باز گفتند. بنی صدر، گریان، خطاب به بازجویان گفت: چگونه به خود روا دیدید که از انسانی که بودید، شکنجه گر بسازید و دولتی را که قرار است دولت عدل بگردد، دولت شکنجه گر بگردانید؟!
شورای انقلاب آئین نامه ای را تصویب و دادگاه های انقلاب را ملزم به رعایت آن کرد. بنا بر این آئین نامه، شکنجه ممنوع می شد و محاکمه ها می باید با حضور وکیل مدافع و به ترتیبی تشکیل می شدند که متهمان از تمام امکانات برای دفاع از خود برخوردار شوند. اما شکنجه گران به کار خود ادامه دادند. بعد از شکنجه و اعدام مأموران و مقامات رژیم پهلوی، نوبت به دستگیری و شکنجه و اعدام کسانی رسید که در انقلاب شرکت کرده بودند. پس از آنها، نوبت به خودی ها رسید.
● با انتخاب بنی صدر به ریاست جمهوری، او به برچیدن بساط دادگاه انقلاب و دیگر «نهادهای انقلاب» همت گمارد. در دومین سال روز انقلاب، در میدان آزادی، از وجود 6 نوع زندن و رواج شکنجه در این زندانها سخن گفت. او می گفت: مگر قانون اساسی شکنجه را ممنوع نکرده است پس چرا در این زندانها، وحشیانه ترین شکنجه ها بکار می روند؟ ولی گوش حامیان خمینی و به خصوص مسئولان زندانها و دادستانی ها که عموما از افراد هیات موتلفه اسلامی – حزب جمهوری اسلامی – سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و جامعه روحانیت مبارز بودند، به این حرفها بدهکار نبود. در مقام توجیه، شکنجه را تعزیر نام نهادند !
اما چون رئیس جمهوری به وجود 6 نوع زندان و رواج شکنجه در این زندانها اعتراض کرده و مدارک را هم به عفو بین المللی داده بود، خمینی هیأتی را معین کرد تا در باره «شایعه شکنجه» رسیدگی کنند. شکنجه شده ها نزد این هیأت شکنجه ها را که دیده بودند، شرح دادند. عکسهای شکنجه شده و دیگر مدارک به این هیأت داده شد. بشارتی که عضو این هیأت بود، نزد رئیس جمهوری رفت. در باره این دیدار و قول بشارتی به بنی صدر، بنی صدر گفته است: «یك عضو همين هيأت رسيدگى به «شايعه وجود شكنجه»، آقاى بشارتى به من گفت: شكنجه‏ها رواجى دارند كه مپرس. آنچه به شما گزارش كرده‏اند، در مقايسه با آنچه هست، مشت در برابر خروار است. گفتم پس گزارش كنيد بلكه پيش از آنكه دير شود، بتوان آن را ريشه كن كرد. اما او گفت: نمى‏توانم. ما مأموريم بگوئيم شکنجه وجود ندارد .» ( کتاب ایستاده بر آرمان .)
بنی صدر دست نکشید. این شد که دستیاران خمینی، به توجیه جنایتی پرداختند که شکنجه بود:
– حجت‌الاسلام ری‌شهری: «اگر مقصود رئیس جمهور از شکنجه، همان تنبیهاتی است که اسلام به عنوان حدود و تعزیرات مطرح می‌کند، ما منکر آن نیستیم، زیرا دستور اسلام است.» (مصاحبه با رادیو و تلویزیون، کتاب غائله 14 اسفند59، ص332 )
– لاجوردی: «تعزیر می کنیم و تعزیر با اجازه حکام شرع است.» ( عبور از بحران، ‌ص 440 )
-آیت‌الله محمدی گیلانی: «محارب بعد از دستگیر شدن، توبه‌اش پذیرفته نمی‌شود و کیفرش همان است که قرآن گفته. کشتن به شدید‌ترین وجه. حلق آویز کردن به فضاحت‌بارترین حالت ممکن. تعزیر باید پوست را بدرد، از گوشت عبور کند و استخوان را درهم شکند.» (کیهان، 28 شهریور 60 )
– آیت‌الله قدوسی: «در زندان‌ها شکنجه صورت نمی‌گیرد، اما مجازات‌های شرعی اسلامی اعمال می‌گردند.» (مصاحبه مورخه 23 بهمن 59 )
– آیت‌الله موسوی تبریزی دادستان انقلاب در زمان خمینی و اصلاح طلب امروزی: « یکی از احکام جمهوری اسلامی این است که هرکس در برابر این نظام امام عادل بایستد، کشتن او واجب است. زخمی‌اش را باید زخمی‌تر کرد تا کشته شود.این حکم اسلام است. چیزی نیست که تازه آورده باشم.»
در سالهای اول انقلاب که خمینی برای حفظ حاکمیت استبدادی خود دستور دستگیری و شکنجه و اعدام مبارزان را صادر می کرد و در یک سخنرانی از این که در همان روز اول، همه را از میان برنداشته است، ابراز ندامت کرد، هادی خامنه ای با بردن انواع شلاق ها نزد او وسیله تعزیر را مشخص نمود.
این شد که تعزیر که به قول محمدی گیلانی «باید پوست را بدرد، از گوشت عبور کند و استخوان را درهم شکند»، در رژیم ولایت فقیه، بکار وادار کردن دستگیر شدگان به اعتراف رفت.
در دوران خمینی، وسایل شکنجه عبارت بودند از شلاق و مشت و لگد و آویزان کردن و سوزاندن و ناخن کشیدن و تجاوز کردن به دختران ودویدن بر روی شکم زنان آبستن و آب دهان انداختن به صورت زندانیان و اعدام مصنوعی کردن زندانیان و بی خوابی دادن به زندانی و عقرب انداختن به سلول زندانی (با سودابه سدیفی این روش را هم بکار برده بودند) و … خمینی هم کاملا از وجود این شکنجه ها آگاه بود. .
● در دوران خامنه ای که از اختیارات «ولی فقیه مطلقه» برخوردار شد، بر اساس «فتوای» خود و مفتیان نزدیک او وسایل و ابزار شکنجه تغییر کردند. علاوه بر استفاده از وسایل ذکر شده در بالا برای وادار کردن متهم به اعتراف از وسایل دیگری مانند باتوم بر سر شکستن و برق زدن به بدن زندانی و ضربه زدن به آلت تناسلی زندانیان با باتوم برقی و بیدار نگاه داشتن در ساعت های متوالی و استفاده از شیشه نوشابه و تخم مرغ و استفاده از داروهای روانگردان و…. و روش جدیدی که این روزها از سوی ولی فقیه مطلقه و حامیان وی به اجرا در امده اند که بسا در سالهای سیاه استبداد پهلوی ها بکار نرفته بودند. تجاوز به مردان است و تجاوز وحشیانه به دختران بس به رواج هستند.
صحنه های ضرب و جرح بیرحمانه جوانان این مرز و بوم در دو ماه گذشته که فیلم ان از سوی کانالهای تلویزیونی خارج از کشور به نمایش در امده است نشان می دهد که حیواناتی در لباس انسان آنچنان بر مردم هجوم می آوردند که انسان را از انسان بودن خود بیزار می کنند.
به هر حال کوششهای پی گیر بنی صدر در سالهای ابتدای انقلاب در مخالفت با شکنجه سبب افشای شکنجه در زندانها شد. او حدود 400 تصویر از شکنجه شده ها در زندانهای ایران را به سازمان های مدافع حقوق انسان داد و به آنها گفت: به استناد این مدارک بگویید در زندانها شکنجه وجود دارد شاید یک مبارزه بین المللی سبب برچیده شدن بساط شکنجه بگردد.
● در سالهای بعد از کودتا شکنجه وسعت بیشتری یافت. این بار، صدای منتظری به اعتراض بلند شد. او در نامه ای به خمینی به وجود شکنجه در زندانهای ایران آنهم به صورت وحشیانه و حتی تجاوز به دختران بیگناه اعتراض کرد.
توجیه شرعی سرکوب جوانان، قتل آنها در زیر شکنجه، تجاوز به دختران و پسران توسط بازجویان و اعدام جوانان همه اعمالی است که مفتیان در خدمت ولایت فقیه، در جملاتی که در زیر میایند به آن تصریح کرده اند :
– جنتی: «ولی فقيه نسبت به جان و مال و ناموس مردم اختيار دارد. همان اختياری که پيغمبر اکرم (ص) داشت. فقيه اين مقام و ولايت را به منظور حفظ مصلحت امت دارد.» ( سمينار ولايت فقيه در ساری، راديو تهران، اخبار ساعت 20 روز 29 ارديبهشت 1361 )
بنابر قول جنتی – ازبزرگان کودتای سالهای 60 و 88 – مال و جان و ناموس مردم در اختیار ولی فقیه است. پس اگر او مصلحت بداند به منظور حفظ نظام، می تواند جان افرادی را با شکنجه بستاند.
– خمینی برای حفظ نظام استبدادی که بر کشور حاکم کرده بود از خدا و پیامبر و قران مایه گذاشت تا بتواند بر مردم به زور حکومت کند. او می گفت: «قيام كردن بر خلاف حكومت اسلامى، جزايش جزای بزرگی است قيام بر ضد حكومت اسلامی در حكم كفر است، بالاتر از همه معاصی است، همان بود كه معاويه قيام می ‏كرد، حضرت امير قتلش را واجب می‏دانست»( سخنرانی مورخه 29/7/58، صحيفه نور، جلد 10، صفحه 15) . قول خمینی البته بکار توجیه قتل مخالفان استبداد فقیه می آید.
– خمینی: «آنکه مکتبی را مسخره می‌کند، اسلام را مسخره می‌کند. اگر متعمد باشد، مرتد فطری است. زنش برایش حرام است. مالش هم باید به ورثه داده شود. خودش هم باید مقتول شود.» ( صحیفه نور،ج14،ص376 )
– مصباح یزدی: «عناصر مزدور شیطانی را شناسایی کنید. هرجا آهنگ مخالفت با ولایت فقیه یا ولی‌فقیه ساز شده آن را خاموش کنید، اگر از روی نادانی است برایش توضیح دهید و شبهه اش را رفع کنید، اگر از روی غرض ورزی است، او را خفه کنید.» ( سخنرانی آیت‌الله مصباح یزدی در جمع بسيجيان شهرستان قروه، 7مرداد1381 )
حکم مصباح یزدی که این روزها جولان می دهد همانا خفه کردن همه کسانی است که با ولایت فقیه مخالفت می کنند همان کاری که چند میلیون نفر از مردم در تهران در روز 25 خرداد انجام دادند.
– مصباح یزدی : «اگر جایی در بیابان خلوتی دور از چشم پلیس کسی به خدا و پیغمبر و اسلام اهانت کرد و شما دسترسی به پلیس در بیابان ندارید، اهانت به مقدسات اسلامی حکمش اعدام است و در جایی که تشکیل دادگاه برای چنین فردی میسر نباشد هر فرد مسلمانی موظف است شخصا اقدام کند. این همان فتوای امام در مورد سلمان رشدی است » ( خشونت‌ و بحران‌ سازي‌ در مديريت‌ استراتژيك‌ – ح‌ پناه‌ – فروردين‌ 1378 ، نشریه صبح( صادق ) شماره ‌ 91 ، ‌ص 36 )

 

*************************************************************

در حکم مصباح قتل مخالفان بدون مراجعه به دادگاه ، واجب است.
– مصباح یزدی : «وقتی مردم احساس کنند که کیان اسلام در خطر است و توطئه ای علیه نظام اسلامی در کار است. یک وقت دولت اسلامی این توطئه را می شناسد و قبول دارد چنین توطئه ای در کار است وظیفه اش است که خودش اقدام کند. یک وقت اقدام می کند و اقدام او کافی نیست و مردم هم باید کمک کنند همانطور که در خواباندن این ﺁشوب هیجده تیر مردم هم مشارکت کردند و این ﺁشوب به تنهایی به دست قوای دولتی خوابانده نمی شد. اخیرا مسئولین هم تصریح کردند که این کار به همت بسیجی های عزیز انجام گرفت و یک جایی که اساس نظام در خطر باشد مردمی اگر با دلایل قطعی برایشان ثابت شد که توطئه ای علیه نظام اسلامی در کار است و می خواهند این نظام را بر اندازند دیگران به هر دلیلی توجه ندارند یا به صلاح خود نمی دانند اگر مردم قطع پیدا کردند خودشان باید اقدام کنند. این هم از مواردی است که توسل به خشونت جایز است .» (خشونت‌ و بحران‌ سازي‌ در مديريت‌ استراتژيك‌ – ح‌ پناه‌ – فروردين‌ 1378 ، نشریه صبح( صادق )شماره ‌ 91 ، صفحه ‌ 36 )
مصباح یزدی برای مردم وظیفه جنایت معین می کند. اما وقتی مردم خود به اعتراض بر می خیزند، مثل 18 تیر، بسیجی ها مکلف به ارتکاب جنایت می شوند. او تقلب بزرگ را هم تکلیف گرداند و سرکوب وحشیانه مردم در خیابانها و بازداشتگاهها، در پی تقلب بزرگ، را روا دید.
بنا بر اقوال خمینی و دیگر روحانیان در خدمت استبداد فقیه، استفاده از هر روشی برای سرکوب مخالفان جایز است. بنابر همین فرعونیت و فاشیسم بنام دین است که از سوی ولی مطلقه فقیه دستور سرکوب به شدیدترین شکل و خشونت بار ترین شیوه مردم در جنبش صادر شد و کلیه قوای رژیم، بخصوص بسیج و نیروی انتظامی و سپاه و انصار حزب الله وارد عمل شدند. به مأموران اجازه ارتکاب هر جنایتی را دادند: بنا بر امر مقام معظم رهبری، «دست نیروهای مسلمان» باز گذاشته شد و آنها مأمور شدند که همانند قوای چنگیز، بر مال و جان و ناموس مردم تجاوز کنند و از قساوت هیچ فروگذار نکنند.
بنا بر آمار اعلام شده، دهها نفر از جوانان کشور در جریان سرکوب های خیابانی با ضربه باتوم و چوب به قتل رسیدند و دهها نفر دیگر با تیری که از سوی تیراندازان بسیج و سپاه به آنها اصابت کرده بود به شهادت رسیدند و هزاران نفر در خیابانها با سر و دست و گردن شکسته دستگیر شده و به بازداشتگاههای مختلف نیروهای سرکوب گر منتقل شدند و جنایات از آن زمان کلید خورد.
بنا به آماری که بهشتی نماینده موسوی در ستاد رسیدگی به وضعیت آسیب دیدگان تا به حال نام 69 نفر که به شهادت رسیده اند به مجلس ارسال شده است. بنا به گفته رادان حدود 2000 شکایت علیه موسوی از دستگیر شدگان اخذ شده است.
نیروی انتظامی مدعی بود که حدود 1000 نفر را دستگیر کرده است. این رقم را نخست به 2000 و سپس به 4000 نفر افزایش داد. در زندانهای معروف نیروهای بسیج از جمله مساجد و پایگاهها و نیز زندانهای علنی و مخفی نیروی انتظامی مانند وصال و پل حافظ و کهریزک و خیابان فلسطین و خیابان فداییان و … و پادگانهای سپاه مانند 55 و 66 و پاسارگاد و.. و همچنین دهها زندان مخفی انصار حزب الله مانند منهای 4 وزارت کشور و خیابان جمهوری و خیابان حجاب و خیابان مطهری و خیابان جمالزاده و… جوانان دستگیر شده را شکنجه داده اند.
بر اساس گفته های مسئولان نیروی انتظامی، آنها سرریز زندان های دیگر از جمله اوین را به زندانی سوله مانند به نام شور آباد سابق و کهریزک جدید و در روستای سنگ اطراف شهر ری برده اند .
زندان شورآباد در دهه هفتاد برای مبارزه با اعتیاد ایجاد شد. در سالهای مبارزه با» ارازل و اوباش » از سوی نیروی انتظامی به عنوان بازداشتگاه با شرایط غیر انسانی مورد استفاده قرار دادند. در آنجا، چندین نفر به قتل رسیدند و کسی اعتراضی به آن نکرد. در جریان جنبش مردم، به عنوان بازداشتگاه نیروهای معترض مورد استفاده قرار گرفت. اینک برخی از ماموران و نگهبانان آن از همان ارازل و اوباش هستند. تواب ها و برخی از افراد ساکن همان روستا و شهر ری زندان بانی می کنند.
اطلاعات به دست آمده نشان می دهد که بیشتر دستگیر شدگان به هنگام دستگیری به شدت مجروح بودند زیرا خشونت انجام شده در حین دستگیری سبب شده است که اکثر دستگیر شدگان خونین سر و دست و پا شکسته به بازداشتگاهها منتقل شده اند.
در بازداشتگاهها، بجای این که از آنها مراقبت به عمل آید، بار دیگر به شدت مورد ضرب و جرح قرار گرفته اند و بر آسیب های وارده به آنان افزودند. کسانی که در مقام اعتراض برآمده اند، آنچنان شکنجه شده اند که به قتل رسیده اند. برخی دیگر را وحشیانه مورد تجاوز جنسی قرار دادند.
بیشتر این تجاوزات و ضرب و جرح های شدید در زندانهای مربوط به نیروی انتظامی و سپاه و انصار حزب الله انجام گرفته اند. قوه قضائیه دو بخش دارد: یکی دادگاههای انقلاب و داده روحانیت و دادستانی تهران که «رئیس» قوه قضائیه بر آن اشراف نیز ندارد و زندانی این بخش نیز از نظر ناظران قوه قضاییه پنهان است. فضاحت و شناعت جنایتها ها در زندانهای رژیم ولایت مطلقه فقیه چنان عالم گیر شد که خامنه ای ناچار شد یکی از این زندانها، به نام کهریزک، را تعطیل کند. به این عذر این زندان استاندارد نبوده است! البته سید علی نگفت این زندان غیر استاندارد به چه دلیل از سالها قبل مورد استفاده قرار داشته است؟ مگر نه قوای نظامی و انتظامی تحت امر شما هستند، پس از چه رو طی سالها بر جنایت ها صحه می گذاشتی؟ آیا اگر این بار هم جهانی از جنایت ها آگاه نمی شد، دستور تعطیل این زندان را می دادی؟ بطور مسلم نه. چرا که تا وقتی پرده از جنایت ها برداشته نشد، دستور تعطیل آن را ندادی.
● در نامه کروبی، با استناد به گفته های برخی از دلسوزان و افرادی که در مسولیت هایی قرار گرفته اند، صحبت از تجاوز شدید به دختران و پسران شده است و در صحبت های برخی از نمایندگان مجلس نیز به اعمال شنیع اشاره شده است. مسئولیت تمامی این جنایتها، بر اساس ساختار قانونی، بر عهده ولی فقیه مطلقه است. قول احمدی مقدم، رئیس قوای انتظامی، گویا است. او می گوید: من خود را مقصر می دانم زیرا در انجام امور محوله قصور داشته ام. اما هر کس را باید به اندازه قصور او مجرم دانست . یعنی این که تقصیر بزرگ برعهده فرمانده کل است.
سید علی خامنه ای دیر اقدام به تعطیل زندان کهریزک کرد. او این کار را کرد که نام او بعنوان بانی سومین جنایت گاه جهان، ابوغریب و گوانتانامو و کهریزک در تاریخ ثبت نشود. اما دیر به این کار اقدام کرد. زیرا نام او به عنوان بانی این زندان و آمر جنایتهای سبعانه در تاریخ ثبت شد. با توجه به مقامی که سید علی دارد، او مسئول کلیه جنایتها در زندانها و بازداشتگاهها است.
در حقیقت، بر اساس مواد قانون اساسی ولی فقیه مطلقه بر کلیه نیروهای نظامی و انتظامی سمت فرماندهی دارد. ساختار زیر مشخص می کندکه
سلسله مراتب از رهبری تا مسئولان زندانها به چه ترتیب است و چه کسانی در این جنایات تنها در زندان کهریزک نقش داشته و مسئول بوده اند :
1 – سید علی خامنه ای فرمانده کل قوا و ولی مطلقه فقیه.
2- هاشمی شاهرودی رییس قوه قضاییه (تا تحویل این مقام به شیخ صادق لاریجانی) و مسئول کلیه دادگاهها و نظارت بر بازداشتگاهها و زندانها از سوی سازمان تحت امر قوه قضاییه یعنی سازمان زندانها . الا این که خامنه ای او را از دخالت بر بخشی از قوه قضائیه و اداره زندانهای در اختیار قوای سرکوب ممنوع کرده بود. بدیهی است که او مسئول است زیرا می توانست زیر بار نرود.
3- سردار احمدی نژاد به عنوان رییس جمهوری و مجری قانون اساسی و رییس شورای عالی امنیت ملی.
4 – سردار فیروز آبادی رییس ستاد مشترک نیروهای مسلح و عضو شورای عالی امنیت ملی
5 – سردار محصولی وزیر کشور و مسئول نیروهای انتظامی و عضو شورای عالی امنیت ملی.
6 – سردار احمدی مقدم فرمانده نیروی انتظامی و عضو شورای عالی امنیت ملی.
ذکر این نکته در این محل مناسب است که سید علی خامنه ای از بدو بر عهده گرفتن ولایت مطلقه به دلیل نیاز به سرداران همواره از آنها در فرماندهی سپاه پاسداران و نیروی انتظامی و بسیج استفاده کرده است.
احمدی مقدم مانند دیگر سرداران وابسته به مافیاهای نظامی – مالی، سالها در سپاه پاسداران، در آذربایجان غربی در کنار احمدی نژاد و نقدی و ذوالقدر در بخش امنیتی سپاه خدمت می کرد. بعد از آن، فرمانده بسیج شد و تا هنگام انتخاب احمدی نژاد به سمت ریاست جمهوری در همین مقام باقی ماند و با بکار بردن بسیج تهران و با کمک سپاه، تقلب در انتخابات 4 سال پیش را سازمان داد و احمدی نژاد ریاست جمهوری یافت. بعد از به قدرت رسیدن احمدی نژاد وی به پاس خدماتش، به پیشنهاد احمدی نژاد، از سوی رهبری به فرماندهی نیروی انتظامی رسید و اکثر نیروهای انصار حزب الله و بسیج را وارد نیروی انتظامی کرد.
7 – سردار احمد رضا رادان معاون نیروی انتظامی که خود یک شکنجه گر تمام عیاری است و شکنجه های مرگ آور تحت امر او انجام گرفته اند.
8 – سردار رجب زاده معاون نیروی انتظامی و مسئول نیروی انتظامی تهران
9 – سردار کمیجانی رییس زندان کهریزک به دستور معاون رادان.
10 – سروان زندی معاون زندان کهریزک.
با توجه به سلسله مراتب فرماندهی در زندان کهریزک، مسئولیت هر گونه جنایت اتفاق افتاده با شخص سید علی خامنه ای می باشد زیرا از سوی وی رییس قوه قضاییه منصوب می شود و حکم تنفیذ ریاست جمهوری را نیز او صادر میکند و مابقی افراد به طور غیر مستقیم از سوی او منصوب می شوند .
● در اینجا لازم است ذکر شود که سید علی خامنه ای در زمان ریاست جمهوری هشت ساله خود نیز مسئول بسیاری از جنایات در زندانها بوده است و در همان زمان نیز همین اعمال در زندانها صورت می گرفته است ولی کسی معترض نبوده و اگر هم بوده صدایش به جایی نمی رسیده است. آن زمان نیز جنایت ها از اندازه بیرون شدند و فضاحت ببار آوردند. صدای منتظری به اعتراض بلند شد. او، در نامه ای به خمینی، به وجود شکنجه در زندانهای ایران آنهم به صورت وحشیانه و حتی تجاوز به دختران بیگناه اعتراض کرد .
در قسمت دوم «تبار شناسی کودتاچیان»، نامه منتظری به خمینی مندرج است. نامه فعلی کروبی به هاشمی رفسنجانی شبیه به آن نامه است . در آن سالها، خمینی ولی فقیه بود و سید علی خامنه ای رییس جمهور.
بدین ترتیب، در ابتدای انقلاب، بنی صدر به مبارزه با شکنجه در زندانها پرداخت. در سال 67 ، منتظری نیز وجود شکنجه های وحشتناک در زندانها را تایید کرد اما به این دلیل که تقریبا همه مسئولان نظام حامیان حفظ نظام حتی با توسل به شکنجه بودند، خمینی به نامه او اعتناء نکرد.
مسئولان آن روز که آن ایام حکومت گری می کردند هیچ اعتراضی به شکنجه های جوانان در زندانها نکردند. کروبی به شکنجه در زندانها در سال60، سکوت اختیار کرد. در سال 67 نیز که منتظری معترض به شکنجه در زندانها بود، با کمک حمید روحانی و دیگران مشغول برنامه ریزی حذف منتظری شد. اگر او و موسوی و… می دانستند «آسیاب به نوبت است» و نوبت آنها نیز می شود، با شکنجه گری مخالفت می کردند، هم در آغاز بساط جنایت برچیده می شد. با این حال، اقدام امروزشان کاری بجا است. بشرط آنکه پی گیری کنند و همانطور که بنی صدر طی 3 دهه به افشای تجاوزها به حقوق بشر و شکنجه ها در زندانها مشغول است، اینان نیز، مبارزه با شکنجه و دیگر تجاوزها به حقوق انسان را رویه دائمی خود کنند.
در پایان جمله هائی بسیار جالب از بنی صدر را، در آن سالهای سیاه، می آوریم. بخصوص که پنداری امروز اظهار شده است:
«گفته اند که بنی‌صدر می‌خواهد کودتا کند. اگر من می‌خواهم کودتا کنم چرا دیگران زندان ها را در دست دارند و می‌گیرند و به بند می‌کشند و هرچه می‌خواهند می‌کنند؟ چرا من جانبدار آزادی بیان، بحث آزاد، آزادی قلم هستم و آنها که از کودتا می‌ترسند مخالف اینها هستند و عملا این آزادی ها را به حداقل رسانده‌اند؟ گمان من این است که اینها می خواهند به عنوان ترس از کودتا، کودتای بر ضد آزادی‌های مصوب در قانون اساسی را برما تحمیل کنند بطوریکه دیگر کسی را یارای دم زدن نباشد. به هر حال روش من معلوم است. ملتی که قرن ها در استبداد زیسته است، به آزادی به معنای واقعی احتیاج دارد.» (کتاب نامه‌‌ها از بنی‌صدر به خمینی و دیگران،توضیحات،ص 284)

*********************************************************

بازخوانی یک پرونده ی تجاوز و مصباح یزدی:

نزدیک به هفت سال پیش، پرونده قتل چند نفر از شهروندان کرمانی به سوژه داغ رسانه های داخلی و خارجی تبدیل شد. این قتل ها که به نظر می رسید با الگو برداری از قتل های زنجیره ای توسط ماموران وزرات اطلاعات در اواخر دهه 70، انجام شده به قتل های محفلی یا زنجیره ای کرمان نام گرفت.داستان اما از چه قرار بود؟ 28 آبان 1381 زنی به یکی از کلانتری های شهر کرمان تماس می گیرد و اعلام می کند که دخترش به همراه نامزد وی مفقود شده اند. مدتی بعد در حاشيه جاده جوپار- كرمان جسد محمدرضا نژاد ملايري در حالي كه بخش‌هايي از جسدش توسط حيوانات وحشي خورده يا از محل جسد دور شده كشف مي‌شود. دو روز بعد پژوي سوخته محمدرضا هم پيدا شد و در 17 آذرماه 81 جسد متلاشي شهره نيك‌پور به فاصله كمي از محل جسد نامزدش كشف و شناسايي مي‌شود.کشف و شناسایی جسد مقتولان اما همزمان می شود با کشف تعداد دیگری جسد. پلیس به سرعت وارد عمل می شود. با ردیابی آخرین تماس تلفن همراه محمدرضا نژاد ملایری در اسفندماه سال 81، سرکرده قاتلان محفلی کرمان بنام محمد حمزه مصطفوی به دام می افتد.
محمد حمزه مصطفوی متعلق به یک خانواده مذهبی تندرو در شهر کرمان می باشد و خود وی عضو و فرمانده پایگاه مسجد آقا غلامعلی واقع در میدان ارگ بود.به زودی حقایق آشکار می شود و حمزه که ابتدا سعی می کند همدستان خود را لو ندهد در ادامه بازدداشت خود اعتراف می کند که این قتل ها را به همراهی محمد سلطاني‏، محمد ياعباسي ، علي ملكي وسلیمان جهانشاهی انجام داده است.
به زودی در دادگاههای علنی و غیر علنی بی فرجام این دادگاه مشخص می شود که محمدحمزه مصطفوي و محمد ياعباسي عضو فعال بسيج و در سمت‌هاي فرمانده و جانشين فرماندهي پايگاه مقاومت علي‌اصغر مولا داراي كارت و احكام ممهور به مهر ناحيه مقاومت بسيج بوده اند. عاملان قتل‌هاي كرمان هم‌چنين 4 دستگاه بي‌سيم‏‌، خودرو، دستبند و مكان پايگاه در زمان ارتكاب قتل‌ها در اختیار داشته اند.اگرچه در آن زمان از سوی دستگاههای مسئول اعلام می شود که این افراد به صورت «خودسرانه» اقدام به دستگیری و قتل مصيب افشاری، محسن كمالي،جميله اميراسماعيلي، محمدرضا نژادملايري و شهره نيك‌پور کرده اند اما افکار عمومی نتوانست «خودسر» بودن این افراد را بپذیرد.

مفتی خشونت
اما نامه کروبی و اظهارات مصباح یزدی مبنی براینکه «اطاعت از رئیس جمهور اطاعت از خداست» و بازخوانی پرونده قتل های محفلی کرمان یک تصادف جالب است.چرا که در کنار نقشی که آگاهان سیاسی برای مصباح یزدی در ماجرای قتل دگراندیشان قائل بودند، این نقش در ماجرای قتل های زنجیره ای کرمان به دادگاه نیز کشیده شد.محمد حمزه مصطفوی در جريان دادگاه گفت كه تحت تاثير سخنراني يك روحانی در قم تصميم به انجام قتل‌ها گرفته است. محمدحمزه مصطفوي در جريان بررسی مجدد به اين پرونده و در پاسخ به قاضي دادگاه كه از او پرسيده «آيا مجوز قتل‌ها كتبا يا شفاها به شما داده شده؟» گفته بود: «كسي به ما دستور كتبي يا شفاهي نداده،‌اما با توجه به نواري كه از آقاي مصباح داشتيم، به اين نتيجه رسيديم.» او همچنين در جواب اين پرسش قاضي كه «آيا چنين نواري موجود است؟» گفته: «اين نوار را ندارم. فكر مي‌كنم در حسينيه ثارالله كرمان موجود باشد.»
در همین ایام بود که مجید دوستعلی قاضی این پرونده که یکی از دوستان محمود احمدی‌نژاد به شمار می رود، با ارسال نامه ای به محمد تقی مصباح یزدی این موضوع را از وی استعلام کرد و مصباح یزدی منکر این موضوع شد. افکار عمومی این اقدام دادگاه را تلاش برای حذف نقش مصباح یزدی از پرونده ارزیابی کرد.


تجاوز به عنف
اما پرونده قاتلان محفلی که انجام این قتل ها را با هدف پاک سازی جامعه از فساد می دانستند یک اتهام دیگر هم داشت.اتهام تجاوز به عنف و زنا به دختری معروف نازی از دیگر ورق های پرونده سنگین این قتل ها بود.عاملان قتل‌های زنجیره ای كرمان در جريان دادگاه اول به رابطه نامشروع نيز اعتراف كردند. از جمله سرگروه آنها از سوي دادگاه و «از بابت ارتباط نامشروع با خانم م.ذ معروف به نازي (بازيگر تئاتر) به نود و نه ضربه شلاق تعزيري» محكوم شده بود.
آنها حتی برای گریز از اتهام زنا و تجاوز به عنف اعلام کردند که نازی را صیغه کرده اند. این موضوع باعث واکنش وکلای حاضر در دادگاه شد و آنها اعلام کردند که از نظر شرعی امکان ندارد چهار نفر به طور متوالی یک نفر را بدون طی مدت لازم و بدون رضایت فرد صیغه کنند.

قتل و تجاوز و پرونده ای که فراموش شد
اگرچه برای اولین بار در دادگاه مشخص شد که چند مامور بسیج اقدام به تجاوز به یکی از بازدداشت شدگان کرده اند اما پرونده آنقدر دچار کش و قوس و رفت و آمد میان دیوان عالی کشور و دادگاههای کرمان شد که هنوز از عاقبت آن خبری در دست نیست.در این پرونده البته نقش برادر زاده فرمانده وقت بسیج استان کرمان و فرمانده وقت بسیج شهرستان کرمان همچنان مبهم است.برادر زاده فرمانده وقت بسیج کرمان در حادثه سقوط هواپیمای سپاه کشته شد. فرمانده وقت بسیج کرمان در کودتای پارلمانی مجلس هفتم به مجلس راه یافت و فرمانده بسیج شهرستان که یکی-دوبار در دادگاههای غیر علنی قتل ها شرکت کرده بود در دولت نهم ابتدا فرماندار و سپس مدیرکل امنیتی استانداری شد و قاضی مجید دوستعلی یکی از قضات این پرونده بی فرجام در دولت نهم به سمت دبیر هیات دولت منصوب شد.
حمزه مصطفوی سرکرده ی قاتلان محفلی نیز مدتهاست که آزاد است و حتی در ایام انتخابات خبرهای تائید نشده ای مبنی بر تلاش وی برای هماهنگی کادرهای بسیج برای انتشار شب نامه هایی علیه اصلاح طلبان و سعی برای پیروزی احمدی نژاد به گوش رسید.

*****************************************************************

از حجتیه تا مصباحیه – بخش اول : خروج از حقانی

نام مدرسه حقانی را من در جریان قتلهای زنجیره ای از زبان اکبر گنجی شنیدم ولی مقاله ای یافته ام که بسیار جامع تر است ::: لطفا تا انتها بخوانید ، بخشهای بعدی بزودی آورده میشود::Mesbah an

گزاف نیست اگر بگوییم تشكیلات مصباح یزدی نه تنها سهمی از دولت نهم را در قبال حمایت از او بلكه تقریباً تمامی دولت را در اختیار داشته است و دولت نهم به گونه ای ثمره سالها عزلت گزینی مصباح یزدی و اهتمام ویژه او به “كادر سازی” است. اما اگر پدیده احمدی نژاد را میوه جریان “مصباحیه” بدانیم ریشه آن را باید در سالهای دور پیش از انقلاب اسلامی جستجو كرد و این موضوع جستاری است كه در قالب سلسله یادداشتهایی تقدیم خواهد شد.
حنیف علی پور

«میخواستم تشكر بكنم از حضرتعالی كه با درایت و بزرگواری در این صحنه وارد شدید و مدیریت كردید و از همه عزیزان و یاران حضرتعالی، فضلا و طلاب و عزیزانی كه برای تداوم آن حركت عظیم حقیقی وارد شدند و تلاش كردند و زحمات فراوانی كشیدند.» (گفتمان مصباح- ص ٨٦٢)

مخاطب این جملات آیت الله مصباح یزدی است و گوینده آن كسی نیست جز محمود احمدی نژاد كه چندی پس از پیروزی در انتخابات نهم ریاست جمهوری به دیدار استاد و بزرگترین پشتیبانش در انتخابات شتافته بود. به حق باید حمایت آیت الله مصباح یزدی از محمود احمدی نژاد را (كه با اهدای طلای همسرش به ستاد كمك های مردمی احمدی نژاد آغاز شد) اصلی ترین عامل موفقیت این چهره نه چندان شناخته شده آن روزها در انتخابات سال ١٣٨٤ دانست. موضوعی كه یكی از مریدان وی و نویسنده كتاب “گفتمان مصباح” نیز به آن معترف است:
“گرچه آیتالله مصباح در طول انتخابات هرگز نامی از كاندیدای مورد نظر خویش نبرد، اما عملا جریان حامی دكتر احمدینژاد را تا برگزیده شدن وی به ریاستجمهوری اسلامی ایران مدیریت كرد.” (گفتمان مصباح- ص ٨٦٢)

البته این حمایت یا به عبارت دقیق تر “مدیریت“، تنها با تشكر لفظی احمدی نژاد پاسخ داده نشد بلكه افزایش چشمگیر بودجه موسسه تحت نظر مصباح یزدی و به كارگیری وسیع شاگردان وی را در حلقه تصمیم گیر دولت، سطح ارتباط بین وی و محمود احمدی نژاد را فراتر از یك بده بستان سیاسی و سهم خواهی پس از آن می نمایاند. گزاف نیست اگر بگوییم تشكیلات مصباح یزدی نه تنها سهمی از دولت نهم را در قبال حمایت از او بلكه تقریباً تمامی دولت را در اختیار داشته است و دولت نهم به گونه ای ثمره سالها عزلت گزینی مصباح یزدی و اهتمام ویژه او به “كادر سازی” است.

اما اگر پدیده احمدی نژاد را میوه جریان “مصباحیه” بدانیم ریشه آن را باید در سالهای دور پیش از انقلاب اسلامی جستجو كرد و این موضوع جستاری است كه در قالب سلسله یادداشتهایی تقدیم خواهد شد.

خروج از حقانی
مدرسه حقانی را باید آغازگر یك تحول عمیق دانست. همان زمان كه پایه گزاران آن، نظیر محمد حسین بهشتی و علی قدوسی، هدف خود را «به نظم درآوردن حوزه [علميه] بي نظم» و «تشكيلاتي نمودن» آن قرار دادند مشخص بود نسل جدیدی از “روحانیت” خروجی این مدرسه خواهد بود. روحانیونی كه استفاده از الگوي نظام آموزش و پرورش، سيستم حضور و غياب بر سر كلاسهاي درس، زنگ تفريح نظارت دقيق و منظم بر طلاب و اساتيد، تدريس برخي دروس غيرحوزوي، خواندن روزنامه و استفاده از راديو (كه در آن زمان از سوي علماي ارشد منع ميشد) موجب تمایز عمیق آنها با روحانیون درس خوانده در سیستم سنتی حوزه علمیه بود و همین تمایز نیز سبب گشت با وقوع انقلاب اسلامی بسیاری از آنها خواسته یا ناخواسته به علت آشنایی با شرایط روز و علوم جدید، جذب مراكز حساس نظام نظیر قوه قضائیه و نهادهای امنیتی شوند. افرادی نظیر علي رازيني، رئيسي، نيري، غلامحسين محسني اژه يي، علي فلاحيان، روح الله حسينيان، ميرحجازي، مصطفي پورمحمدي، رهبرپور، عليزاده، ابوالقاسم رامندي، صديقي، علي مبشري، محمود شريفي، محمود مهديپور، بهرامي، اسلامي، كمالالدين خدامي، محمد سليمي، محمد راميزي، سيداحمد طباطبايي، صالحي، اكبريان، كاظمي، علي قدياني، آقايي و… كه هنوز هم گاه به گاه در یكی از كوچههای خیابان شریعتی تهران در باغی كه نام “دفتر فرهنگی آیتالله قدوسی” را بر خود دارد، دور هم گرد می آیند.

اما آنچه باعث شد آیت الله مصباح یزدی كه زمانی از اساتید مدرسه حقانی بود تا سالها پس از انقلاب گوشه نشین باشد و سهمی از نفوذ حلقه حقانی نصیب وی نشود اختلاف وی و شهید بهشتی در مورد اندیشه های “دكتر شریعتی” بود. مخالفت مصباح با ایده های شریعتی و انتقادات تندی كه وی در هنگام تدریس از شریعتی می كرد باعث شد شهید بهشتی با وجود اینكه خود وی هم در مواردی منتقد شریعتی بود به مخالفت با عملكرد وی بپردازد چراكه بهشتی بر خلاف مصباح ديدگاههاي شریعتی را خلاف اصول مسلم دين نميپنداشت. این درگیریها كه بین طلاب نیز گسترده شده بود نهایتاً علی قدوسی مدیر وقت مدرسه حقانی را ناچار از ورود به مناقشه كرد و وی با اخراج طلاب مخالف شریعتی به غائله خاتمه داد. اخراجی كه خروج مصباح یزدی از مدرسه حقانی و پذیرش دعوت “سيدمحسن خرازي” برای عضویت در “موسسه در راه حق” از جانب وی را به دنبال داشت. البته این اختلاف به خروج همراه با انتقاد شهید بهشتی از مدرسه حقانی نیز انجامید:
مدرسه ای که بخواهد یک مشت انسان لجوج ، پرخاشگر بی جا و متعصب تربیت کند که نتوانند با ھمه دو کلمه حرف بزنند چه ارزشی دارد؟ این نوع موضعگیریھا بسیاری از افراد را به یاد چماق ھای تکفیری می اندازد که در تاریخ درباره عصر تفتیش عقاید کلیسا و و قرون وسطی خوانده اند.” (دکتر شریعتی جستجوگری در مسیر شدن، شهید دکتر بهشتی ، تھران ، انتشارات بقعه،١٣٧٨)

مصباح یزدی گرچه از فصل میوه چینی مدرسه حقانی محروم ماند اما میراثی را از آن با خود به یادگار برد كه پس از آن در تمامی تشكیلات تحت مدیریتش به كاربست: تفكر تشكیلاتی، كادرسازی، نظم و انسجام، بهره گیری از علوم و ابزار مدرن و البته تقیه. آنچنان كه او نیز با بهره گیری از مشی تاكتیكی علی قدوسی در بازجوييهاي نيروهاي امنيتي رژيم پهلوي خط خود را تغيير داد و اساسنامه گروه ١١ نفره (هيات موسس اوليه جامعه مدرسين) را به قلم خود ندانست. بر همین اساس او در طول سالهای پیش از انقلاب همواره از ورود به درگیریهای سیاسی پرهیز می كرد و خود را به فعالیت فرهنگی و علمی محدود می نمود. مصباح یزدی پس از موسسه در راه حق “بنياد باقرالعلوم” را در سال ١٣٦٦تاسيس كرد كه در آینده اساس «موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني» گردید. موسسه ای كه آیت ا… اكبر هاشمی رفسنجانی، رئیس وقت شورای عالی انقلاب فرهنگی، در هنگام امضای سند رسمیت یافتن آن در سال ١٣٧٤، بدون شك نمی دانست در آینده سازمان دهی تندروترین جریان مخالف وی را بر عهده خواهد گرفت.

از حجتیه تا مصباحیه – بخش دوم :  نئوحجتیه

«[این] انتخابات مشحون به كرامات و معجزات بود… عنایت حضرت ولی‌عصر(عج) یار ملت ایران بود كه چنین موفقیتی دست یافت و تلقی ما این است كه این نفحه الهی كه در این زمان در جامعه ما دمیده شد و آثارش در علاقه بیشتر مردم به دین و اندیشه‌های اسلامی ظهور یافته، مرتبه‌ای از مراتب چیزی است كه در زمان پیامبر اسلام(ص) تحقق پیدا كرد و انشاءالله اثر كاملش در زمان ظهور حضرت ولی‌عصر (عج) تحقق خواهد یافت…» (گفتمان مصباح- ص 882 – 881)
«مردم به یك فردی كه هیچ امتیازی از نظر ظاهر و قیافه، پول و حتی سیادت ندارد،‌ علاقه‌مند می‌شوند و به او رای می‌دهند…
خانمی را سراغ دارم كه برای پیروزی آقای احمدی‌نژاد نذر كرده 40 زیارت عاشورا، 40 زیارت جامه كبیره، 40 زیارت آل‌یاسین و 14 ختم قرآن كریم بخواند. چند نفر از خانم‌ها 140 هزار صلوات نذر كردند و چقدر تضرعات، گریه‌ها، زاری‌ها و توسلات عجیب و غریب تا اینكه یك كسی پیروز شود… دیشب یكی از دوستان حاضر در جلسه نقل كرد؛ قبل از برگزاری مرحله اول انتخابات به محضر یكی از علمای اهواز رسیدم. ایشان گفت: نگران نباشید، احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور می‌شود. ایشان گفته بود كه شخصی شب بیست‌وسوم ماه رمضان در حال احیا، پیش از نیمه شب به خواب می‌رود. در خواب به او ندا می‌شود كه بلند شو برای احمدی‌نژاد دعا كن، وجود مقدس ولی‌عصر(عج) دارند برای احمدی‌نژاد دعا می‌كنند. می‌گویند من حتی اسم احمدی‌نژاد را نشنیده بودم و اصلا او را نمی‌شناختم. خود ایشان [محمود احمدی‌نژاد] نیز در تاریخ دهم دی ماه قاطعانه گفته بود كه من رئیس‌جمهور خواهم شد.» (گفتمان مصباح- ص 883 – 882)

این جملات محمد تقی مصباح یزدی در كوران انتخابات 1384 را باید آغاز موجی دانست كه هر روز با اظهار نظرهای رسمی و شایعات غیر رسمی گسترده تر شد و تا آنجا پیش رفت كه در قالب ادعای معروف هاله نور به مناظرات انتخاباتی دور بعد هم كشیده شد.
تأكید افراط گونه بر فراهم كردن زمینه ظهور حضرت ولی عصر (عج) در كنار بزرگنمایی مسئله بهائیت (در حالی كه این موضوع امروزه اصلاً در ابعاد پیش از انقلاب اسلامی وجود ندارد) از جمله عوامل اساسی است كه مدعیان ارتباط مصباح یزدی با انجمن حجتیه به عنوان دلیلی بر صحت ادعای خود به آن اشاره داشته اند. در كنار آن باید شبهات مربوط به موضع گیری مصباح یزدی در مورد جشن نیمه شعبان سال 1356 را نیز اضافه كرد كه البته از جانب خود وی انكار شده است.
اینكه ارتباط مصباح یزدی با انجمن حجتیه تا چه حد صحت تاریخی داشته باشد چندان اهمیت ندارد اما آنچه مهم است این نكته است كه وی خواسته یا ناخواسته اصولی را از تفكر حجتیه وام گرفته است و با توجه به خصوصیت مصباح یزدی در اتخاذ مشی تاكتیكی، می توان این وام گیری را هم یك تاكتیك ارزیابی كرد. تاكتیكی كه بدون شك كمك شایانی به تشكیل استخوان بندی مریدان امروز او داشته است.
انجمن خيريه حجتيه مهدويه به سال 1332 به تلاش حاج شيخ محمود (تولائى مشهور به) حلبی فعاليت خود را آغاز كرد. اساسنامه انجمن حاوى اصولى بود كه چهارچوب فعاليت آن را مشخص مى‏كرد: تبليغ دين اسلام و مذهب جعفرى و دفاع علمى از آن، تشكيل كنفرانس‏ها و سمينارهاى علمى و دينى در نقاط مختلف كشور با رعايت مقررات عمومى، چاپ و پخش جزوات و نشريه‏هاى علمى و دينى با رعايت قوانين مطبوعاتى كشور، تاسيس كلاس‏هاى تعليم و تدريس اخلاق و معارف اسلامى با رعايت مقررات عمومى، ايجاد كتابخانه و قرائت‌خانه و اماكن ورزشى با رعايت قوانين مربوطه، انجام امور خيريه عمومى و مساعدت فرهنگى موسسات اسلامى و اخذ تماس با مجامع بين‌المللى با نظر مقامات ذى‌صلاحيت و… در تبصره دوم اين اساسنامه تاكيد شده بود كه «انجمن به هيچ وجه در امور سياسى مداخله نخواهد داشت و نيز مسووليت هر نوع دخالتى را كه در زمينه‏هاى سياسى از طرف افراد منتسب به انجمن صورت گيرد، برعهده نخواهد داشت»
انجمن حجتیه همواره بر مشی غیر سیاسی تأكید داشت و به همین جهت هم دست كم تا 17 شهریور 1357 با موج انقلاب همراه نشد. مشی انجمن كه می توان یك دلیل آن را سرخوردگی شیخ محمود حلبی از فعالیتهای سیاسی دوران جوانی اش دانست، این بود كه تشكیل حكومت اسلامی در دوران غیبت ناممكن و عبث است. همین مشی بود كه موجب اصطكاك انقلابیون با انجمن حجتیه گردید و كار تا جایی بالا گرفت كه با اشاره غیر مستقیم امام خمینی (ره)، شیخ محمود حلبی در سال 1362 كلیه فعالیتهای انجمن حجتیه را تعطیل اعلام كرد.
اما انجمن حجتیه كه در آن دوران از هواداران قابل توجهی خصوصاً در بین متدینین تحصیل كرده برخوردار بود، هواداران خود را حفظ كرد و ایده های شیخ محمود حلبی دچار همان تطوری گشت كه شاید بتوان مشابه آن را در ماركسیسم مشاهده كرد. هواداران ایده حلبی از جهاتی نظیر موعودگرایی افراطی و بهائی ستیزی به وی وفادار ماندند اما به دلیل حضور در ساختار قدرت و فعالیت سیاسی، مشی غیر سیاسی انجمن را كنار نهادند. به گونه ای همانطور كه لنین حاضر به انتظار كشیدن برای فروپاشی خود به خود سرمایه داری نشد و تصمیم گرفت انقلاب را سزارین كند، نسل دوم هواداران حجتیه نیز ترجیح دادند به جای انتظار ظهور، به زمینه سازی عملی برای ظهور با حضور فعال در عرصه سیاسی بپردازند. این فرصتی بود كه به محمد تقی مصباح یزدی اجازه داد با مطرح كردن ایده های جذاب برای این طیف، كه می توان آنها را “نئو حجتیه” نامید، به سازماندهی آرام و پی گیر تشكیلاتش بپردازد.
مصباح یزدی پس از مؤسسه در راه حق، به تأسیس مؤسسه باقر العلوم (ع) اقدام كرد كه در واقع محلی بود برای تكمیل تحصیلات كسانی كه در مؤسسه در راه حق مراحل مقدماتی را طی كرده بودند. با افزایش گستره فعالیت، مؤسسه باقر العلوم نیز پس از چند سال به مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره) تبدیل گشت. مؤسسه ای كه در سال 1374 مورد تأیید وزارت علوم قرار گرفت و مؤسس آن در همان سال از جانب مقام معظم رهبری به مدیریت مؤسسه انتخاب شد.
تأكید مصباح یزدی بر كار تشكیلاتی دقیق و همچنین سیاست حركت با چراغ خاموش موجب گشت مؤسسه وی تا سالها به فعالیت كادرسازی و تربیت نیرو اهتمام ورزد و خود مصباح یزدی نیز در این سالها عزلت گزینی كرد و از ورود به مباحث سیاسی تا دوره ریاست جمهوری سید محمد خاتمی خودداری نمود:
“احتياج به يك گروه متشكل يا به يك تعبيري به يك شبكه فرهنگي دارد [داريم]. حقيقتش اين است كه ما در حوزه، عادت نكرده‌ايم به اينكه يك چنين تشكل‌هايي با اهداف فرهنگي براي فعاليت‌هاي درازمدت داشته باشيم… البته يك تشكلي از فارغ‌التحصيلان مدرسه منتظريه [حقاني] هست كه بعد از انقلاب تشكيل شد و گويا جلسات ماهيانه دارد و داراي بركاتي است. ولي آن نيز اساساً براي يك هدف فرهنگي خالص تشكيل نشده است ” (سخنان محمد تقی مصباح یزدی دراولين نشست انجمن فارغ‌التحصيلان موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره)- سال 1379)
اما ثمره این سالهای كناره جویی از قدرت آنقدر شیرین بود كه ارزش صبر كردن داشته باشد. تربیت شدگان مصباح یزدی به آرامی در مراكز علمي، فرهنگي، سياسي، نظامي و اقتصادي نفوذ كردند. برخی به مراكز اسلامی اروپا و امریكا رفتند و صاحب مسئولیت شدند نظیر «مرتضي آقاتهراني» كه به «مركز بزرگ اسلامي نيويورك رفت ، «مركز تعليمات اسلامي واشنگتن» نیز در اختيار «سيدمحمدرضا حجازي» و «مركز بزرگ اسلامي تگزاس در شهر هيوستون» 12-10 سالي در اختیار «محمدناصر سقاي بي‌ريا» دیگر شاگردان مصباح یزدی قرار گرفت. شاگردان ديگر او هم همچون «محمدجواد زارعان، محمود نمازي، محمد فنايي‌اشكوري، ابوالحسن حقاني، سيدمحمدكاظم مصباح‌موسوي، حميد كثيري، ابوالفضل ساجدي، سيداحمد رهنمايي، عباسعلي شاملي، علي مصباح‌يزدي و محمدعلي شاملي» ديار غرب را درك كرده اند و به تحصیل در آنجا اهتمام ورزیده اند.

انجام “طرح ولایت” با همكاري “بسيج دانشجويي و سپاه پاسداران” كه تاكنون دانش آموخته های فراوانی از بین معلمین، اساتید دانشگاه و دانشجویان پرورش داده، در كنار همكاری با نهادهای نظیر دبیرخانه ائمه جمعه و مراكز نظامی نظیر سپاه، بسیج و ارتش، نقش به سزایی درگسترش كمی دایره نفوذ شاگردان مصباح داشته است.
“مراكزي مستقل از موسسه، متقاضي كمك هستند؛ از جمله دفاتر نهاد نمايندگي ولي‌فقيه در دانشگاه‌ها جهت تدريس و يا ايراد سخن و يا پرسش و پاسخ در دانشگاه‌ها و دبيرخانه ائمه جمعه به منظور تصدي امر امامت جمعه در مراكز استاني و شهرستاني و ساير نهادها از جمله بسيج، سپاه و ارتش كه از موسسه تقاضاي همكاري داشته و دارند.” (سيداحمد رهنمايي– عضو هیئت علمی مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره))
«حضور بنده در اين جلسه براي اين است كه بگويم آن دوستان و عزيزاني كه در اين موسسه مبارك دوره‌يي را گذرانده‌اند، ما مي‌توانيم از وجود آنها استفاده كنيم و امامت جمعه شهري و منطقه‌يي را آقايان اداره كنند.»
«اگر ائمه جمعه تصميم بگيرند روي يك موضوعي در خطبه‌ها تاكيد كنند، حتماً چه در ابعاد سياست داخلي و چه خارجي تاثيرگذار است. امروز اين شبكه در حقيقت نماد روحانيت كشور به يك معنا است.»
«11 هزار نيرو در ستادهاي نماز جمعه داريم كه هيچ حزب و هيچ تشكيلاتي يك چنين نيرويي را ندارند.»
این سخنان سيدرضا تقوي، رئيس شوراي سياستگذاري ائمه جمعه، در هشتمین نشست انجمن فارغ التحصیلان مؤسسه امام خمینی (ره)، به نوعی بیانگر برنامه ریزی دقیق مصباح یزدی برای حضور فعال در صحنه سیاسی پس از دوران كادرسازی است و البته همین انجمن فارغ التحصیلان كه تاكنون نشستهایش علاوه بر تقوی، میزبان سخنرانانی نظیر حسين شريعتمداري، غلامحسين الهام، عزيزي (سخنگوي اسبق شوراي نگهبان)، علي‌اكبر ولايتي، حسن عباسي، محسن قرائتي و محسن قمي (نماينده وقت مقام معظم رهبري در دانشگاه‌ها) بوده است، با دریافت مجوز از كميسيون ماده 10 احزاب در سال 1380 رسماً به يك تشكل سياسي تبدیل شد تا نقطه عزیمت جدی و عینی تشكیلات مصباح یزدی به عرصه مناسبات روز سیاسی باشد. البته مصباح یزدی چند سال پیش از آن با موضع گیریهای سیاسی به آرامی شروع به مطرح كردن نام خود و ورود به عرصه سیاسی كشور كرده بود و از آن جمله سخنرانیهای پیش از نماز جمعه وی در دوران سید محمد خاتمی را به علت مواضع جنجالی اش تقریباً همه به یاد دارند.
گسترش همزمان نفوذ تشكیلات مصباح یزدی در نهادهای تصمیم گیر و تصمیم ساز از یكسو و نهادهای مرتبط با توده مردم از سوی دیگر باعث شد كه در آستانه انتخابات سال 1384 محمود احمدی نژاد با اینكه تنها حامی جدی وی در حوزه علمیه مصباح یزدی بود، بتواند گوی سبقت را از دیگران برباید و روی كار آمدن دولت نهم نیز از سوی دیگر با هم افزایی موجب رشد بیش از پیش دایره نفوذ تشكیلات گردید. بسیاری از مدرسین و صاحبان مسئولیت در مؤسسه محمد تقی مصباح یزدی امروز چهره های شناخته شده ای هستند. كسانی نظیر كدخدايي (سخنگوي شوراي نگهبان)، غلامحسين الهام، پرويز داوودي، مرتضي آقا تهراني (مدرس اخلاق هيات دولت نهم)، محمدناصر سقاي بي‌ريا (مشاور محمود احمدی نژاد)، منوچهر محمدي (معاون وزير امور خارجه دولت نهم) و ….
اما اینكه محمد تقی مصباح یزدی ورای تاكتیكها و مهره چینی های سیاسی در جستجوی چیست نكته ایست كه شاید باید در مركز ديگري به‌نام «دفتر پژوهش‌هاي فرهنگي» جستجو كرد. این مركز كه زیر نظر موسسه امام خمینی(ره) قرار دارد، مستقیماً توسط مصباح‌ يزدي مديريت مي‌شود و در منزل قديمي وی مستقر است. این دفتر در واقع بازویی پژوهشی است كه به بسط و تئوریزه كردن نظریات مصباح یزدی در باب مدل مطلوب حكومت اسلامي و شاخصه‌هاي آن می پردازد. مدل مطلوبی كه تشكیلات مصباحیه با برنامه ریزی دقیق و روشی گام به گام، سعی در هدایت كشور به سمت آن دارد.

از حجتیه تا مصباحیه – بخش سوم: و اینك آخرالزمان

Quantcast

mesbah ahmadi mashaie

ساختار شكنی زوج احمدی نژاد – مشایی و حلقه یاران اطراف آنها، چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی، اگرچه كشور را در تلاطمات سیاسی داخلی و بین المللی گرفتار كرده است اما بدون شك گام مؤثری است در جهت نیل كشور به مدل مطلوب مورد نظر تشكیلات مصباحیه چرا كه برای هر تغییر بنیادینی نیاز به درهم شكستن ساختار فعلی احساس می شود. در این بین آنچه نباید فراموش كرد این است كه دولت احمدی نژاد از نظر آیت الله مصباح یزدی دولت دوران گذار است نه دولت شرایط مطلوب و عملكرد این دولت نیز به همین ترتیب در بسیاری از موارد تاكتیكی است نه اعتقادی. اما مدل نهایی و مطلوب مصباح یزدی را شاید در بهترین تعریف بتوان یك “آریستوكراسی دینی” دانست كه نه در جستجوی صدور اندیشه های انقلابی به دنیا بلكه در جستجوی ثبات در داخل و فراهم آوردن زمینه ظهور بدور از هرگونه ماجراجویی بین المللی است.ا
حنیف علی پور

مصباح یزدی و پدیده احمدی نژاد – مشایی

ایده های متمایز مصباح یزدی حلقه اتصالی است كه او را به عنوان تئوریسین دولت محمود احمدی نژاد مطرح می كند. اگر محمود احمدی نژاد در مناظرات انتخاباتی به تخطئه دهه های گذشته انقلاب اسلامی می پردازد، پشتوانه تئوریك این حركت مدل مطلوبی است كه به عقیده وی و همفكرانش و در صدر آنها آیت الله مصباح یزدی، جمهوری اسلامی باید از شرایط موجود به سمت آن گذار كند. مصباح یزدی نه در جستجوی تثبیت نظام در شرایط فعلی بلكه در جستجوی تحول آن به سمت مطلوب مورد نظر خود است و مأموریت احمدی نژاد را دقیقاً می توان منطبق بر این رویكرد ارزیابی كرد: ساختارشكنی

اما در سیاست خارجی نیز آیت الله مصباح یزدی بی نظر نیست و اتفاقاً حضور شخصی نظیر اسفندیار رحیم مشایی در دولت و قرابت عجیب او با محمود احمدی نژاد نیز از همین منظر قابل درك است. اگر مصباح یزدی در منابر شخصیتی بیگانه ستیز از خود به نمایش می گذارد اما از طرف دیگر شاگردان تراز اول وی همگی تحصیل كرده مغرب زمین هستند و در جای خود در زمینه تعاملات بین المللی نیز نظرات متمایزی نسبت به سایر علمای حوزه دارد:
” در فرقه هاي ديني ديگر نيز اين نكته وجود دارد كه زماني يك انسان برتري پيدا خواهد شد كه يك عنصر جهاني خواهد بود. اگر برخي از خصوصياتي كه ما به آن اعتقاد داريم راحذف كنيم مفهوم مهدويت گسترش پيدا مي كند و ديگر اختصاص به شيعه اثني عشري نخواهد داشت بلكه آن را مي توان توسعه داد و در تمام دين ها مفهوم آن را اشاعه داشته باشيم. ” (سخنراني اختتاميه آيت الله مصباح يزدي در دومين همايش دکترين مهدويت –١٧ شهریور ١٣٨۵ )
بدین ترتیب می توان علت اخوت روزافزون بین احمدی نژاد و مشایی با وجود تفاوت عمیق بین مواضع آنان را درك كرد. اگر محمود احمدی نژاد را نماینده وجهه بیگانه ستیز مصباح یزدی در منابر عمومی بدانیم، اسفندیار رحیم مشایی بدل وجهه متفاوتی از اوست كه جهانی شدن تشیع را حتی به قیمت عدول از برخی اصولش، گامی به سوی ظهور و حكومت امام غائب (عج) قلمداد می كند:ا

ا”معتقدم برای آمدن حضرت حجت، لازم نیست در كره زمین همه مسلمان باشند. ما به این نتیجه رسیدهایم كه برای آماده كردن جهان برای ظهور حضرت، نمیتوانیم از ادبیات دینی استفاده كنیم، چون همزبانی ایجاد نمیكند. باید سراغ ادبیات مشترك انسانی برویم و به این دلیل باید از ادبیاتی همه فهم مانند عدالت، ظلمستیزی، مهرورزی و یگانهپرستی استفاده كنیم.” (اسفندیار رحیم مشایی)

ساختار شكنی زوج احمدی نژاد – مشایی و حلقه یاران اطراف آنها، چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی، اگرچه كشور را در تلاطمات سیاسی داخلی و بین المللی گرفتار كرده است اما بدون شك گام مؤثری است در جهت نیل كشور به مدل مطلوب مورد نظر تشكیلات مصباحیه چرا كه برای هر تغییر بنیادینی نیاز به درهم شكستن ساختار فعلی احساس می شود. در این بین آنچه نباید فراموش كرد این است كه دولت احمدی نژاد از نظر آیت الله مصباح یزدی دولت دوران گذار است نه دولت شرایط مطلوب و عملكرد این دولت نیز به همین ترتیب در بسیاری از موارد تاكتیكی است نه اعتقادی. اما مدل نهایی و مطلوب مصباح یزدی را شاید در بهترین تعریف بتوان یك “آریستوكراسی دینی” دانست كه نه در جستجوی صدور اندیشه های انقلابی به دنیا بلكه در جستجوی ثبات در داخل و فراهم آوردن زمینه ظهور بدور از هرگونه ماجراجویی بین المللی است.
“هرگاه مردم به امام رويكرد كنند، اين مشروعيت عينيت مييابد و مردم در واقع ناصر ولي هستند نه ناصب و مشرع او.”
این جمله آیت الله محمد تقی مصباح یزدی مبنای اختلاف بین او و برخی دیگر از فقها و روحانیون است كه این روزها می توان بروز عینی این اختلاف را در مواضع سیاسی آنها ملاحظه كرد. وقتی شیخ محمد یزدی یك هفته پس از خطبه های نماز جمعه آیت الله هاشمی رفسنجانی در مقام پاسخگویی به برخی سخنان وی بر آمد، این اختلاف كه طی سالهای گذشته به صورت ملایم تر و گاه و بی گاه رخ می نمود، ناگهان به عرصه پر تب و تاب مجادلات سیاسی كشیده شد.ا
انتخاب یا انتصاب
بحث نظری بین طرفداران دو نظریه “انتخاب” و “انتصاب” سابقه ای طولانی دارد كه در این بین آیت الله مصباح یزدی را باید دو آتشه ترین طرفدار نظریه انتصاب (كشف) دانست تا جایی كه در برخی موارد نظرات او حتی با همفكرانش و دیگر موافقین این نظریه نیز متفاوت و به نوعی منحصر به فرد است.
اگرچه رهبر معظم انقلاب اسلامی از ورود نظری به این بحث خودداری نموده اند اما در سخنرانیهای ایشان به روشنی بر منتخب بودن رهبری از جانب مردم تأكید شده است:
“حتی مقام رهبری هم بنا بر نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی ما که ملهم از دین و اسلام است با انتخاب مردم انجام میگیرد. این مردمند که عالیترین مقام کشور … یعنی رهبر را انتخاب میکنند، آنها میخواهند تا رهبر، رهبر شود…همه در نهایت به انتخاب مردم برمیگردند.” (مقام معظم رهبری- خطبه های نماز جمعه تهران- دوازدهم آبان ماه ١٣٦١)
در میان كسانی كه به روشنی از نظریه انتخاب پشتیبانی می كنند، یكی از شاخص ترین چهره های سیاسی بدون شك آیت الله هاشمی رفسنجانی است:
“بعضي ها روي نظريه كشف تأكيد كرده و مي گفتند: نقش ما اين است كه آن چيزي را كه در واقع متعيّن است ، كشف كنيم . ولي من فكر مي كنم ممكن است در هر زماني تعداد زيادي از فقها باشند كه صلاحيت داشته باشند، ولي نهايتاً بايد يكي از آن ها انتخاب شود، يا در فرض شورايي بودن ، بايد سه يا پنج نفررا از ميان آن تعداد زياد انتخاب كرد. لذا راهكار عقلايي اين است كه افراد متخصص دراين امر، آنها را تعيين كنند. البته معلوم نيست كه هميشه آن كسي كه اصلح است ،انتخاب شود. ممكن است در انتخاب اشتباه هم رخ بدهد; يعني اكثريت اعضاي مجلس خبرگان به يك فرد رأي بدهند، اما در عين حال فرد اصلحي هم در جامعه وجود داشته باشد.در چنين صورتي طرفداران نظريه كشف چه مي گويند، آنها بايد بپذيرند فردي كه انتخاب شده ، ولي امر واقعي نيست من از هيچ دليلي برداشت نمي كنم كه در عصر غيبت چنين تعيّني وجود داشته باشد.” (روایت هاشمی رفسنجانی از آخرین روزهای حیات امام- فصلنامه حكومت اسلامی)
اگرچه مراجعی نظیر آیات عظام جوادی آملی، صافی گلپایگانی و مكارم شیرازی نیز در دایره مدافعین نظریه انتصاب الهی ولی فقیه و كشف او توسط خبرگان قرار می گیرند، اما محمد تقی مصباح یزدی را به دلیل مواضع بارز سیاسی اش و همچنین برخی نظریات جانبی منحصر بفردش باید از دیگران متمایز كرد. مصباح یزدی چهره ایست كه بیش از همه به این بحث پرداخته و همواره برعدم اصالت انتخاب مردم در نظام حكومتی اسلام تأكید كرده است:
“اصل تشريع حكومت و حاكميت فقيه از طرف خداوند و امام زمان(عليه السلام) است و همچنين تعيين شخص آن هم بايد به نوعي به امام زمان(عليه السلام) و اجازه آن حضرت انتساب پيدا كند امّا تحقّق و استقرار حاكميت و حكومتش بستگي به قبول و پذيرش مردم دارد.” (محمد تقی مصباح یزدی- نگاهی گذرا به نظریه ولایت فقیه- صفحه ٦٩)
اما اعتقاد به نظریه كشف اگرچه آشكارترین و رسانه ای ترین وجه نظریات مصباح یزدی است، لیكن آنچه او را متمایز می كند بخشهای دیگری از نظریات اوست. به عنوان نمونه نظر وی در مورد مخالفت با ولی فقیه:
“در اجراي حكومت، ولي فقيه مشروعيت حكومت خود را از خدا ميگيرد، وقتي حكمي بر طبق احكام الهي صادر شد، هيچ كس حق مخالفت ندارد و مخالفت با او به معناي شرك به خداست.” (محمد تقی مصباح یزدی- سخنرانی در مسجد مهدیه همدان- مرداد ماه ١٣٨١)
وقتی این سخنان را در مقابل نظر سایر مراجع و فقها قرار دهیم متمایز بودن افكار مصباح یزدی رخ می نمایاند:
عدم اعتقاد به ولايت مطلقه فقيه، اعم از اين كه بر اثر اجتهاد باشد يا تقليد، در عصر غيبت حضرت حجت «ارواحنا فداه» موجب ارتداد و خروج از دين اسلام نميشود.” (پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار مقام معظم رهبری- بخش استفتائات)
“ولايت فقيه از شئون ولايت و امامت است كه از اصول مذهب ميباشد. با اين تفاوت كه احكام مربوط به ولايت فقيه مانند ساير احكام فقهي از ادّله شرعي استنباط ميشوند و كسي كه به نظر خود بر اساس استدلال و برهان به عدم پذيرش ولايت فقيه رسيده، معذور است.” (همان)
از نظر آیت الله مصباح یزدی جایگاه مردم در مدل مطلوب حكومت اسلامی نه مشروعیت بخشیدن یا حتی انتخاب ولی فقیه بلكه عینیت بخشیدن به حكومت ولی فقیه است كه مشروعیت و انتخاب او به گونه ای منتسب به خداوند است. اما راهكار تعیین رهبر از نظر وی نیز جالب توجه است. مصباح یزدی سه گزینه به عنوان راهكار این امر معرفی می كند. اول تعیین با مراجعه مستقیم به آراء عمومی، دوم تعیین رهبر با نظر خبرگان و سوم تعیین رهبر توسط رهبر پیشین. نكته جالبی كه از نظریات مصباح یزدی استفاده می شود این است كه وی در یك حالت آرمانی و مطلوب راهكار سوم را ترجیح می دهد اما با توجه به شرایط زمانی راهكار دوم را پیشنهاد می كند:
“علي رغم نتايج خوب و مثبتي كه تعيين رهبر بعدي توسّط رهبر قبلي ممكن است به همراه داشته باشد امّا به دليل برخي ملاحظات جانبي سزاوار است كه از آن صرف نظر كنيم.” (محمد تقی مصباح یزدی- نگاهی گذرا به نظریه ولایت فقیه- صفحه ١٤١)
این ملاحظات جانبی از دیدگاه مصباح یزدی تبلیغ و توطئه دشمنان و دگراندیشان داخلی و خارجی و متهم كردن نظام اسلامی به دیكتاتوری و فامیل سالاری است.
مطابق نظر آیت الله مصباح یزدی، خبرگان همچنانكه ولی فقیه نصب شده از جانب خدا را كشف و اعلام می كنند، عزل وی نیز در صورت خروج از عدالت از جانب خداوند صورت می گیرد و تنها تشخیص و اعلام این عزل به عهده خبرگان است. از آنجاییكه آیت الله اختیارات ولی فقیه را فراتر از حیطه قوانین مصوب می داند معتقد است با وجود عدم پیش بینی انحلال مجلس خبرگان توسط ولی فقیه در قوانین، این عمل در دایره اختیارات ولی فقیه قرار می گیرد و اگر هم زمانی ولی فقیه و خبرگان متقابلاً عزل و انحلال یكدیگر را اعلام نمایند آن حكمی نافذ است كه تقدم زمانی بر دیگری داشته باشد. (همان- صفحات ١۵٧ و ١۵٨)ا

از مدل موجود تا مدل مطلوب

اما اگر نظریات مصباح یزدی را در یك سطح عمیق تر مطالعه كنیم متوجه خواهیم شد هدف اساسی او از پشتیبانی نظریه “انتصاب”، سوق دادن ملایم نظام به سمت مدل مطلوبی است كه در ذهن دارد چراكه از جایی به بعد نظریات او از شرایط كنونی نظام فراتر می رود. مصباح یزدی همواره جمهوریت را یك ابزار برای نفی سلطنت دانسته كه در صورت لزوم می تواند كنار نهاده شود. از نظر وی برای استقرار و بقای حكومت اسلامی ملاك رأی اكثریت مردم نیست بلكه حتی اگر اقلیت هم توانایی حمایت و حفظ حكومت را داشته باشند، حكومت اسلامی باید مستقر گردد:

” شايد يك شرايطي پيش بيايد كه ما بايد اصلا نظام پارلماني را عوض كنيم” (گفتمان مصباح، ص ٦٦٣)

براي حفظ حكومت كميت ملاك نيست. ملاك اين است كه تعدادي از افراد از امام(ع) يا ولايت فقيه مشروع حمايت كنند كه بتوانند حكومت را حفظ كنند. گاهي ممكن است با ٩٠ درصد و گاهي با ٨٠ درصد و گاهي با ۵٠ يا ٤٠ درصد. او مامور است كه حكومت اسلامي را حفظ كند.” (روزنامه ايران، ١٠ آذر ٧٩)

” وقتي حكومت اسلامي صحيح تشكيل شد، مسوول آن حكومت بايد از اين حكومت تا آخرين لحظه دفاع كند. حكومت حقي است، بايد اين حكومت وجود داشته باشد. آن كساني كه مخالفت ميكنند؛ آنها آشوبگرند، ضدرژيماند، هيچ رژيمي ضد خودش را تحمل نميكند، حق ندارد تسليم زورگويان بشود. تا كي؟ تا آنجا كه قدرت دارد… پس وقتي حكومت حق تشكيل شد، مادامي كه يار و ياور دارد، رئيس حكومت بايد از نظام دفاع كند. پس از تشكيل حكومت اسلامي صحبت از رفراندوم، راي اكثريت و اين حرفها براي تغيير حكومت اسلامي نيست. چون وقتي حكومت حق و الهي تشكيل شد بايد از آن دفاع كرد كار تا هر جا بكشد… پس بعد از اينكه حكومت اسلامي در اين قطعه از زمين خدا به نام كشور امام زمان(عج) تشكيل شد، هر كس مخالفت با حكومت اسلامي كند، محكوم است و بايد با او مبارزه كرد؛ كم باشند يا زياد.” (هفتهنامه پرتو سخن، ٣٠ خرداد ٨٠، ش ٨٣)

در مدل مطلوب مصباح یزدی نهادهایی نظیر خبرگان و شورای نگهبان (كه كشف ولی فقیه یا تطبیق قوانین با شرع مقدس را بر عهده دارند) نه با انتخاب عمومی، كه با انتخاب توسط روحانیون در شهرها و استانهای مختلف، غربال می شوند. وی گرچه در شرایط حاضر چندان این نكته را رسانه ای نمی كند اما در گوشه و كنار مكتوبات و سخنان وی می توان آن را یافت مثلاً در جایی كه به بحث انتخابات خبرگان می پردازد:
” خبرگاني كه در نهايت ميخواهند وليّ فقيه را معيّن كنند خودشان به دو طريق ممكن است انتخاب شوند. يكي اين كه در هر شهري كه چند فقيه وجود دارد آنان از ميان خودشان يك نفر را كه شايسته تر ميدانند معرّفي ميكنند و در مرحله بعد در سطح استان چنين انتخابي صورت بگيرد و در نهايت عدّهاي به اين ترتيب براي مجلس خبرگان معرّفي شوند. راه ديگر اين است كه در هر استان يا در هر شهري، اين افراد را از طريق انتخابات عمومي تعيين كنيم زيرا با توجّه به اين كه معمولاً تعداد فقها و افرادي كه در حدّ اجتهاد باشند زياد نيست و گاهي در يك شهر حتّي يك نفر هم كه در اين حدّ باشد يافت نميشود، لذا درست است كه عموم مردم خودشان متخصّص در فقه و اجتهاد نيستند امّا با توجه به اين كه تعداد اين افراد در هر شهر يا هر استان بسيار اندك است ميتوانند با كمي تحقيق و پرس وجو بفهمند چه فرد يا افرادي شايستگي بيشتري از ديگران دارند.” (محمد تقی مصباح یزدی- نگاهی گذرا به نظریه ولایت فقیه- صفحه)

************************************************************

مصباح یزدی از دید امیر فرشاد ابراهیمی(لباس شخصی سابق و یکی از دوستان صمیمی مجتبی خامنه ای)

[mesbah.jpg]

مصباح یزدی ,مردی که باید از نو شناخت!

کسانی که دفتر مصباح يزدی را در قم ديده اند می دانند که سليقه ايشان در طراحی داخلی بی نظير است. ساختمانی سراسر چوب در شهری خشک که هيچ نيازی به چوب ندارد. مصباح یزدی نه فقط در قم بلکه در انگليس ، کانادا و بسياری از کشورهای جهان شاگرداني در حال آموختن دارد و خود را برای رهبری جهان شيعه در آينده آماده می کند.

آیه الله خمینی که فوت کرد و خبرگان کشور برای تعيين رهبری جمع شدند و سرانجام روحانی خراسانی راکه دوستان قبل از انقلاب از او خاطرات خوشی داشتند به رغم نظر آخوندهای فيضيه رهبر شد، بهترین فرصت بود تا مصباح یزدی که در زمان حیات خمینی مجالی برای فعالیت نداشت روزگار طلایی خویش را آغاز کند چرا که وی بواسطه مخالفت با مبارزه آیه الله خمینی در قبل از انقلاب سالها در محاق سکوت و بایکوت فرو رفته بود و حالا نه تنها بزرگترین دشمن خود را از میان رفته می دید بلکه با رهبری خامنه ای که از جمله مریدان وی بود همه چیز برای ابراز وجود وی آماده بود ، همین شد که مصباح یزدی به سرعت موسسه ای را بنام امام خمینی ایجاد نمود و به تشکیل کادر و گردآوری طلاب بدور خویش مشغول شد !

مصباح یزدی بسیار علاقه داشته و دارد که جای مرتضی مطهری را پر کند و همین عقده بارها و بارها خود را نشان داده است و خامنه ای نیز که این علاقه را در وی سراغ دارد چند باری وی را مطهری زمان نام نهاده .

مصباح یزدی البته در میان بسیاری از نزدیکانش به چیزهای دیگری نیز شهره است او ضمن آنکه گرایشات همجنسگرایانه دارد به عدم تعادل عصب و روان نیز شهره است و برای همین نیز سالهاست زير نظر پزشک معالجی در لندن تحت معالجه است ، سالها پيش وی نسخه ای را از دکترش گرفت که يا زن جوانی می گيری، يا در روز کمی الکل می خوری، يا ورزش می کنی، بخصوص شنا. از استفاده الکل وی اطلاعی در دست نیست اما ورزش و زن جوان ! مصباح معمولا در یک روز از هفته به همراه تعدادی دیگری از شخصیتهای کشور به باشگاه پیام در خیابان شریعتی تهران می روند و ضمن قرق این باشگاه به شنا و بازی تنیس می پردازند و دست کم تا چند سال پیش که بدین منوال بود که معمولا در همان شب به خانه ای در کامرانیه تشریف می برند و نسخه دیگر دکتر را که زن جوان بوده است را انجام می هند !

دور و بری های مصباح که خوب می دانند بسياری از موضع گيری های وی ناشی از وضع روانی و عصبی اوست نه تنها به نصیحت وی برای رفع و رجوع مشکلات اش نمی پردازند بلکه عملا اظهارات وی در جمع های خودمانی شان به طنز و جوکهایی برای خنده بدل شده است .

سالهاست که خامنه ای ضمن تامین تمامی امکانات و هزینه های سرسام آور موسسه امام خمینی که به عنوان مثال در بودجه سال آینده نیز 340 میلیون تومان برای آن در نظر گرفته شده است ، با واگذاری امتياز 12 ميليارد تومانی شکر و واردات آن به مصباح یزدی امکان هرگونه فعاليتی را برای ايشان را فراهم کرده است.

اما داستان همه اش این نیست !

مصباح یزدی به عنوان یکی از چند رهبر معنوی و ایدئولوگ انصار حزب الله یا لباس شخصی ها یا هرچیزی که می خواهید اسمش را بگذارید ! به حساب می آید که البته بر خلاف دیگران هیچ ابایی هم ندارد تا علنا فتوای قتل و غارت بدهد ، مصباح از جمله معدود روحانیون صاحب فتوا هست که همانطوریکه در نهان دستور قتل و مهدور الدم بودن می دهد در منابر و از پشت تریبون هم از مباح بودن خون ناصبی ها و یا مخالفین حکومت اسلامی و حتا مخالفین ولی فقیه دم بزند .

در آینده بازهم برایتان از این شخصیت بس عجیب و موهوم جمهوری اسلامی خواهم گفت .

 

***********************************************************

نظر حجه الاسلام محتشمی پور درباره فرقه مصباحیه و نقشه شوم آنها برای آینده

https://i2.wp.com/www.mardomak.mx/uploads/media/mohtashami_mesbah.jpg

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

یاران ولایت- شماره 15 : حبیب الله عسگراولادی مسلمان (عضو حزب مؤتلفه اسلامی)

https://i0.wp.com/www.irdiplomacy.ir/Images/Article/dynamicimage%5B1%5Dbbbvb.jpg

او را یکی از آنوسی ها (یهودیان به ظاهر مسلمان شده) می دانند

او در زندان به شاه نامه نوشت ودر برنامه سپاس شركت كرد و طلب عفو نمود و آزاد شد

خود او میلیاردر است و ثروت برادرش را چند سال پیش بالاتر از 500 میلیارد تومان تخمین  زده اند(برادرش به واسطه رانت حبیب الله در دوران تصدی اش بر وزارت بازرگانی به چنین ثروتی دست یافته است)

https://i0.wp.com/www.shahrvandemrouz.com/storage/images/20081104143423t300-14-A.jpg

(عکسی از اسد الله عسگراولادی(سلطان واردات و سلطان خشکبار ایران))

در دوران احمدی نژاد کار و بار واردات او از چین به شدت رونق گرفت,او سهام 2 بانک چینی را هم اخیرا خریداری نموده است

شركت عسگر اولادي و 3.5 ميليارد دلار ارزش صادرات اش

او عضو تاثیرگذار و قدیمی باند موتلفه اسلامیست که نبض بازار را در اختیار دارند

او قبل از انقلاب به ترور و آدمکشی مشغول بود

*****************************************************************

https://i1.wp.com/www.donya-e-eqtesad.com/News/1822/02-05.jpg

در کتاب آیت الله های میلیونر درباره عسگری اولادی ها چنین نوشته است:
پال كلب نيكوف (Paul Klebnikov) نويسنده كتاب معروف «آيت الله هاي مليونر» است كه در ۹ جولاي ۲۰۰۴ به طرز ناجوانمردانه اي در بيرون دفتر روزنامه محل كارش در مسكو ترور و كشته شد.
اين تنها خلاصه بخش كمي از تحقيقات اوست:
عسگراولادي ها
آنها از اصل از بازاريان يهودي بودند كه چند نسل قبل مسلمان شدند. اسدالله عسگراولادي پسته، زيره، خشكبار، ميگو و خاويار صادر كرده و در مقابل شكر و لوازم خانگي وارد مي كند. بانكداران ايراني ثروت او را حدود چهارصد ميليون دلار تخمين مي زنند.
عسگر اولادي از برادر بزرگ خود حبيب الله كه در سالهاي دهه هزار و نهصد و هشتاد وزير بازرگاني و مسئول دادن مجوزهاي جالب توجه مربوط به كالاهاي خارجي بود كمك هايي دريافت نمود (او همچنين در مجموعه مربوط به «مارك ريچ» كه كالاهاي ممنوعه آمريكايي را به ايران ميرساند كار مي كرد.)

***********************************************************

https://i2.wp.com/www.pistachioassociation.com/newspaper/Images%20News/shahidi00483.gif

اسداله عسگراولادي:

چند وقتل، جوابیه معترضانه ای را به یکی از روزنامه های کثیر الانتشار فرستاده بود، از آنها گله کرده بود که چرا از وی با عنوان «حاجی ترانسفر» نام برده اند. عسگراولادی اهل تهران است و چه کسی است که او را نشناسد. بر اساس روایتی پیر مرد خوش قلب در جریان نگرانی بخش خصوصی از واگذاری نمایشگاه بین المللی تهران با آن وسعت در آن نقطه اعیان نشین تهران در جمع هیات نمایندگان اتاق چنین گفته بود: جناب رئیس(آل اسحاق) اگر اجازه می دهید، بنده به عنوان یک «کاسب جزء» همین حالا چک خرید نمایشگاه را بکشم!

این اظهار نظرش در مقابل دیدگان حیرت زده خبرنگاران در زمان خودش کم سر و صدا نکرد! از اعضاي بنام مؤتلفه، رئيس اتاق مشترك ايران و چين، دارنده شركت بزرگ «حساس» كه در عرصه صادرات خشكبار و به خصوص پسته ايران در سطح جهان صاحب نام است.

***********************************************************

A. Owladi.jpg

پیش از انقلاب

وی از زندانیان سیاسی در دوره محمد رضا پهلوی بود که پس از تحمل ۱۳ سال حبس از محکومیت حبس ابد خود، با تقاضای عفو از زندان آزاد شد. در همان موقع این اقدام به عنوان یک تاکتیک برای گسترش مبارزه از زندان به بیرون نام نهاده شد!؟

شائبه در دین وی

جدّ حبیب الله عسکراولادی از یهودیان دماوند است. ‏پدر او یک تاجر سرشناس یهودی بود که در زمان رضا شاه نزد یکی از مراجع (احتمالا آیت‌الله تهرانی) مسلمان شد و ‏همان مرجع نام فامیل جدید این خانواده را «عسکراولادی مسلمان!» انتخاب کرد.این در حالی است که وی در یک سخنرانی گفته است که پسوند مسلمان اختصاص به شخص وی دارد و نام خانوادگی هیچ یک از دیگر اعضای خانواده او اعم از پدر و برادرانش چنین پسوندی نداشته است. علت درج این پسوند در نام خانوادگی وی نیز اشتباه مسئول ثبت بوده است که در شناسنامه قدیم وی، دین را به اشتباه در ادامه فامیل نوشته است!؟

https://i2.wp.com/khabar.khabaronline.ir/images/position1/2010/7/a0886677.jpg

حبیب الله عسگراولادی مسلمان سیاستمدار و بازرگان ایرانی است. وی یکی از نامزدهای چهارمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران و وزیر بازرگانی در دولت اول میرحسین موسوی بوده است. وی از اعضای حزب موتلفه اسلامی می‌باشد. وی در انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری ایران ازمحمود احمدی نژاد حمایت کرد.

https://i2.wp.com/www.rajanews.com/Files_Upload/4287.jpg

************************************************************

 

نحوه به سلطه درآوردن بازار برای برخورد و محدود کردن اعتراضات بازاریان مردمی توسط عسگر اولادی مسلمان:

وی از ساده لوحی و بیسوادی و خرافات زدگی آخوندهای تاثیرگذار بر بازار استفاده نموده و همچنین بنیاد کوثر و سازمان اقتصادی را برای فشار آوردن بر اقتصاد ایران و در دست گرفتن بازار سیاه به کمک طلبید.

او انجمن اسلامی بازار را تاسیس نمود و تحت سلطه باند دزدان موتلفه اسلامی درآورد تا بدین وسیله بتواند معترضین به ناکارآمدی جمهوری اسلامی در بازار را کنترل و سرکوب نماید.

 

******************************************************************

داستان عروسی ساده و به دور از ریخت و پاش و عدالت محورانه و مهر ورزانه  !

یکی از پسرانش :

مراسم شب عروسی پسر کوچک عسکر اولادی که در 19 اسفند ماه 86 در تالار فرمانیه برگزار شد برایتان بنویسم.

مراسمی که منوی هر میهمان بالای 80 هزار تومن، گل آرایی های باورنکردنی. روی هر میز یک گلدان بزرگ.ماشین عروس لندکروز مدل 2008.

داماد یوسف عسکر اولادی نام دارد و دو ماشین دارد. یکی بنز سری «S» به قیمت 300 میلیون تومان و دیگری لندکروز مدل 2008 فول آپشن.
کارش نیمی در دبی و نیمی در تهران است و دفتری بسیار مجلل در خیابان کریم خان دارد. نمایندگی دوربین های مدار بسته «اکسز» را دارد و از پروژه برج میلاد پروار شد.

پی نوشت

اول :

* در سال ۸۶ بیش از ۳۵۰ مراسم ازدواج در تالار فرمانیه انجام شده است، هزینه های هر مراسم از ۱۵۰ میلیون فراتر بوده است.

* در برخی از ازدواج های این تالار میزان مهریه، سکه بهار آزادی به ارتفاع قله هایی همچون هیمالیا و دماوند بوده است.

(جالب است بدانید که یهودیها و یهودی تبارها علاقه عجیبی به نام «یوسف» دارند!)

*********************************************************


نقش عسگر اولادی وسایر اعضای موتلفه در ترور حسنعلی منصور:

(عسگر اولادی جوان در جلسه محاکمه همفکرانش)

عسگر اولادی صدور فتوای قتل منصور را منتسب به آیت الله میلانی می‌داند و می‌گوید: «شهید حاج صادق امانی در بیانات خود به کرات قبل از دستگیری و در زندان قبل از شهادت اظهار می‌داشتند که فتوای قتل منصور را آیت‌الله میلانی و تعدادی دیگر از مجتهدان صادر فرمودند که شاخه‌اجرایی هیأت‌های مؤتلفه آن را عملی ساختند» بعد از ترور منصور کسانی همچون عسگر اولادی، حاج مهدی عراقی(که بعدها توسط گروه فرقان ترور شد) حاج هاشم امانی، حاج ابوالفضل حیدری(از بریده های زندان شاه که با سپاسگویی برای نجات جان شاه در سال ۱۳۵۵ آزاد شد و بعدها در حاکمیت خمینی با نام مستعار حسنی در کنار لاجوردی قرار گرفت و شکنجه‌گر زندانها شد) حاج احمد شهاب، آیت الله‌انواری(مانند عسگراولادی از سپاسگویان برای شاه که عفو ملوکانه در سال۱۳۵۵ آزاد شد)، نقی کلافچی(در زندان شاه برید و به جاسوسی برای زندانیان مشغول بود) دستگیر و به زندان محکوم شدند. از میان این عده تنها یک نفر به نام عباس مدرسی فردر زندان به مجاهدین پیوست.

(بر گرفته از مصاحبه عسگر اولادی  با خبرگزاری فارس ۲۵تیر۸۷).

******************************************************************

https://i1.wp.com/www.gerdab.in/content/wp-content/uploads/2009/11/Untitled-1.jpg

عسگراولادی عضو یاران خامنه ای(گروه 99+1) بود که در برابر نظر آیت الله خمینی ایستادند و علی رغم اعلام نظر صریح آیت الله خمینی به آن رای منفی دادند:

اتحاد عسگراولادی و شیخ محمد یزدی 99 + 1 یکبار دیگر در تقابل با موسوی

نامزد  شدن  میر  حسین  موسوی برای انتخابات ریاست جمهوری ماجرای تقابل هشت
ساله دوران نخست وزیری وی با جناح راست حکومت را از نو زنده کرد. همانها که
طی  نخست  وزیری موسوی از موضع ضعف توام با وحشت دربرابر او ایستاده بودند،
اکنون  و در زمان رهبری علی خامنه‌ای از موضع قدرت و باز هم توام با وحشت به
تخریب موسوی و حتی احتمال رد صلاحیت او مشغولند.

میرحسین  موسوی  در  8-  9  سالی  که آیت الله خمینی زنده بود و سکان رهبری
جمهوری  اسلامی  را  دراختیار داشت نخست وزیر مورد حمایت او بود و معروف به
نخست وزیر نیروهای «خط امام».

در  آن  زمان،  در برابر آیت‌الله خمینی و موسوی گروهی تشکیل شد که ابتدا به
گروه  99  و  بعدها با علنی شدن پیوند علی خامنه ای به آنها به گروه 99 + 1
معروف شد.

ماجرای  گروه  99   از این قرار بود که در مجلس دوم جریان نیرومندی از گروه
راست و محافظه کار آن زمان که امروز به خود لقب «اصولگرا» داده،‌‌ تشکیل شد.

هدف این گروه جلوگیری از انتخاب دوباره میرحسین موسوی به نخست وزیری بود.

در مرداد ماه1364 علی خامنه‌ای برای دومین بار به ریاست جمهوری برگزیده شد و
باید  نخست  وزیری  را  به  مجلس معرفی می‌کرد و از آنجا که با جریان راست و
محافظه کار نزدیک بود، مایل به معرفی موسوی نبود.

گروه‌های  راست  و  بویژه  موتلفه  اسلامی که در آن زمان رهبری جناح راست را
برعهده  داشت  و بنیاد رسالت را به کمک آیت الله آذری قمی و مرتضی نبوی راه
اندازی  کرده  بود،  از  نخست  وزیری آیت‌الله مهدوی کنی یا علی اکبر ولایتی
پشتیبانی  می‌کردند.  با  وجود  گذشت دوماه از انتخاب علی خامنه ای به ریاست
جمهوری،  به  دلیل کشمکش میان گروه‌های خط امام در مجلس که از موسوی پشتبانی
می‌کردند و اکثریت ضعیفی داشتند، با مخالفان معرفی موسوی که در آن زمان ناطق
نوری در مجلس آنها را رهبری می کرد، سرانجام اکثریت مجلس تصمیم گرفت نامه‌ای
به آیت‌الله خمینی بنویسد و نظر او را جویا شود.

در تاریخ 5 مهر 64 آیت‌الله خمینی در پاسخ به نامه 135 تن از نمایندگان مجلس
که از او درباره نخست وزیر نظر خواهی کرده بودند، چنین نوشت:

«آقای  مهندس موسوی را شخصی متدین و متعهد و در وضع بسیار پیچیده کشور دولت
ایشان  را  موفق  می‌دانم  و  در حال حاضر تغییر آن را صلاح نمی‌دانم، ولی حق
انتخاب با جناب آقای رئیس جمهور و مجلس شورای اسلامی محترم است.»

با  این  نامه  و  این پاسخ، علی خامنه‌ای عقب نشینی کرد و ده روز بعد مهندس
موسوی را بعنوان نخست وزیر به مجلس معرفی کرد. ولی در جریان رای گیری 73 تن
همچنان  رای  مخالف  و 26 تن رای ممتنع دادند که مجموع آنان 99 تن شد و این
گروه  که  عملا  با  نظر آیت‌الله خمینی مخالفت کرده بودند به گروه 99 معروف
شدند. البته از این گروه 99 نه کسی دستگیر و نه زندانی و نه اعدام شد، و نه
شورای  نگهبان صلاحیتشان را بدلیل مخالفت با ولایت فقیه و آیت‌الله خمینی رد
کرد.  نه  تنها  صلاحیت  آنان  رد  نشد،  بلکه این ایستادگی در برابر خمینی
سرمایه‌ای برای گروه 99 شد که بعدا سکان همه امور کشور را در دست بگیرند.

آن  135  نفری  که  به آیت‌الله خمینی نامه نوشتند نمی دانستند که امضای این
نامه  بعدها  بلای جانشان خواهد شد. چنانکه، بعد از درگذشت آیت الله خمینی،
در مجلس چهارم شورای نگهبان عملا همه آنان و مخالفان گروه 99 و کسانی را که
به موسوی رای موافق داده بودند رد صلاحیت کرد و همچنان در انتخابات‌ها هر جا
زورش برسد این کار را می‌کند.

حبیب  الله  عسگراولادی  بعدها  در سخنانی که در روزنامه سلام  منتشر شد در
پاسخ  به یکی از جوانان خط امام که نسبت به سابقه گروه 99 و مخالفت آنان با
آقای  خمینی  اشاره کرده بود تاکید ‌کرد که با افزوده شدن علی خامنه‌ای، گروه
99 در واقع به گروه 99 + 1 تبدیل شد.

عسگراولادی که سخنش در روزنامه سلام 12 فروردین 1370 منتشر شد، گفت:

«اولا  خواهش می‌کنم بردار جان عصبانی نباش، مقام معظم رهبری (علی خامنه ای)
در  آن روز فرمودند که این 99 نفر، صدمیش منم، زیرا حضرت ایشان در دوره دوم
مهندس  موسوی  را معرفی نکردند. بعد از آن حضرت امام امر فرمودند (که مهندس
موسوی  را معرفی کنید) اگر توجه کنید به این جریان تاریخی و اگر توجه بکنید
99 نفر الان کسانی هستند که مهمترین سنگرهای انقلاب را در اختیار دارند»

حق با عسگراولادی بود. علی خامنه‌ای پس از رسیدن به «مقام معظم رهبری» جریان
موسوم  به  «خط  امام»  را از همه سنگرهای انقلاب بیرون کرد و آنها را بدست
گروه 99 سپرد.

حالا،  بازگشت موسوی به صحنه این گروه را دوباره از خواب بیدار کرده، آن هم
در  شرایطی  که رئیس جمهور شدن احمدی نژاد، حداقل در دوره اول درد بی درمان
گروه  99 + 1 دوا نکرده و امیدوارند در مرحله دوم دوا کند. یعنی تصفیه کامل
و حتی جانی آنها که در برابر 99+ 1 ایستاده بودند.

آنها  که  کارزار  انتخاباتی  دوره  هفتم ریاست جمهوری را به یاد دارند، می
توانند  با  مرور  به  حافظه خود و نشریات آن زمان، یعنی تا قبل از برگزاری
انتخابات  دوم  خرداد، یکبار دیگر به دیگران بگویند و نشان بدهند آن مصاحبه
تاریخی آیت الله مسعودی را که در آن فاش ساخت و گفت:

«آقایان شیخ محمد یزدی و عسگراولادی با هم آمدند نزد من و گفتند اگر موسوی
بیآید  اقتصاد ما خراب می شود و از من خواستند تا با جامعه مدرسین و آقایان
در حوزه صحبت کنم تا متفقا جلوی کاندیدا شدن ایشان را بگیریم.»

این  ماجرا مربوط به زمانی است که هنوز معلوم نبود برای انتخابات دوم خرداد
76  محمد  خاتمی  کاندیدا  خواهد  شد  یا میرحسین موسوی و سرانجام زیر همین
فشارها  موسوی  کاندیدا  نشد  و محمد خاتمی نامزد انتخابات شد و شد آنچه که
معروف به انتخابات دوم خرداد است.

آن  اقتصادی  هم  که عسگراولادی می ترسید با آمدن موسوی خراب شود و این بار
هم-  در انتخابات پیش رو- ترسیده خراب شود، در این جمله تاریخی وی و همچنین
محمدرضا  باهنر  که در نشریه «شما» ارگان موتلفه اسلامی و روزنامه رسالت در
همان سال منتشر شد منعکس است:

» ما باید آن چیزهائی که تولید آن در داخل گران تر از وارد کردن آن تمام می
شود را وارد کنیم»

همین سیاست که انتخابات مجلس پنجم نیز به موجب آن برگزار شد، در دولت احمدی
نژاد  به  لجام گسیخته ترین واردات در طول تاریخ کشور تبدیل شد و تولید ملی
به خاک سیاه نشست.

حمایت این بار عسگراولادی از احمدی نژاد نیز به دلیل ترس از بهم ریختن همین
اقتصاد  است.  همچنان  که  اعلام  حمایت  شیخ محمد یزدی از احمدی نژاد برای
انتخابات  پیش رو که شنبه شب بعنوان نظر اکثریت جامعه مدرسین حوزه علمیه قم
اعلام  شد  نیز، ادامه همان پیوند موتلفه اسلامی و عسگراولادی با وی و حوزه
علمیه قم است.

امروز شیخ محمد یزدی با حمایت کامل علی خامنه ای شده است رئیس حوزه قم، آیت
الله  مسعود  به حاشیه رانده شده (البته نمی دانیم هنوز در قید حیات است یا
خیر)  حبیب  الله  عسگراولادی  یک  جبهه از سازمان های بیرون آمده از دل آن
فراکسیون  99+1  درست کرده و جلوجلو حمایت خود و این جبهه را از احمدی نژاد
در برابر موسوی اعلام داشت.

 

**********************************************************

https://i0.wp.com/www2.rooyekhat.com/wp-content/uploads/2009/12/News_Photo_209011_e95d02fc1.jpg

هیات موتلفه اسلامی از جمله گروههایی است که در سه کودتا شرکت کرده است: کودتا بر ضد حکومت ملی دکتر محمد مصدق و کودتا بر ضد مردم سالاری و منتخب مردم ایران ابوالحسن بنی صدر و اینک در کودتای خرداد 88، هم بر ضد بخشی از رژیم و هم بر ضد رأی مردم. حق اینست که مجبور کردن منتظری به استعفاء و تصرف دولت تصرف ایران گیتی ها و تغییر قانون اساسی نیز کودتا بود. بنا بر این هیأت مؤتلفه در 4 کودتا شرکت کرده است. اغلب اعضای گروه کسانی هستند که همواره در خدمت قدرت متجاوز بوده اند. در خیانتها و جنایتها و فسادها، از انقلاب بدین سو، شرکت داشته اند و هم اکنون نیز در خدمت استبداد مافیاهای نظامی – مالی هستند.
هیات موتلفه اسلامی که پیش از انقلاب تنها چند نفر زندانی داشت و برخی از آنها از جمله عسگراولادی و محی الدین انواری و … با گفتن سپاس شاه از زندان آزاد شده بودند، بعد از انقلاب مدعی اداره زندانهای کشور شدند و مسئولیت زندانهای کشور را بر عهده گرفتند. تا زمان برکناری اسدالله لاجوردی به دلیل خوی خشونت طلبی و بیماری آزار دهی زندانیان، بر دادستانی های زندانهای کشور حاکم بودند. بعد از آن نیز سازمان زندانها را بر عهده گرفتند و تا هم اینک در اختیار آنها است .
در باره جنایات این جمعیت، بخشی از نامه منتظری به خمینی را می آوریم. این نامه باز می گوید جنایت ها را که اعضای این جمعیت بر زندانیان روا دیده اند. جنایتهای آن روز همان ها هستند که امروز زندانیان قربانیان آنند. البته با شناعت و قساوتی بسیار بیشتر:
نامه ایت الله منتظری در هفدهم مهر ماه 1365 در پاسخ نامه اقای خمینی .
«…آيا مي‎دانيد در زندانهاي جمهوري اسلامي به نام اسلام جناياتي شده كه هرگز نظير آن در رژيم منحوس شاه نشده است ؟!
آيا مي‎دانيد عده زيادي زير شكنجه بازجوها مردند؟
آيا مي‎دانيد در زندان مشهد در اثر نبودن پزشك و نرسيدن به زندانيهاي دختر جوان بعدا ناچار شدند حدود بيست و پنج نفر دختر را با اخراج تخمدان و يا رحم ناقص كنند؟!
آيا مي‎دانيد در زندان شيراز دختري روزه دار را با جرمي مختصر بلافاصله پس از افطار اعدام كردند؟
آيا مي‎دانيد در بعضي زندانهاي جمهوري اسلامي دختران جوان را به زور تصرف كردند؟
آيا مي‎دانيد هنگام بازجوئي دختران استعمال الفاظ ركيك ناموسي رائج است ؟
آيا مي‎دانيد چه بسيارند زندانياني كه در اثر شكنجه هاي بي رويه كور يا كر يا فلج يا مبتلا به دردهاي مزمن شده اند و كسي به داد آنان نمي رسد؟
آيا مي‎دانيد در بعضي از زندانها حتي از غسل و نماز زنداني جلوگيري كردند؟
آيا مي‎دانيد دربعضي از زندانها حتي از نور روز هم براي زنداني دريغ داشتند اين هم نه يك روز و دو روز بلكه ماهها؟
آيا مي‎دانيد برخورد با زنداني حتي پس از محكوميت فقط با فحش و كتك بوده ؟ قطعا به حضرتعالي خواهند گفت اينها دروغ است و فلاني ساده انديش.»
هرگاه خوانندگان در این نامه، مورد به مورد، تأمل کند، نیک در می یابد که رژیم همچنان خشونت را روش حکومت می شناسد و ضد انسانی ترین خشونت را بطور مداوم بکار برده است و بکار می برد. دوره خامنه ای دنباله دوره خمینی است و تنها ابعاد جنایت و فساد و خیانت هستند که بزرگ می شوند. استمرار روشهای جنایتکارانه، با وجود اطلاع دادن به خمینی و خامنه ای، تردید باقی نمی گذارد که روشهای جنایت کارانه با علم و اطلاع «رهبر» بکار رفته اند و بکار می روند.
بهنگام کشتار جوانان مبارز در سال 60 ، اداره زندان ها با افراد این جمعیت بود. در کشتار سال 67 نیز اداره زندانها با اعضای این جمعیت بود. مسئولیت سازمان زندانها بنا بر حکم «ولی فقیه» در اختیار اعضای این جمعیت است. جمعیت هیات موتلفه رابطه بسیار نزدیکی با «ولی مطلق العنان» دارد. به گونه ای که انتخاب دبیرکل و رهبر این جمعیت از سوی «رهبر» انجام می گیرد. در زیر به معرفی برخی از اعضای این جمعیت که در کودتای اخیر دخالت داشته اند ، پرداخته می شود :
1- حبیب الله عسگر اولادی مسلمان وزیر بازرگانی و نماینده مجلس و از اعضای ارشد باند های سیاسی – قضایی و از یاران سازمان زندانها و از توابین قبل از انقلاب و از اعضای هیات موتلفه اسلامی . عضو بنیاد نهج البلاغه.
حبیب الله عسگر اولادی مسلمان از رهبران هیات موتلفه و از اعضای هیئت انصار الحسین در مسجد امین الدوله در محله بازار دروازه تهران و سالها شغل تحصیل داری در بازارکه قبل از انقلاب با گفتن سه بار «سپاس شاه»، از زندان خارج شد و بعد از انقلاب در کنار خمینی قرار گرفت و به همراه جمعیت خود وارد حزب جمهوری اسلامی شد، اداره زندانهای کشور و بنیادهای مالی را در اختیار اعضای هیأت مؤتلفه قرار داد. عسگر اولادی زمانی به وزارت بازرگانی رسید و سالها نماینده مجلس و عضو ارشد این هیات بود و در دورانی نیز از اعضای دادگاه ویژه مطبوعات وزارت ارشاد بود. اکثر یاران این جمعیت در آن وزارتخانه مقام یافته بودند .
عسگر اولادی از چهره های بسیار مشکوک در ایران می باشد. برادر وی اسدالله نیز از بزرگترین سرمایه داران کشور است و به سلطان زیره جهان معروف است. هم اکنون نیز در اتاق بازرگانی ایران و امریکا عضویت دارد. وی چندین سال است که مسئولیت دبیری جمعیت را به محمد نبی حبیبی واگذار کرده است. این جمعیت در کلیه امور ولی فقیه را مختار می دانند و از وی تبعیت کامل می کنند .
او در مورد ولی فقیه می گوید : «ولی فقیه به‌واسطه ملكه راسخه در عدالت و علم و تقوی دارای نوعی مصونیت از گناه و انحراف است. و لذا اسلام، او را حاكم و ناظر برافراد نموده… حالا چه كسی و كدام نهادی می‌تواند بر فراز ولی فقیه قرار گیرد و براو نظارت كند…» ( دوهفته نامه عصر ما، ۱۶ اسفند ۷۵])
باز او می گوید: «…هرحكومتی‌كه حاكم آن از طرف خداوند منصوب و منصوص شده باشد قانونی می‌دانیم، هرچند تمام مردم آن را نپذیرند و برعكس هرحكومتی كه ازسوی خداوند مجاز و منصوب نباشد، غیرقانونی می‌دانیم و غاصبانه است، هرچند مردم او را پذیرفته باشند» (رسالت، ۲۷ فروردین ماه ۷۶)
2 – اسدالله بادمچیان ، قائم مقام جمعیت موتلفه اسلامی از کودکی در کنار فداییان اسلام مشغول به کار بود. بعد از انقلاب، وی در مقامهای امنیتی و اطلاعاتی و قضایی، در کنار دیگر اعضای این گروه، مشغول بکار بود. همدست با دیگر یاران هیات موتلفه ای خود، در کلیه اعدام ها و ترورها شرکت داشت. بادامچیان همواره از یاران امین کودتا گران بوده است. وقتی مؤتلفه در حزب جمهوری اسلامی بود، در کودتای سال 60 شرکت داشت و اینک که مؤتلفه برجاست و حزب جمهوری اسلامی منحل شده است، او در کودتای خرداد 88 شرکت کرده است. او یکی از اعضای گروه 99 نفره بود (که بدستور خمینی مبنی بر رأی اعتماد دادن به میر حسین موسوی بعنوان نخست وزیر اعتناء نکردند و به او رأی عدم اعتماد دادند. دلیل بی خدشه بر دروغ بودن ادعای مطیع بودن از «رهبر») و سالها در مجلس حضور داشت و هم اکنون نیز در مجلس هشتم عضویت دارد.
وی در جریان بسیاری از قتل های سیاسی بوده و از جمله تایید کنندگان ترورها و سرکوب ها است. ارتباط نزدیک با باند حسین شریعتمداری و انصار حزب الله نیز دارد. در باره نقش بادامچیان در قتل سید احمد خمینی سعید امامی می گفته است :
«. ..مثلا» وقتی باخبر شدیم که حاج احمد آقا در جلسات خصوصی به مسئولان نظام و حتی به ولایت امر اهانت می‌کند. آن را ارجاع دادیم و بلافاصله دستور آمد که همه رفت و آمدهای ایشان را زیر نظر بگیرید و از مکالمات و ملاقاتهای ایشان نوار تهیه کنید. ما هم بمدت یکسال همین کار را کردیم. متأسفانه حاج احمد آقا به راه یک طرفه بدی وارد شده بود که برگشت نداشت. وقتی دستور حذف حاج احمد آقا را آقای فلاحیان به من ابلاغ کرد، مضطرب شدم و حتی به تردید فرو رفتم. دو روز بعد همراه با آقای فلاحیان به دیدار آیت‌الله مصباح رفتیم، آقایان محسنی اژه‌ای و بادامچیان هم آنجا بودند البته بعدا» حاج آقا خوشبخت هم از بیت آمدند آنجا و نظر جمع بر این بود که نباید به کسانی که با ولی امر مسلمین خصومت می‌کنند، رحم کرد …» اسدالله بادمچیان همسر خواهر زاده امانی ها بود که در جریان کودتای علیه مصدق در گروه فداییان اسلام بودند. برادران امانی عبارتند از:
● صادق امانی از اعضای هیات موتلفه و عضو گروه مسجد شیخ علی بود. او دایی همسر اسدالله بادمچیان بود و گروه شیعیان را داشت. صادق امانی در عین حال شوهر خواهر اسدالله لاجوردی بود که او نیز رییس زندان اوین در سالهائی بود که ماشین اعدام یک روز از کار نمی افتاد .
● محمد علی امانی از افراد وابسته به دادستانی لاجوردی و از اعضای موتلفه اسلامی است. او پسر سعید امانی بود که برادر سعید امانی شوهر خواهر اسدالله لاجوردی بود و با اسدالله بادمچیان نیز وابستگی فامیلی داشت . او خواهر زاده اسدالله لاجوردی محسوب می شد .
● هاشم امانی از اعضای هیات موتلفه و عضو گروه مسجد شیخ علی
● سعید امانی از بزرگان هیات موتلفه اسلامی است. برادر وی داماد اسدالله لاجوردی بود و پسر وی محمد علی امانی است . نماینده مجلس و از گروه 99 نفره بود .
در زیر برخی از وابستگان دیگر بادامچیان را نام می بریم تا خوانندگان توجه کنند مافیاهای حاکم بر کشور، تارعنکبوت هائی از روابط شخصی با یکدیگر بوجود آورده اند و بکار گرفتن حیات از ایران هستند:
● احمد قدیریان سردار سپاه پاسداران رییس دادستانی زندان اوین و از مسئولان زندانهای کشور. او داماد اسدالله بادمچیان و رییس هیات مدیره بنیاد هفت تیر است که مدیرعامل این بنیاد خود بادمچیان است.
● عزت الله شاهی از مسئولان کمیته های انقلاب اسلامی بود. قبل از انقلاب در رابطه با فعالیتهای زیر زمینی واز جمله ارتباط با مجاهدین خلق دستگیر و شکنجه و زندانی شد. او بعد از انقلاب داماد اسدالله بادمچیان گردید. زمانی مسئول شکنجه مبارزان در دهه 60 بود. عزت الله شاهی در زمانی که در کمیته های انقلاب اسلامی در کنار بهزاد نبوی و علی فلاحیان مشغول به بازجویی مبارزان بود افراد بسیاری از مبارزان سیاسی از جمله مجاهدین خلق را که می شناخت، با دستگیری و پرونده های ساخته شده به سوی میدانهای اعدام فرستاد.
● پیروی و نظیفی و رخ فر سه تن دیگر از دامادهای بادمچیان هستند که هر کدام در مقامی مسئولیت دارند.
● صادق اسلامی یکی دیگر از دامادهای اسدالله بادمچیان بود. او نماینده بازار در وزارت بازرگانی بود و در انفجار ساختمان حزب جمهوری اسلامی در هفت تیر سال 80 کشته شد.
● علیرضا اسلامی عضو شورای رهبری حزب موتلفه اسلامی از منسوبان به اسدالله بادامچیان است.
● حسین بادامچیان عضو شورای رهبری حزب موتلفه اسلامی است.
3- حسین انواری عضو کمیته امداد امام خمینی است. او دبير معاون امور بين‌الملل و سرانجام در 13 اسفند سال 85 با پيشنهاد حبيب‌الله عسكراولادي و تاييد خمینی، به سرپرستي كميته امداد رسيد. وی قبل از كميته امداد در وزارتخانه‌هاي كشور و مسكن هم تجربه فعاليت داشته است. عضو شوراي عالي تدوين برنامه پنجساله و در حال حاضر علاوه بر مشاغل دیگر، رییس مرکز مطالعات و برنامه ریزی حزب موتلفه می باشد .
4 – مرتضی بختیاری از اعضای برجسته هیات موتلفه است. او سالها مسئولیت سازمان زندانها را بر عهده داشت. هیات موتلفه اسلامی از بعد از انقلاب همواره بخش مهمی از زندانها را در اختیار خود داشته است. طی سالها، بخش دادستانی و دادسرای زندانها را در اختیار خود داشت و به سرکوب و اعدام و شکنجه مبارزان اقدام می نمود در آن سالها، اسدالله لاجوردی و دیگر اعضای هیات موتلفه از جمله جولایی و امانی ها و بادمچیان و .. در این بخش ها فعال بودند و بعد از آن، علاوه بر دادستانی زندانها بخش سازمان زندانها را نیز بر عهده داشتند. در زمان ریاست جمهوری احمدی نژاد برخی از اعضای سازمان زندان ها به مقامات استانداری دولت رسیدند. نام نشان آنها در جای خود، ذکر خواهند شد.
5- مصطفی میر سلیم از اعضای کادر رهبری هیات موتلفه که از بدو انقلاب برخی از مقامات رده اول من جمله وزارت را در اختیار داشت. وی سالها بعد از سوی خامنه ای به عنوان رییس هیات موتلفه انتخاب شد. سالهای حکومت وی بر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی از سالهای سیاه فرهنگ این کشور با حضور افرادی مانند شعر دوست و لاریجانی و … بوده است.
6 – لاله افتخاری متولد 1338 است. مادر او مدرس حوزه علميه بود. در 16 سالگی درحوزه علميه خواهران سمنان وشاهرود تدريس می‏كرد. وی در علم حديث تحصیل کرده است و در سمينارها و ميزگردهای تلويزيونی شبكه های داخلی و برون مرزی مشغول به كار است. درحال حاضر، لاله افتخاری عضو گروه مبلغان امور بين المللی سازمان حج وزیارت و عضو جمعيت زنان انقلاب اسلامی وعضو دائم مركز دانش پژوهان شاهد می باشد. علاوه بر این مشاغل، عضو شورای مرکزی هیات موتلفه است و در سال 82 به عنوان زن نمونه انتخاب شده است .

◄در این جا گروه وابسته و زیر مجموعه فداییان رهبرآورده می شود :
1 – محمد رضا مشفقیان عضو جمعیت فداییان رهبر
2 – نعمت الله تقاء عضو جمعیت فداییان رهبر
3 – عباس حلوباتی عضو جمعیت فداییان رهبر
4 – محمد حسین روزی طلب عضو جمعیت فداییان رهبر، برادر زاده حاج حسین روزی طلب موتلفه ای.
5 – مهدی رسولی از اعضای مافیاهای مأمور سرکوب های خیابانی و قائم مقام کمیته آموزش هیات موتلفه اسلامی .
6 – فاری نژاد معاون تبلیغات هیات موتلفه
7 – علی اکبر اشعری عضو صدا و سیما و سازمان اسناد ملی و عضو باند رسانه ای مافیاها. مدیر موسسه همشهری، رییس مرکز اسناد و عضو سابق وزارت ارشاد نزدیک به هیات موتلفه اسلامی و رایحه خوش خدمت
و…

7 – فاطمه رهبر متولد1343 است. او فوق ليسانس ارتباط تصويری «گرافيك» و عضو بسيج دانشجويی دانشگاه هنر و معماری و عضو جامعه زينب است. 4 دوره عضو شورای مركزی حزب مؤتلفه اسلامی. دبير شورای عالی سياستگذاری اينترنت سازمان صداوسيما، همچنين مدير باشگاه اينترنتی جوان است. مديرتوليد شبكه جهان‏بين است.
از نظرات مهم او در باره اينترنت یکی اینست: «باتوجه به هزينه بالای استفاده از اينترنت در كشور ما، که همگان امكان استفاده را ندارند. درصد محدودی هم كه ‏امكان استفاده دارند،آن را يك وسيله تفريحی ويا تشريفاتی می‏دانند و وجود چنين نگرشی در ميان كاربران اينترنتی در ايران و نيز امكان دسترسی به سايت‏های غيراخلاقی، بدون تاثير منفی نخواهد بود. با توجه به اينكه بسياری از كشورهای اروپايی،آسيايی و عربی دارای قانون فيلترگذاری در مبادی ورودی سايت‏ها می‏باشند، جامعه بايد پذيرای اين موضوع، به نحوی كه سايت‏ها به صورت قانونمند وشفاف كنترل شوند، باشد. درغير اين‏صورت قادر به كنترل نخواهيم بود.». او در سال 82 مدير نمونه شد!!
8 – مرتضی انبارلویی از اعضای وابسته به هیات موتلفه و دخیل در امور اقتصادی و امنیتی و رییس جدید مرکز سیاسی هیات موتلفه است. او در روزنامه رسالت نیز مسئولیت دارد.
9 – جواد ایرانمنش نماینده مشهد در مجلس مافیاها و از اعضای برجسته هیات موتلفه در قوه مقننه است.
10 – ایلامی رییس جدید مطالعات و برنامه ریزی هیات موتلفه است.
11- اعتمادیان عضو شورای رهبری حزب موتلفه اسلامی.
12 – محمد کاظم انبارلویی عضو شورای رهبری حزب موتلفه اسلامی. او سردبیر روزنامه رسالت نیز می باشد.
13 – فرزاد اکبری عضو شورای رهبری حزب موتلفه اسلامی.
14 – بهاروند عضو شورای رهبری حزب موتلفه اسلامی.
15 – زمانیان عضو شورای رهبری حزب موتلفه اسلامی.
16 – علی اکبر پرورش عضو شورای رهبری حزب موتلفه اسلامی. در دوران جنگ وزیر آموزش و پرورش شد و از افتخاراتش یکی اینست که 150 هزار دانش آموز را به جبهه های جنگ فرستاده است. فرمانده سپاه این کودکان را از میدانهای مین عبور می دادند.
17 – سخن سنج عضو شورای رهبری حزب موتلفه اسلامی.
18 – امامی راد عضو هیات موتلفه از اعضای باند سیاسی و امنیتی .
19 – پزشكيان عضو شورای رهبری حزب موتلفه اسلامی .
20 – عنایت عضو شورای رهبری حزب موتلفه اسلامی.
21 – حمید رضا ترقی عضو شورای رهبری حزب موتلفه اسلامی.
22 – فرخ عضو شورای رهبری حزب موتلفه اسلامی .
23 – محمد علی غفوری فرد عضو شورای رهبری حزب موتلفه اسلامی.
24 – حسن اختری عضو هیات موتلفه و نماینده مجلس
25 – حاجی حیدری عضو شورای رهبری حزب موتلفه اسلامی .
26 – خرسند عضو شورای رهبری حزب موتلفه اسلامی .
27 – نبي زاده عضو شورای رهبری حزب موتلفه اسلامی .
28 – مقصودی عضو شورای رهبری حزب موتلفه اسلامی .
29 – امیر واعظ اشتیانی عضو شورای رهبری حزب موتلفه اسلامی رییس فدراسیون دوچرخه سواری و هم اکنون مدیر باشگاه استقلال .
30 – خانم یزدی عضو شورای رهبری حزب موتلفه اسلامی
31 – علینقی خاموشی عضو اطاق بازرگانی از اعضای هیات موتلفه و مديرعامل كارخانجات پوشاك جامعه . او سالها رئیس اطاق بازرگانی و صنعت کشور بود.
32 – محمد خاموشی از روسای زندانهای ایران و عضو مافیای قضایی .
33 – سید مهدی خاموشی رییس سازمان تبلیغات اسلامی و عضو شورای جوانان
34 – یحی آل اسحاق عضو اتاق بازرگانی و هیات موتلفه او نیز زمانی وزیر بازرگانی بود.
35 – اصغر کرمی آذر وابسته به هیات موتلفه
36- محسن رفیقدوست سردار سپاه از قدیمی ترین فرماندهان سپاه پاسداران و از جمله اعضای باندهای ترورهای سیاسی و سرکوب های خیابانی و نظامی و اقتصادی رژیم است. او سالها در مقام ریاست بنیاد مستضعفان وابستگان خود را به ثروت رساند و در حال حاضر مسئول بنیاد نور و وارد کننده داروهای گرانقیمت است. او
می گوید : «در پیروزی انقلاب در لبنان و در خیلی از جاهای دنیا آمریکا ضرب شست ما را بر پیکر منحوس خودش احساس می‌کند و می‌داند آن مواد منفجره‌ای که با آن ایدئولوژی ترکیب شد و در مقر تفنگدارهای دریایی چهارصد افسر و درجه دار و سرباز را یک مرتبه به جهنم فرستاد. هم تی ان تی آن مال ایران بود و هم ایدئولوژیش از ایران رفته بود. این برای آمریکا بسیار محسوس است…» (روزنامه رسالت ۲۹ تیر ۷۰ )آیا آمریکایی ها این سخنان را نشنیده و یا نخوانده‌اند؟
37 – جواد رفیقدوست عضو هیات موسس هیات موتلفه برادر محسن رفیقدوست .
38 – مرتضی رفیقدوست از اعضای مافیای اقتصادی است. در سالهائی که محسن رفیق دوست رئیس بنیاد مستضعفان بود، او 126 میلیارد تومان از بانک صادرات اختلاس کرد و به حبس ابد محکوم شد. اما به تدریج مسئول خرید زندان گشت و بعدها آزاد شد و به جای وی فاضل خداداد متهم ردیف یک گشت و اعدام شد ..
39 – اکرمی از نیروهای وابسته به باند رسانه ای نظام ولایت و دبیر کل جامعه وعاظ تهران است. و البته وابسته به هیات موتلفه اسلامی است .
40 – جواهریان معاون اداری و مالی هیات موتلفه
41 – سید مهدی جولایی رییس جوانان هیات موتلفه از اعضای مافیاهای مأمور سرکوب های خیابانی و دانشجویی و از وابستگان به جولایی معاون اسدالله لاجوردی است .
42 – حسین روزی طلب رییس آموزش و پرورش فارس و مسئول هیات موتلفه فارس عموی محمد حسین روزی طلب مشاور جوانان استانداری فارس وابسته به رایحه خوش خدمت و عضو گروه فداییان رهبر . شوهر خواهر او حاج مجید روزی طلب است که نماینده مجلس بوده و پسر عموی او است .

 

جامعه اسلامی مهندسین و جامعه های دیگر وابسته:

بعد از انقلاب هنگامی که حزب جمهوری اسلامی به عنوان تنها حزب مورد تایید خمینی برای مقابله با کلیه احزاب و افراد و تصرف دولت تشکیل شد همه گروهها و احزاب و جمعیت های وابسته به فقاهت خود را به این حزب وارد ساختند از جمله هیات موتلفه و دیگر تشکل ها . بعد از مدتی، به دلیل همان مطلق اندیشی گروههای افراطی، به دنبال انجام پروژه تصرف مجلس و حذف بنی صدر، رییس جمهوری منتخب مردم، گروهها و جمعیت های گرد آمده در حزب از آن خارج شدند. در آن روزها، به جز هیات موتلفه، جوانان وابسته به این حزب تحت عنوان تشکل های همسو گروههایی را برای آینده ایجاد کردند. جامعه اسلامی مهندسین وجامعه زینب و جامعه اسلامی دانشجویان و کارگران و معلمان و جوانان و… از آن گروهها هستند. همه آنها فرآورده های همان فداییان اسلام اولیه یا هیات موتلفه بعدی بودند که از سوی آن هیات تغذیه مالی و فکری می شدند.
جامعه اسلامی مهندسین، بنا بر ادعا، از جمع شدن تعدادی مهندس تشکیل شد. زیرا بنا بر این بود که در عین فراری دادن متخصصان، اقتدارگرایان متهم به دشمنی با تخصص و متخصصان نشوند. به همین دلیل جامعه اسلامی مهندسین یا متخصصان وابسته به نظام را تشکیل دادند. اعضای اصلی و تشکیل دهنده آن، مهندس محمد رضا باهنر و مهندس مرتضی نبوی و مهندس بادمچیان و … بودند.
این گروه نیز تابع ولایت و وابسته به رانت ولایت در سرکوبگری ها شرکت مستقیم داشته و در انجام هر امری تنها تایید ولایت را مد نظر قرار می دهد.
باند بازی و فامیل بازی و استفاده از کلیه امکانات رانتی برای خود و خانواده در این تشکل به شدت مورد استفاده قرار گرفته است. به ترتیبی که با ورود هر کدام ازآنها به محلی، وابستگان او نیز به آن محل هجوم می برند:
1 – محمد رضا باهنر برادر دکتر باهنر نخست وزیر رجائی بعد از کودتای خرداد 60 است. به دلیل همان برادری با او بود که محمد رضا و فامیل وی در رژیم ولایت فقیه، مقام ها یی جستند. او نماینده دوره های متمادی مجلس بوده است و از نمایندگان وابسته به گروه 99 نفره می باشد . هم اکنون نیز نماینده مجلس است.
محمد رضا باهنر عضو ارشد جامعه اسلامی مهندسین و از معاونین مجلس مافیاها است. در به صحنه آوردن محمود احمدی نژاد خود و کل فامیلش نقشی موثر داشتند. با ریاست جمهوری یافتن احمدی نژاد، خانواده محمد رضا مقامهای بسیاری را صاحب شدند. در زیر این تارعنکبوت روابط شخصی قدرت نیز معرفی می شود:
● حجت الاسلام محمد حسین موسی پور معاون وزیر کشور و از مسئولان انتخابات است. او شوهر خواهر محمد رضا باهنر است. در زمان پور محمدی مسئولیت نظارت بر کل انتخابات را داشت در همان زمان همسر یکی از برادر زاده های باهنر نیز در همان وزارتخانه با وی همکار بود .
● مجتبی هاشمی ثمره معاون ارشد احمدی نژاد و معاون سابق گزینش و حراست وزارت امور خارجه و نماینده تام الاختیار احمدی نژاد و مسئول ستاد انتخاباتی او در جریان انتخابات هشتمین دوره نمایندگی مجلس و دهمین دوره ریاست جمهوری بود. او خواهر زاده محمد رضا باهنر می باشد. مجتبی هاشمی ثمره سالها در مقام نمایندگی رهبری در صدا و سیما مشغول به کار بوده است. او از جمله افرادی است که تنها آیت الله مصباح را به عنوان مرجع می شناسد و فکر می کند که امام زمان به زودی ظهور خواهد کرد . او دو باجناق دارد به نام های مددی و زریبافان .
● داوود مددی رییس سازمان سرمایه گذاری شهرداری تهران و سرپرست سازمان تعاون و از مدیران بلند پایه در حکومت احمدی نژاد است. او باجناق دوطرفه مجتبی هاشمی ثمره و زریبافان است.
● علیرضا مددی مديركل وزارتي وزارت تعاون، برادرزاده داوود مددی باجناق معروف هاشمی ثمره و زریبافان.
● مسعود زریبافان معاون احمدی نژاد در ریاست جمهوری و مسئول سفرهای استانی وی همواره در کنار احمدی نژاد با پول ها و تراول چک های فراوان قرار دارد و به دستور او، به هر فردی که لازم باشد پول پرداخت می کند. در سفرهای آخر دور اول، او مسئول پرداخت پول های بیت المال به ستادهای انتخاباتی در شهرستانها بود.
مسعود زریبافان و برخی از یاران احمدی نژاد بعد از شکست در انتخابات شوراها دیگر وارد صحنه انتخابات نشدند. او از افراد رده بالای گروه رایحه خوش خدمت میباشد که در کنار مجتبی هاشمی ثمره و محصولی این گروه را راهبری می کنند . مسعود زریبافان از باجناق های مجتبی هاشمی ثمره و داوود مددی می باشد.
● محمود زریبافان برادر مسعود زریبافان از وابستگان به باندهای اقتصادی و سیاسی احمدی نژاد و پدر زن سید محسن نبوی فرزند سید مرتضی نبوی از اعضای شورای مرکزی جامعه اسلامی مهندسین است.
● سید محسن نبوی عضو هيات مديره شركت سرمايه گذاري خارجي است. او داماد محمود زريبافان و پسر مرتضی نبوی از مشاوران جوان احمدی نژاد و نزدیکان به رایحه خوش خدمت است. او و پسر عزت الله ضرغامی گروه کوچکی را تشکیل داده اند.
● محمود هاشمی ثمره برادر مجتبی هاشمی ثمره و خواهر زاده محمد رضا باهنر نماینده تام الاختیار احمدی نژاد در کاروان راهیان نور از اعضای وابسته به سپاه پاسداران است.
● عبدالحمید هاشمی ثمره برادر مجتبی هاشمی ثمره و خواهر زاده محمد رضا باهنر معاون وزیر صنایع است. اما وزیر این وزارت خانه، خواهر زاده احمدی نژاد، محرابیان است.
● مهدی هاشمی ثمره برادر مجتبی هاشمی ثمره و خواهر زاده محمد رضا باهنر مدیر کل وزارتی وزیر نیرو، فتاح است.
● قند فروش مشاور خانواده وزیر کشور و زن برادر هاشمی ثمره است.
● علی خیراندیش، شوهر خواهر هاشمی ثمره که از اعضای باند اقتصادی رژیم مافیاها بود. وی در کار برج سازی بود. بنا بر تصمیم قرار شد که طرف قرار داد بزرگترین معامله گازی و نفتی ایران با چین به مبلغ 100 میلیارد دلار باشد. این قرارداد که «NIOC LNG» نام دارد بزرگترین قرارداد صنعت نفت و گاز کشور است.
2 – مرتضی نبوی از اعضای اصلی شورای مرکزی جامعه اسلامی مهندسین می باشد که از ابتدای انقلاب در کلیه امور مربوط به سرکوب و امور امنیتی و رسانه ای بوده و سالها در دادستانی ها و دادسراها در کنار اعضای هیات موتلفه مشغول به کار بود. از آن پس، روزنامه رسالت را از دست مؤسس آن، آذری قمی در آوردند و او مدیر مسئول آن شد. زمانی نیز مقام وزارت مخابرات را داشت و زمانی دیگر مسند نمایندگی مجلس را بر عهده داشت. خواهر او همسر ناظمی اردکانی می باشد.
3 – محمد ناظمی اردکانی از اعضای وابسته به سپاه پاسداران و رابط این نیرو با حکام شرع در غرب کشور بود وی از دوستان احمدی نژاد و داماد مرتضی نبوی و شوهر عمه محسن نبوی است که او نیز داماد محمود زریبافان است.
در زیر اسامی برخی دیگر ازاعضای وابسته به این گروه آورده می شود :
4 – علی عباسپور عضو شورای مرکزی جامعه اسلامی مهندسین از مسئولین مجله جام و دوست محمد رضا باهنر و مرتضی نبوی و غفوری فرد نماینده مجلس شورای اسلامی.
5 – علی آقاجان پور از اعضای جامعه اسلامی مهندسین.
6 – بهفر از اعضای جامعه اسلامی مهندسین .
7 – بی آزار از اعضای جامعه اسلامی مهندسین .
8 – جان آقایی از اعضای وابسته به جامعه اسلامی مهندسین.
9- کمال شهریاری عضو برجسته جامعه اسلامی مهندسین.
10 – امیر مقدم مسئول روابط عمومی جامعه اسلامی مهندسین.
11 – غلامحسین امیری عضو گروه جامعه اسلامی مهندسین .
12 – محمد مهدی مظاهری قائم مقام دبيركل جامعه اسلامي دانشگاهيان و عضو مناديان اتحاد ملي و انسجام اسلامي.
13 – سید ابوالقاسم رئوفیان از جامعه اسلامي فرهنگيان و عضو مناديان اتحاد ملي و انسجام اسلامي.
14 – پژمان شیخ الاسلام ، مدیر دفتر سیاسی جامعه اسلامی دانشجویان وی فردی بود که پالیزدار را برای سخنرانی به همدان دعوت کرد.
15 – مجتبی سلطانی مسئول سیاسی جامعه اسلامی دانشجویان و از اعضای باند سرکوب های خیابانی.
16 – میثم نیلی دبیرکل اسبق جامعه اسلامی دانشجویان از وابستگان به باند سرکوب های خیابانی و جامعه اسلامی مهندسان .
بدین سان، باز سازی استبداد از راه جنگ و ترور و معامله پنهانی با قدرتهای خارجی و تقلب در انتخابات و شکنجه و اعدام و فسادهای مالی عظیم کار شبکه بندی های عنکبوتی روابط شخصی قدرت بوده اند

**********************************************************

رابطه جمعيت موتلفه، سرکوب نيروهای ملی و شبکه جاسوسی انگلستان‏:

( برگرفته از نوار خاطرات يکی از چهره های ملی- اين خاطرات در آينده منتشر خواهد شد) ‏

پيشينه ارتباط فدائيان اسلام با سازمان اينتليجنس سرويس بريتانيا به دروه رضا شاه برمی گردد. علاوه ‏برآن که درآن زمان سران فدائيان اسلام مستقيما با سفارت انگليس در ايران ارتباط داشتند، يک ‏شخصيت سياسی برجسته آن زمان که جناب سيد ضياء معروف باشد نقش فعالی در سازماندهی ‏ارتباطات ميان فدائيان اسلام و سفارت انگليس ايفا می کرد.‏
حاج مهدی عراقی پيش از انقلاب در زندان تعريف می کرد که سيد ضياء کمک های مالی دولت ‏انگليس را به سران فدائيان اسلام تحويل می داد و پيام های ميان آنها را ردوبدل می کرد. حاج مهدی ‏عراقی برای ما تعريف می کرد که سيد ضياء شخصا با نواب صفوی، خليل طهماسبی و عده ديگری ‏از سران فدائيان اسلام در ارتباط بود. ‏
اين نقش سيد ضياء البته با گرايش های سياسی او که خواستار نوعی حکومت اسلامی در ايران بود ‏انطباق داشت. می دانيد که در تاريخ معاصر ايران نخستين دسته های چماقدار را نيز سيد ضياء بوجود ‏آورده است. ‏
عمليات تروريستی فدائيان اسلام چه در دهه ۲۰ شمسی که رزم آرا را ترور کردند و چه پس از ‏کودتای ۲۸ مرداد همگی به ميل سفارت انگليس ودرجهت پيشبرد اهداف خاص اين قدرت استعماری ‏درايران بود. انگليس همواره خواهان آن بود که از تمايلات مراجع سنتی و احساسات دينی به سود ‏منافع خود و عليه ملی گرايی و مليون که آنان را خطری جدی برای منافع خود ارزيابی می کرد بهره ‏برداری کند و اساسا نفوذ در ميان روحانيت و شبکه های متعصب دينی را برای اثر گذاری بر تحولات ‏داخلی ايران و تحريک آنها عليه مليون و استقلال خواهان لازم داشت. بايد بگويم که تقويت اين ‏گروهها جزء لايتجزای سياست خارجی اين کشور در ايران محسوب می شد. سازمان جاسوسی انگليس ‏بر آن بود تا با نفوذ در نهادهای سنتی دينی و ارتباط با فدائيان اسلام به موقع عليه جنبش های ملی ‏ايران فشار وارد سازد. و از قدرت گيری اين نيروها در ايران جلوگيری کند. انگليس همچنين در تضاد ‏منافع خود با آمريکا از نفوذ خويش در فدائيان اسلام و روحانيت شيعه استفاده می کرد. در سالهای ‏پايانی رژيم پادشاهی درايران، انگليسی ها بر اين عقيده بودند که در صورت سقوط شاه بهترين گزينه ‏برای غرب به قدرت رسيدن روحانيون در ايران است که هم سد محکمی در برابر شوروی ايجاد می ‏کنند و هم می توانند مليون را درايران سرکوب کنند. و بنابراين منافع اين کشور در ايران تامين خواهد ‏شد. هيچ ترديدی نيست که انگليس خواهان آن بود که درصورت سقوط شاه، ملی گرايان به حاشيه رانده ‏شوند و گروههای مذهبی دوست و وابسته به اين کشور به قدرت برسند و در اين زمينه انگليس قدرت ‏اصلی خارجی طرفدار روحانيون بود. انجمن موتلفه اسلامی که ادامه فدائيان اسلام بود روابط خود را ‏با انگليس از طريق عسکراولادی، خاموشی و بادامچيان حفظ کرده بود. چنان که در ماههای پيش از ‏انقلاب ميان آنها و سفارت روابط پنهانی و تنگاتنگ وجود داشت. در سالهای پس از انقلاب نيز ميان ‏برخی از روحانيون سرشناس رژيم از جمله مهدوی کنی و مصباح يزدی و واعظ طبسی، محمدی ‏يزدی و خزعلی و نيز برادران لاريجانی با مقامات انگليسی روابط گسترده ای وجود داشته است. ‏مهدوی کنی در يکی از مسافرت های متعدد خود به انگليس چندين ماه در اين کشور اقامت گزيد که ‏گفته می شود در خلال آن اقامت مذاکرات مفصلی با ماموران انگليسی داشته است.‏
بی دليل نيست که گروههای اصلاح طلب و نيروهای ملی مذهبی و نيز بسياری از مردم بر اين عقيده ‏اند که در ميان جناح راست بويژه در درون جمعيت موتلفه اسلامی و نيز انجمن حجتيه و حوزه های ‏علميه شبکه های متنفذ وابسته به انگليس نفوذ ويژه ای دارند. ريشه اين تفکر همگانی که برخی از ‏سران رژيم جمهوری اسلامی انگليسی هستند و انگليس ا ز آنان حمايت می کند نيز در همين واقعيت ها ‏نهفته است. در مورد شخص حبيب الله عسکراولادی البته مسايل ديگری نيز شک وابستگی به اجانب ‏را نسبت به وی بيشتر می کند. می دانيد که حبيب الله عسکراولادی از خانواده يهوديان ايران است که ‏پدر وی که از تجار سرشناس يهودی بوده، در دوره رضا شاه در محضر يکی از مراجع اسلام آورده و ‏همان مرجع (آيت الله تهرانی؟) نيز نام فاميل عسکر اولادی مسلمان را برای اين خانواده برگزيده است. ‏وابستگی خانواده عسکراولادی به فدائيان اسلام که در ارتباط با شبکه جاسوسی انگليس بوده، اين ‏تصور را در مورد عسکراولادی مسلمان تقويت می کند که وی از دوران جوانی نقش ستون پنجم ‏اجنبی را در ايران ايفا می کرده است.‏
مروری بر مواضع و اقدامات انجمن موتلفه از بدو پيدايش تا به امروز نشان می دهد که همه حرکات ‏اين جريان در تناقض آشکار با هويت ايرانی و منافع ملی ايران و معمولا به سود منافع قدرت های ‏بيگانه و نيزبه سود منافع محافل افراطی اسرائيل بوده است. اساسا اين جريانات بيشترين خصومت را ‏با نيروهای ملی گرا دارند و از قديم با همين تفکر و ماموريت به ميدان آمده اند. اسلام برای اينها ‏ماسکی است که فقط چهره وابسته و ضدملی آنان را می پوشاند. ممکن است همه رهبران موتلفه وابسته ‏به اجانب نباشند، اما نفوذ سازمان های خارجی در ميان آنها و تاثير اين نفوذ در حرکات ضدملی آنها ‏امری مسلم و انکارناپذير است.‏
در عراق نيز حزب الدعوه و مجلس اعلای انقلاب اسلامی همين نقش را بازی کرده و می کنند و از ‏بدو پيدايش زير نفوذ شبکه های جاسوسی انگلستان بوده اند. برخی از اعضای همين گروههای عراقی ‏نيز پس از انقلاب بتدريج در نهادهای جمهوری اسلامی مواضع حساسی را اشغال کرده اند. مثلا ‏هاشمی عراقی که بعدا شناسنامه خود را درايران به هاشمی شاهرودی تبديل کرد از اعضای موثر ‏مجلس اعلای انقلاب اسلامی و رئيس آن بوده است و امروز به عنوان رئيس قوه قضائيه با جمعيت ‏موتلفه اسلامی هماهنگی و همراهی کامل دارد. اساسا انتخاب هاشمی شاهرودی به رياست قوه قضائيه ‏نيز به توصيه انجمن موتلفه و نيز شخص واعظ طبسی و مهدوی کنی بود.‏
اگرروزی امکان بررسی آزادانه پرونده و سوابق اين گروهها و چهره های شاخص آنان بوجود آيد و ‏يک کالبد شکافی دقيق از آنها بعمل آيد معلوم خواهد شد که ماهيت ضد ملی وضد ايرانی آنان و دشمنی ‏آنها با نيروهای ملی و ملی مذهبی از کجا سرچشمه می گيرد.‏

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

یاران ولایت -شماره 14 : محمدعلی رامین(معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد)

https://i2.wp.com/www.fararu.ir/images/docs/000034/n00034689-r-b-001.gif

 

او مدتی در آلمان به تحصیل مشغول بود که به دلیل فحاشی ,خشونت طلبی,رابطه با نئونازی های آلمان و نقش در ترور مخالفان جمهوری اسلامی از این کشور اخراج شد و تحصیلاتش نیمه کاره ماند


پسر کم و سن و سالش با رانت پدر, مدیر یکی از بزرگترین شرکتهای ایرانی در آلمان است

(عکسی از پسر محمدعلی رامین)

نظریه انکار هولوکاست در حقیقت متعلق به وی است و این موضوع را رامین به احمدی نژاد آموخته است

این وطن فروش نظریه ای دارد که برای حل اختلاف با کشورهای عربی , بهتر است خلیج فارس را خلیج اسلامی بنامیم!

وی به مطبوعات فشار وارد نموده تا خامنه ای را «امام خامنه ای»بنامند

(البته اولین کسی که اصطلاح امام خامنه ای را به کار برد حشمت الله طبرزدیست که امروز یکی از دشمنان خامنه ای به حساب می آید)

او در مبارزه و محدود کردن مطبوعات و بستن نشریات , کارنامه بسیار سیاهی دارد(او را همانند سعید مرتضوی,»جلاد مطبوعات» می نامند)

بی ادبی و فحاشی او به حدیست که هر از چندگاهی زمزمه اخراج او به گوش می رسد:

چند نمونه از بی ادبی ها و فحاشی های عجیب و غریب او و نحوه نگاه از بالای او در مواجهه با اهالی مطبوعات:

محمدعلی رامین خبرنگاران «فرهیختگان» را «یک مشت دلقک» خطاب کرد

دانلود فایل صوتی محمد علی رامین که خطاب به یک مجری صدای جمهوری اسلامی در یک برنامه زنده، گفت: « شما غلط می‌کنید از قول من این اراجیف را می‌گویید.»

گفت و گو با محمد علی رامین در مورد یک خبر! “در ستاد احمدی نژاد چه می گذرد؟”(انکار,توهین و طفره روی رامین)

ماجرای دیدار محمدعلی رامین از عوامل روزنامه اعتماد

**************************************************

 

محمدعلی رامین (زادهٔ بهمن ۱۳۳۲ در دزفول) معاون مطبوعاتی و اطلاع‌رسانی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در دولت دهم است. وی در دولت نهم مشاور مطبوعاتی محمود احمدی‌نژاد بود. از او به عنوان تحلیلگر سیاسی رئیس جمهور احمدی‌نژاد و مبدع بحث‌های مربوط به انکار هولوکاست نام برده می‌شود.

وی از سال ۱۳۵۰ تا سال ۱۳۷۳ در آلمان می‌زیسته‌است. وی مدتی در سال ۱۳۶۱ در آلمان زندانی بوده‌است و در سال ۱۳۷۳ از آلمان اخراج شده‌است.وی تاکنون در باره پرونده‌ای که به موجب آن دولت آلمان اخراج را به وی ابلاغ کرده سخنی نگفته‌است. او در یک مصاحبه بی سابقه با رادیو در خصوص اضحاراتش درباره ی نقش روحانیت در بدنه حکومت در پاسخ به گوینده رادیو به وی توهین کرده و در جواب او گفت: شما غلط می کنید این حرف ها را میزنید و این اراجیف را درجهت تضعیف من می گویید.گوینده که متعجب از فحاشی شده بود پس از قطع سخنان رامین از مردم به خاطر سخنان رامین عذرخواهی کرداین مصاحبه بازتاب گسترده ای در فضای جامعه داشت تا جایی که احتمال برکناری رامین نیز می رفت

http://www.fardanews.com/files/fa/news/ … 48_407.mp3

تحصیلات

رامین تحصیلات اولیه را در دزفول و خرمشهر و آبادان طی کرده‌است. وی فارغ التحصیل دوره تخصصی کالج، آموزش فنی ـ حرفه‌ای از دانشگاه فنی کارلسروهه آلمان است و سپس تحصیلات خود را در دانشگاه کلاوستال آلمان در رشته مهندسی روش‌های صنعتی و فوق مهندسی مکانیک عمومی تا مقطع دکترای مهندسی ادامه داده ولی به علت اخراج از آلمان آنرا نیمه کاره رها کرده‌است(محمد علی رامین، به جرم ارتباط با نئونازی های آلمان، از این کشور اخراج شد و تحصیلاتش نیمه تمام ماند).
نمونه «کوچکی» از آزادی مطبوعات در زمان تصدی گری وی

البته درارتباط با وضعیت وخیم آزادی مطبوعات در ایران شاید بهتر باشد به ذکر یک نمونه بسیار کوچک از برخوردها و تهدیدهای مسئولین مطبوعاتی دولت احمدی نژاد با روزنامه نگاران پرداخت. چندی پیش محمدعلی رامین درتحریریه روزنامه فرهیختگان، روزنامه نگاران این روزنامه را یک مشت دلقک خطاب کرده و مدیریت روزنامه را تهدید به اخراج کرده بود.

در این دیدار در حالیکه معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد از وجود آزادی بیان سخن می گفت با اعتراض روزنامه نگاران مبنی بر اینکه نمیشود زیر عکس سردبیر بازداشت شده فرهیختگان، رضا نوربخش، نشست و از آزادی بیان حرف زد، روبرو شده بود. معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد بعد از ترک جلسه در تماسی با مدیران روزنامه، آنها را تهدید کرده بود که در صورت انعکاس هر خبری درباره این جلسه، اقدام به توقیف روزنامه خواهد کرد و روزنامهنگاران تهدید شدهاند و حتی اجازه نگارش کوچک ترین خبری از این جلسه را بر صفحات فیسبوک خود ندارند.

جلاد مطبوعات

وی که همچون سعید مرتضوی به «جلاد مطبوعات» شهرت دارد، در زمان حضور یکساله خود در مقام معاون مطبوعاتی، با حضور در تحریریه برخی از روزنامه ها، شخصا روزنامه نگاران را به بازداشت تهدید کرده است. او سال گذشته در جریان بازدید از روزنامه «فرهیختگان»، روزنامه نگاران این روزنامه را «مشتی دلقک» خوانده بود. پس از این رویداد، برخی از این روزنامه نگاران با افزایش تهدیدهای اداره پیگیری وزارت اطلاعات مجبور به ترک ایران شدند.

توقیف و لغو امتیاز ده ها روزنامه و مجله، و  فیلترینگ گسترده سایت های اینترنتی از جمله اقدامات رامین در طول یکسال معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد بوده است.

**************************************************

https://i1.wp.com/www.fararu.com/images/docs/000026/n00026495-b.jpg

محمدعلی رامین، مشاور محمود احمدی نژاد و طراح اصلی ایده غیرواقعی بودن واقعه هولوکاست این روزها بسیار سخن می گوید و در رسانه ها بیش از پیش دیده می شود. رامین که در یکسال آغازین دولت احمدی نژاد کمتر خود را در معرض رسانه ها قرار می داد و تنها تعداد اندکی از سیاسیون می دانستند که ایده انکار هولوکاست توسط محمود احمدی نژاد از کدام ذهن تراوش شده است، اما اکنون قامت راست کرده و سکوت شکسته و در هر محفل و مجاسی حضور دارد و در هر سایت و رسانه ای می توان سخنی از او شنید و نگاشته ای از او خواند.

این که محمدعلی رامین کیست و چگونه به یکباره در جامعه سیاسی ایران نمود یافت و در این وانفسای پرونده هسته ای و مشکلات اقتصادی و…به ناگاه رسالت خود را در نفی هولوکاست تعریف کرد و از این رهگذر مشکلات  و معضلات فراوانی را گریبانگیر ایران کرد، پرسشی است که سیاسیون ایرانی باید با تامل پاسخی برای آن یابند اما گویی خود جناب رامین هم متوجه نگاه های پرسشگر عده ای شده است که اکنون با نگارش مطلبی نه چندان متقن به تشریح چرایی نفی هولوکاست توسط ایران پرداخته است. محمدعلی رامین در نگاشته خود از رنج و سختی مردم آلمان سخن گفته که غربیان با بزرگ کردن واقعه هولوکاست بر آنان روا داشته و یکی از دلایل نفی هولوکاست را کم کردن این رنج دانسته است. نمی دانم چرا جناب رامین اکنون دایه مهربان تر از مادر برای آلمانی ها شده است؟ چه آنکه مردم آلمان بی شک از آزادی های به مراتب بیشتر برای دفاع از خود برخوردارند و احتیاجی به برخاستن یک منجی ایرانی برای کم کردن رنج! خود ندارند. باید به جناب رامین پیشنهاد کرد که حداقل اگر رنج مردم آلمان را می بیند و درک می کند کمی هم رنج و درد مردم ایران را از نبود آزادی های مدنی حداقل معادل آزادی های مردم آلمان ببیند و  اوج  فشاری را که بر شانه مردم ایران به دلیل پرچمداری این ایده وارد شده است را نیز درک کند تا شاید آنگاه در پوشیدن جامه نفی هولوکاست و پرچم داری این واقعه تجدیدنظری حاصل کند.

 

*************************************************************************

رامین با مطبوعات چه كرد؟(چه بلایی بر سر مطبوعات آورد)

https://i1.wp.com/w3.ayandenews.us/storage/images/20101020131613cb-Top3_ramin_2.jpg

محمد علي رامين در اولین روز کاری خود روزنامه سرمایه را لغو امتیاز کرد!

پیشتر ها، وقتی هنوز آقای رامین به صندلی معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد تكیه نزده بود، عموما نشریات بابت درج مطالبی در نقد دولت و… تذكر می گرفتند و توقیف می شدند.دورانی كه قاضی مرتضوی متولی این امر بود، در آن دوران، اهالی مطبوعات شاید فكر می كردند كه اوضاع خیلی بد شده، اما آمدن آقای رامین یك حسن داشت. آن اینكه با دادن تذكر به نشریات، نه به دلیل چاپ مطلبی، كه به دلیل عدم چاپ مطلبی(!) اهالی مطبوعات دریافتند كه همیشه وضعیت بدتری هم می تواند وجود داشته باشد.
قاضی مرتضوی كه روزی نامش در لید اخبار خبرگزاری ها، چشمان هر خبرنگاری را به خبر توقیف رسانه متبوعش نگران مضطرب میكرد، امروز گوشه نشین شده و معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارش خواهد بود و حالا آقای رامین نقشی مشابه مرتضوی را برای ما ایفا می كند!

آقای معاون وارد می شود
دهم آبان ماه رامین معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد شد. كسی كه قبلا به او لقب «آقای هولوكاست» داده بودند. همان روز خبرگزاری فارس سوابق اجرایی او را متذكر شد: «دارای آثار قلمی و نظری در اكثر مطبوعات داخلی و تخصصی و در بعضی از مطبوعات خارجی همچون اشپیگل، فایننشال تایمز، لس آنجلس تایمز و دیگر روزنامه‌ها. »

از آنجا كه این نشریات از طریق امپریالیسم، جهان سرمایه داری و غرب توطئه گر و در راس آنها آمریكای جهانخوار تغذیه می شوند، با این نشریات مكاتباتی انجام شد.

فاینشنال تایمز و لس آنجلس تایمز پاسخی ندادند اما نشریه معتبر آلمانی اشپیگل در پاسخ به مكاتبه، مدعی شد در نشریه اشپیگل هرگز اثری چه «قلمی» و چه «نظری» از ایشان وجود نداشته.

اما در تواریخ :  20.12.2005-  29.1.2006 –  17.2.2006 –  13. 3.2008  –  22.3.2008 – 26. 9.2009 در مورد ایشان مطالبی منتشر شده است كه از باز نشر تیتر و متن آنها به لحاظ محتوایشان در اینجا خودداری می كنیم.

علاقه مندان می توانند به سایت «فیلتر شده» نشریه اشپیگل كه با افتخار ادعا شده آقای رامین در آن آثار قلمی و نظری دارند مراجعه كنند.
با توجه به اینكه آقای رامین در این نشریات آثار قلمی و نظری ندارند و خبرگزاری فارس از قول ایشان مدعی چنین سوابقی شده است، جا دارد در صورت كذب بودن مطلب، تكذیب شود.
چراكه ممكن است با توجه به انتشار این خبر از پایه كذب، اذهان عمومی در مورد سایر ادعاهای آقای معاون نیز دچار تردید شوند. و اگر مطالبی قلمی و نظری از ایشان در این نشریات منتشر شده است، تاریخ یا دست كم عنوان آن را منتشر كنند، تا افكار عمومی شاهد حضور نیروهای دولت نهم در این نشریات غربی باشند.

تذكر ها می رسند
بی انصاف كه نباشیم، آمدن آقای رامین برای هركه ضرری داشت، برای سایت ها و نشریات سیاه نما واقعا سوژه های خوبی تولید كرد. چه آنكه در دوران ها قبلی، اكثرا تذكرات و نامه نگاری های بین معاونت مطبوعاتی و وزارت ارشاد بی سر و صدا بود، اما علاقه عجیب آقای رامین به انتشار نامه های این چنین موجب شد تا امروز، هر كسی كه به خبرگزاری فارس یا ایرنا دسترسی دارد، با یك سرچ مختصر به اطلاعات خوبی در مورد وضعیت آزادی مطبوعات در كشور دست یابد.
دریایی از تناقضات وجود دراد، درست در روزهایی كه آقای احمدی نژاد از وجود آزادی مطبوعات فوق العاده در كشور، در مصاحبه با یك شبكه امریكایی سخن می گوید، آقای رامین به «همه نشریات» از دم تذكر می دهد و اتفاقا این تذكر همگانی رسانه ای هم می شود!

البته با دو روزنامه همشهری و آسیا، درست وقتی برخورد شد كه آقای احمدی نژاد در سفر خارجی بود، طبیعی است كه توقیف و برخورد با مطبوعات، خاصه همشهری روی سفر های خارجی دكتر احمدی نژاد تاثیر خوبی نداشته باشد.

كارنامه درخشان
در اینجا نگاهی می كنیم به وضعیت تذكرها، لغو امتیاز ها و البته مجوز فعالیت نشریات جدید از روز دهم آبان 88 تا كنون.
11 آبان 1388، آقای رامین امروز(دهم آبان 88) می آید، فردا روزنامه سرمایه اساسا لغو امتیاز می شود! این اولین كار آقای رامین در هیات نظارت بر مطبوعات بود.

البته در مقابل نشریاتی هم مجوز فعالیت گرفتند. تیتر «24 نشریه»، «19 نشریه» و… دهن پر كن است، اما نگاهی داشته باشیم به نام، صاحب امتیاز و ترتیب انتشار نشریاتی كه مجوز فعالیت می گیرند، حتی یك روزنامه در بین آنها نیست. (به جهت طولانی شدن مطلب از ذكر همه نمونه ها خودداری شده است) نشریاتی چون:
دو فصلنامه «پژوهش‌های حبوبات» به صاحب امتیازی «دانشگاه فردوسی مشهد»
فصلنامه «سلامتی و كنكاش» به صاحب امتیازی «دانشگاه علوم پزشكی و خدمات بهداشتی درمانی استان ایلام»
فصلنامه «Iranian Journal of Neonatology» به صاحب امتیازی «دانشگاه علوم پزشكی مشهد»
فصلنامه «پژوهشهای حسابداری مالی» به صاحب امتیازی «دانشگاه اصفهان»
فصلنامه «پژوهش‌های شیمی كاربردی» به صاحب امتیازی «دانشگاه آزاد اسلامی ـ واحد تهران شمال»
فصلنامه «دوا» به صاحب امتیازی «دانشگاه علوم پزشكی مازندران ـ دانشكده داروسازی ساری»
فصلنامه «International Nephrology and Urology» به صاحب امتیازی «دانشگاه علوم پزشكی بقیه‌اله(عج) ـ مركز تحقیقات نفرولوژی و ارولوژی»
فصلنامه «دراسات فی اللغه العربعه و آدابها» به صاحب امتیازی «دانشگاه سمنان»
فصلنامه «مجله سلامت و بهداشت اردبیل» به صاحب امتیازی «دانشگاه علوم پزشكی اردبیل»

2 آذر 1388 بعد از توقیف سرمایه، روزنامه های خبر و همشهری تذكر می گیرند و بعد روزنامه همشهری پر تیراژ ترین روزنامه كشور توقیف می شود!

فردای توقیف همشهری، سوم آذرماه رامین در مصاحبه ای اعلام می كند: « توقیف روزنامه همشهری تا برگزاری دادگاه مربوطه ادامه دارد و این حكم شامل تمام ضمائم همشهری می‌شود.» اما توقیف این روزنامه دیری نمی پاید و به زودی روزنامه دوباره منتشر می شود و اتفاقا، مقام قضایی هم نظر مثبتی در مورد توقیف روزنامه همشهری ندارد!
در دوره رامین یك رسم جالب وجود دارد، دقیقا چند ساعت قبل، یا بعد از توقیف و تذكر، تیتری تحت عنوان «… نشریه مجوز فعالیت گرفتند» در خبرگزاری ها منتشر می شود كه احتمالا خبر توقیف را تعدیل كند. اما سری باید بزنیم به نشریات تازه متولد شده، كه این نشریات چه هستند و صاحب امتیاز آنها كیست!

اغلب آنها متعلق به دانشگاه ها هستند و ترتیب انتشار آنها ماهنامه، فصلنامه، دو ماهنامه، دوفصلنامه و.. است و مخاطبان مطبوعات خوب میدانند، این نشریات تخصصی هستند و اهالی مطبوعات هم میدانند در نشریه تخصصی از نیروی كار مطبوعاتی استفاده نمیشود و مطالب آن توسط اساتید و مسئولان دانشگاه ها تهیه می شوند، بنابراین منت ارایه مجوز به این نشریات را نمی شود سر اهالی مطبوعات گذاشت، بی پرده، نام نشریاتی كه دوم آذر مجوز فعالیت گرفتند را در اینجا ببینید:


«رسوب و سنگ رسوبی» به صاحب امتیازی «دانشگاه آزاد اسلامی شاهرود» ، «اندیشه‌های نوین در مدیریت» به صاحب امتیازی «دانشگاه سمنان،  «جستارهای ادبی» به صاحب امتیازی «دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال»، «مجله دندانپزشكی دانشگاه علوم پزشكی گیلان» به صاحب امتیازی «دانشگاه علوم پزشكی گیلان» و فصلنامه‌های «اندازه‌گیری تربیتی» به صاحب امتیازی «دانشگاه علامه طباطبایی»، «روش‌های تحلیلی و عددی در مهندسی معدن و مواد» به صاحب امتیازی «دانشگاه یزد، «كتاب قیم» به صاحب امتیازی «دانشگاه یزد»، «رستمینه» به صاحب امتیازی «دانشگاه علوم پزشكی زابل» ، «معرفت ادیان» به صاحب امتیازی «مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی(ره)»
دو فصلنامه «آموزش پزشكی و توسعه» به صاحب امتیازی «دانشگاه علوم پزشكی قزوین» و مدیرمسئولی « پرویز فلاح عابد» مجوز انتشار گرفتند.
دو فصلنامه‌های «مجله زمین شناسی اقتصادی» به صاحب امتیازی «دانشگاه فردوسی مشهد» و مدیرمسئولی « محمدحسن كریم‌پور»، «علوم و مهندسی جداسازی» به صاحب امتیازی «دانشگاه شهید باهنر» و مدیرمسئولی« محمد رنجبر همقاوندی»، «Islamic Political Studies Journal» به صاحب امتیازی «دانشگاه امام صادق(ع)» و مدیرمسئولی « جلال درخشه» و «معرفت اقتصادی» به صاحب امتیازی «مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره)» و مدیرمسئولی «محمدجواد توكلی» موافقت شد.

14 آذر 1388، به روزنامه‌های اسرار، آفتاب یزد، حیات نو و اعتماد تذكر كتبی داده می شود. جرم آنها جالب است، القا اختلاف میان مسئولان و «تقطیع» اظهارات ایشان.

آنچه در این اخبار از آن تحت عنوان «تقطیع» یاد می شود، ظاهرا همان اصلاح و تنظیم اخبار است كه در روزنامه ها موضوعی حل شده ه نظر می رسد. اصولا هم درج همه اظهارات 2 ساعته یا بیشتر یك مسئول در هیچ روزنامه ای امكان پذیر نیست و اتفاقا، رسانه های نور چشمی ید طولایی در این زمینه دارند!

16 آذر 1389، روزنامه حیات نو اجتماعی توقیف می شود.
21 آذر 1388، آفتاب یزد تذكر می گیرد. ظاهرا  معاونت مطبوعاتی توجه ویژه ای به بخش آگهی های دارد و مسئولیت های معاونت تبلیغاتی را هم به دوش میكشد. توقیف روزنامه همشهری به دلیل درج یك آگهی بود و اینبار روزنامه آفتاب یزد به خاطر انتشار یك آگهی تبلیغاتی برای رسانه‌های بیگانه و ضد انقلاب در شماره پنجشنبه 19 آذر از اداره كل مطبوعات و خبرگزاری‌های داخلی معاونت امور مطبوعاتی تذكر  میگیرد.
24 آذر 1388 روزنامه روزان به دلیل پخش شایعه تذكر می گیرد. نشریات «فرهنگ و هنر»، «نقش آفرینان» و «آهنگ زندگی» به دلیل «استفاده ابزاری از افراد(اعم از زن و مرد)در تصاویر و محتوی، تحقیر و توهین به جنس زن، تبلیغ تشریفات و تجملات نامشروع و غیرقانونی» تذكر گرفتند. نشریه «عروسك سخنگو» هم به دلیل استفاده از ادبیات «سخیف»  تذكر میگیرد.
28 آذر 1388، به چهار روزنامه به دلیل سانسور(!) و درج عكس هایی كه موجب تحریف شده است تذكر داده می شود. «اندیشه نو»، «جهان اقتصاد» به دلیل سانسور راهپیمایی و نیز تحریف تصویری حركت مردم در روزنامه‌های«اعتماد» و «مردم سالاری» موجب شد تا به این روزنامه‌ها از سوی اداره كل مطبوعات و خبرگزاری‌های داخلی تذكر داده شود.
30 آذر 1388 روزنامه اندیشه نو توقیف می شود و نشریات «پنجره»، «تهران امروز»، «آیین» و «بهار زندگی» تذكر گرفتند.

یك بار دیگر همزمان با چنین اخباری، خبر مجوز فعالیت نشریات جدید میرسد. نگاه كنیم به این نشریات:
فصلنامه‌های «مجله دامپزشكی دانشگاه آزاد اسلامی سنندج» به صاحب امتیازی «دانشگاه آزاد اسلامی واحد سنندج»‌، «ریاضیات صنعتی» به صاحب امتیازی «دانشگاه آزاد اسلامی ـ واحد علوم و تحقیقات تهران»‌، «زمین و منابع» به صاحب امتیازی «دانشگاه آزاد اسلامی واحد لاهیجان»، «پژوهش اجتماعی» به صاحب امتیازی «دانشگاه آزاد اسلامی واحد رودهن»‌، «معرفت اخلاقی» به صاحب امتیازی «مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره)»‌، «معرفت كلامی» به صاحب امتیازی «مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره)»
«ادبیات تطبیقی» به صاحب امتیازی «دانشگاه آزاد واحد جیرفت» ‌، «پیام اقتصاد» به صاحب امتیازی «دانشگاه پیام نور استان مركزی» «شهر و محیط» به صاحب امتیازی «دانشگاه كردستان»، «زیست شناسی تكوینی» به صاحب امتیازی «دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال»
دو فصلنامه «علوم زیستی مدرس» به صاحب امتیازی «دانشگاه تربیت مدرس»

2 دی 1388 روزنامه «آرمان روابط عمومی» و هفته‌نامه «موج اندیشه» به دلیل تخلف از قانون مطبوعات از سوی اداره كل مطبوعات داخلی وزارت ارشاد تذكر كتبی گرفتند.

7 دی 1388 روزنامه آفتاب یزد به دلیل انتشار القائات ضد انقلاب ، از معاونت مطبوعاتی و اطلاع‌رسانی ارشاد تذكر گرفت.

8 دی 1388 معاونت مطبوعاتی در اقدامی بی سابقه اطلاعیه ای علیه روزنامه اعتماد منتشر می كند. در این اطلاعیه آمده است: روزنامه اعتماد طی درج گزارشی با عنوان «خبرهای رسمی درباره درگیری‏های روز عاشورا در تهران ـ سخنان فرماندهان نیروی انتظامی درباره حوادث تاسوعا و عاشورا»، مرتكب تخلف شده است.
13 دی 1388 بار دیگر معاونت مطبوعاتی علیه اعتماد اطلاعیه میدهد: پیرو درج مطلبی با عنوان « آیا مرجعیت سلب كردنی است» در صفحات اول و دوم شماره 2141 مورخ 13/10/88 روزنامه اعتماد، این روزنامه از سوی اداره كل مطبوعات و خبرگزاری‌های داخلی تذكر كتبی دریافت كرد
14 دی 1388 به روزنامه های «جمهوری اسلامی» و «فرهنگ آشتی»، «آفتاب» و «آرمان روابط عمومی» و مجله «پنجره» تذكر داده می شود. روزنامه «كارون» هم به دلیل انتخاب یك تیتر تذكر می گیرد.

این یك تخلف  كم سابقه است، روزنامه آفتاب به دلیل انتشار «خفیف» مراسم عزاداری حسینی مرتكب تخلف شده است! جالب ترین موضوع بررسی مطالب مندرج در ستون خط آفتاب(كه پیام های مردمی در هر روزنامه است) در جلسه هیات نظارت بر مطبوعات بود. این پیام ها در غالب روزنامه ها توسط مردم داده و در روزنامه درج می شود.

نتیجه رسیدگی ها را مشاهده بفرمایید:  هیئت مذكور مصوب كرد، به سبب تخلفات مكرر آن روزنامه از جمله تشویق مردم به انجام راهپیمایی غیرقانونی (پیام 1491)، اتهام انتساب موضوع اهانت به تصویر امام خمینی (ره) به اصولگرایان و طرفداران دولت (مندرج در صفحه 6 مورخ 7/10/88)، انعكاس خفیف و نامناسب مراسم عزاداری حسینی (ع) در سراسر كشور و تقلیل آن در سطح «درگیری‏های تعدادی از تربیون‏داران، وعاظ و مداحان سرشناس و حتی خطبای نمازجمعه علیه اصلاح‏طلبان و سران جبهه» (مندرج در صفحه اول مورخ 7/10/88)‌، القای این ذهنیت كه ایجاد بلوا و تنش توسط طرفداران دولت صورت می‏گیرد و نیز حمایت از افرادی كه محرك اغتشاشگران بوده‏اند (مندرج در ص 2 شماره 1106)، مستند به بند 4، 5، 8 و 11 مادة 6 قانون مطبوعات به این روزنامه تذكر داده شود.
اما موضوع تذكر پنجره باز میگردد به درج تصویر «اشو» كه كتاب هایش مثل ریگ در بازار كتاب خیابان انقلاب، روی زمین و پشت ویترین اتفاقا با عكس تمام نما از اشو به فروش گذاشته شده است!
19 دی 1388 به روزنامه‌های جمهوری اسلامی، فرهنگ آشتی، دنیای اقتصاد، روزان، اعتماد و بهار تذكر داده می شود.
20 دی 1388 به روزنامه اعتماد به خاطر مطلبی تحت عنوان «مطبوعات، به صف، صف» كه به معاونت مطبوعاتی انتقاد كرده بود تذكر داده می شود.
21 دی 1388، به نشریه همت، كه به بسیاری از علما و بزرگان نظام حتی مراجع توهین كرده بود «تنها» تذكر داده می شود.  موضوعی كه موجب شد تا روز 23 دیماه، دستگاه قضایی خود وارد ماجرا شده و حكم به توقیف نشریه مزبور دهد.
26 دی 1388، روزنامه ابرار به دلیل درج مطلبی تحت عنوان «تهمت جایگزین همت» كه به انتقاد از شیوه نشریه همت، پرداخته بود تذكر كتبی از معاونت ارشاد دریافت كند!
27 دی 1388 روزنامه ابتكار تذكر می گیرد.
28 دی 1388 پس از حكم قضایی مبنی بر توقیف نشریه همت، معاونت مطبوعاتی وارد عمل شده و نشریه مزبور را لغو امتیاز می كند! روزنامه «فرهنگ آشتی» و «موج اندیشه» نیز لغو امتیاز می شوند. البته بعدا مقامات قضایی انتشار روزنامه فرهنگ آشتی را بلامانع تشخیص میدهند! روزنامه های آفتاب یزد و اعتماد، ظاهرا در هر بار تشكیل جلسه هیات نظارت سهمیه تذكر دارند، اینبار نیز هر كدام یك تذكر می گیرند.
30 دی 1388، روزنامه‌های تهران امروز، بهار، توسعه، روزان، جهان اقتصاد، اطلاعات، اعتماد، اسرار، جهان صنعت، مردم‌سالاری، آرمان روابط عمومی، جمهوری، پول، فرهیختگان و آفرینش از اداره كل مطبوعات و خبرگزاری‌های داخلی تذكر دریافت می كنند.
17 بهمن 1388، روزنامه فرهنگ اشتی كه 28 دی لغو امتیاز شده بود را خاطرتان هست؟  شعبه 29 دادگاه حقوقی تهران روز روز 17 بهمن  انتشار روزنامه فرهنگ آشتی را بلامانع دانست.
10 اسفند 1388، معاونت مطبوعاتی پس از یك دوره سنگین سكوت، اینبار به میدان می اید، البته با دست پر! روزنامه اعتماد از پرتیراژترین و با سابقه ترین روزنامه های اصلاح طلبان توقیف می شود.

هفته نامه ایراندخت به سردبیری محمد قوچانی و نشریه سینا هم لغو امتیاز می شوند.

همچنین پس از به تمسخر گرفتن آیه شریفه استرجاع توسط كیهان، معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد به دادن یك تذكر(از نوع جدی) به این روزنامه اكتفا می كند. به روزنامه عصر مردم هم تذكر داده می شود.
10 اسفند 1388، روزنامه اعتماد و هفته نامه پنجره از پر تیراژ ترین روزنامه ها و هفته نامه های سراسری كشور توقیف و لغو امتیاز شدند و در مقابل به 30 نشریه مجوز فعالیت داده می شود، به عناوین برخی از آنها اشاره می كنیم:
ماهنامه‌های: توسعه مدیریت به صاحب امتیازی «بنیاد مستضعفان انقلاب اسلامی «، فن بازار به صاحب امتیازی «‌سیاوش ملكی‌فر «، پرستاری امروز به صاحب امتیازی «‌رضوان انصاری «، حفاظت و ایمنی به صاحب امتیازی «‌علی عبداله خانی‌ «‌، پیام تغذیه‌ به صاحب امتیازی «‌گیسو شریفی «‌؛ رایانه فردا به صاحب امتیـازی «‌مهـرداد توانا «، طـه به صاحب امتیـازی «‌زهـرا بزم آمون «، جراحـان به صاحب امتیازی «‌سیدمجتبی موسوی خوشدل «.
2ماهنامه‌های: كهـن به صاحب امتیازی «‌پژمان پروین » ‌و‌ دندان‌پزشكی خانواده‌ به صاحب امتیازی «‌صفورا شاه طالبی »
فصلنامه‌های: پیام اتـاق بازرگـانی اراك به صاحب امتیازی «اتاق بازرگانی و صنایع و معادن اراك » ، بورس فن‌آوری اطلاعات به صاحب امتیازی «‌علیرضاتوكلی طالب «، شهرهای جهان به صاحب امتیازی «‌محسن ابراهیمی مجرد » ، بـرین چـوب «شركت برین چوب «، حوادث غیـرمترقبه به صاحب امتیازی «‌فرهاد صدیق تنكابنی » و طـراح به صاحب امتیازی و مدیرمسئولی «‌سروش بخت مینو »

11 اسفند 1388، محمدعلی رامین به مجلس میرود و در بین نمایندگان مجلس در پاسخ به چرایی برخورد با مطبوعات به جنگ نرم اشاره می كند و لوگو روزنامه تهران امروز را مصداق بارز جنگ نرم معرفی می نماید!
12 اسفند 1388، مدیر مسئول تهران امروز طی یادداشتی با ابراز ناخرسندی از وضعیت حاكم بر مطبوعات اعلام می كند به صورت داوطلبانه لوگوی روزنامه كه به زعم آقای رامین شكل زنی در حال رقص باله بود را تغییر میدهد.
17 اسفند 1388، هیئت نظارت بر مطبوعات به روزنامه بهار و 16نشریه تذكر داد.
25 اسفند 1388، نشریاتی هم مجوز فعالیت گرفتند، برخی از آنها را ملاحظه بفرمایید:
فصلنامه ی:  «برق مدرس » به صاحب امتیازی «دانشگاه تربیت مدرس » و دوفصلنامه‌های «زبان شناخت «، «سیاست پژوهی «، «فلسفه علم «، «نامه ادب پارسی «، «تفكر و كودك «، «مطالعه فرهنگ‌ها «، «مطالعات اجتماعی «، «پژوهشنامه علوی «، «غرب‌شناسی «، «تحقیقات تاریخی «، «اقتصاد پژوهی «، «حكمت معاصر «، «تحقیقــات زنان «، «مطالعات و پژوهش‌های فلسفه دین «، «پژوهش‌های منطقــی «، «جستارها و پژوهش‌های علــم و دین » همگی به صاحب امتیازی «پژوهشگاه علـوم انسانی و مطالعــات فرهنـگی »
«Iranian Journal Of Health And Physical Activity » به صاحب امتیازی «دانشگاه فردوسی مشهد » ، «پژوهش توسعه شهری » به صاحب امتیازی «جهاد دانشگاهی » و «مدیریت و احیای منابع طبیعی » به صاحب امتیازی «جهاد دانشگاهی واحد تهران »

18 بهمن 1389، روزنامه های خراسان، جمهوری اسلامی و همشهری، تذكر می گیرند!

و در مقابل مجوز فعالیت 24 نشریه صادر می شود، نشریاتی چون:

ماهنامه «BMCI Studies Psychology»، ماهنامه «خانه خوبان» به صاحب امتیازی «مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره)»، دو ماهنامه «اقتصاد پنهان» به صاحب امتیازی «ستاد مركزی مبارزه با قاچاق كالا و ارز»، فصلنامه «مهندسی فناوری اطلاعات و ارتباطات امن» به صاحب امتیازی «دانشگاه امام حسین(ع)» ،‌فصلنامه «زیست فن‌آوری میكروبی» به صاحب امتیازی «دانشگاه آزاد اسلامی – واحد شهر قدس»، فصلنامه «مجله مطالعات زبانی – بلاغی فارسی» به صاحب امتیازی «دانشگاه سمنان»، فصلنامه «Hematology Oncology Iranian Journal of Pediatric» به صاحب امتیازی «دانشگاه علوم پزشكی یزد»، فصلنامه «Journal of Advances in Computer Research (JACR) » به صاحب امتیازی «دانشگاه آزاد اسلامی واحد ساری»، فصلنامه «SHapur Journal of Micribiology Joundi» به صاحب امتیازی «دانشگاه علوم پزشكی و خدمات بهداشتی درمانی جندی شاپور اهواز»، فصلنامه «معرفت فرهنگی اجتماعی» به صاحب امتیازی «موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی»، فصلنامه «پژوهش در فناوری برق» به صاحب امتیازی «دانشگاهی آزاد اسلامی واحد نجف آباد »، فصلنامه «تاریخ فلسفه» به صاحب امتیازی «موسسه انجمن ایرانی تاریخ فلسفه»، فصلنامه «علوم و فنون كشت‌های گلخانه‌ای» به صاحب امتیازی «دانشگاه صنعتی اصفهان»، فصلنامه «مطالعات فرهنگی دفاعی زنان و خانواده» به صاحب امتیازی «موسسه فرهنگی میراث نبوت»، فصلنامه «دانش حسابداری» به صاحب امتیازی «دانشگاه شهید چمران اهواز»، فصلنامه «پژوهشهای نوین اقتصاد كشاورزی» به صاحب امتیازی «دانشگاه آزاد اسلامی واحد مرودشت» و مدیر مسئولی «بهارء الدین نجفی» ، فصلنامه «گیاه و زیست بوم» به صاحب امتیازی «دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهرری» ، فصلنامه «پژوهشهای دانش زمین» به صاحب امتیازی «دانشگاه شهید بهشتی»
دو فصلنامه «of Mathematical Sciences Yazd Journal» به صاحب امتیازی «دانشگاه یزد»، «Journal Of injury and Violence Research» به صاحب امتیازی «دانشگاه علوم پزشكی كرمانشاه» «پیك اقتصادی» به صاحب امتیازی «دانشگاه پیام نور »
23 فروردین 1389، به روزنامه های: به روزنامه جهان صنعت، آرمان روابط عمومی ، پول، بهار، مردم سالاری، گل و نشریه میبد تذكر داده می شود.

30 فروردین 1389، روزنامه بهار توقیف شد.

25 اردیبهشت 1389، دو هفته‌نامه «كانون خانواده» به خاطر درج یك جوك تذكر گرفت.

11 خرداد 1389، روزنامه «مردم سالاری » ، «‌آفتاب یزد «، «‌جهان اقتصاد «، «‌آرمان روابط عمومی «، «‌جمهوری اسلامی «، «‌جهان صنعت «، » ‌كارون «، «‌البرز ورزشی «، «‌خبر ورزشی » و نیز نشریات «بهداشت روان و جامعه «، » ‌هنر موسیقی » و » راه » به دلیل تخلفات محتوایی و شكلی تذكر داده شود. صاحب امتیاز روزنامه ورزشی گل با پذیرش تخلفات این روزنامه اعلام كرد تا همراه با عذرخواهی علنی، داوطلبانه به تعطیلی 5 روزه روزنامه گل اقدام خواهد كرد. در همین روز ماهنامه محلی «بدر «، توقیف، روزنامه البرز ورزشی تذكر می گیرد.
روزنامه های وطن امروز و فرهیختگان هر كدام دو تذكر می گیرند.
25 خرداد 1389، روزنامه های:  آفتاب یزد ، وطن امروز، جمهوری اسلامی، پول و هفته‌نامه بصیرت جوانان تذكر می گیرند.

1 تیر 1389، فصلنامه «فرهنگ آموزش» لغو، به ماهنامه های  «نسیم بیداری»، «فردوسی» و«گلستانه»، هفته‌نامه «رودكی» تذكر داده می شود.

دو هفته‌نامه «مدینه گفتگو » توقیف می شود و به دو نشریه ورزشی نیز تذكر داده میشود، علت تذكر از این قرار است: به نشریات «رزم آور » و «دنیای كاراته » بدلیل پرداختن به موضوع عرفان‌های كاذب و اندیشه‌های ساختگی بر خلاف موازین اسلامی ـ بدون نفی منطقی و كارشناسانة آنها ـ تذكر داده شده است.
16 شهریور 1389، یك اتفاق نادر در كل دولت نهم. به روزنامه «صدای كرخه» با گستره توزیع استان خوزستان به صاحب امتیازی و مدیرمسئولی سیدجاسم ساعدی مجوز فعالیت داده میشود. در تمام طول مدت فعالیت دولت نهم به كمتر از ده روزنامه مجوز فعالیت داده شده است. كه معروف ترین آنها كلمه سبز بود، كه آنهم به فاصله كمی از آغاز انتشار اول با حضور نیروهای امنیتی در ساختمان آن و دستگیری گردانندگان آن انتشارش متوقف و بعد كلا حذف شد.

به نشریات دیگری هم مجوز فعالیت داده شد، این نشریات عبارت است از: «زیست‌شناسی گیاهی» به صاحب‌ امتیازی دانشگاه اصفهان، «هنرهای تصویری» به صاحب‌ امتیازی جهاد دانشگاهی، «افق‌های حسابداری» به صاحب‌ امتیازی مركز آموزش عالی رجاء ، «سراج منیر» به صاحب‌ امتیازی دانشگاه علامه طباطبایی فصلنامه «علوم و فنون بسته‌بندی» به صاحب‌ امتیازی دانشگاه جامع امام حسین‌(ع)، «مطالعه توسعه» به صاحب امتیازی جهاد دانشگاهی. «(Journal of Applied Theoretical Mechanics (IJATM» به صاحب‌ امتیازی دانشگاه تربیت دبیر شهید رجایی،دو فصلنامه‌های «مهندسی صنایع و مدیریت سیستم‌ها» به صاحب امتیازی دانشگاه سیستان و بلوچستان، «صفیر خرد» به صاحب‌ امتیازی دانشگاه تربیت معلم آذربایجان، «مشاوره كاربردی» به صاحب‌ امتیازی دانشگاه شهید چمران اهواز، «پویش ادبی» به صاحب امتیازی دانشگاه مازندران «كاوش‌های زبان و ادبیات عربی» به صاحب امتیازی دانشگاه یزد و….
5 مهر 1389، روزنامه «اندیشه نو» و هفته‌نامه «بهار زنجان»، لغو مجوز شدند.
11 مهر 1389، روزنامه جمهوری اسلامی تذكر گرفت.
19 مهر 1389، یك تذكر در مورد موضوع فعالیت به همه نشریات كشور داده می شود و تذكر های جداگانه ای هم البته داده می شود. به روزنامه جمهوری اسلامی تذكر داده شد. نشریه «تالش » توقیف شد و به نشریات «كتاب هفت «،»قاصدك شهر »  و «سرنا » تذكر داده شد.

بدیهی است به دلیل حجم بالای نشریاتی كه مجوز فعالیت گرفتند، در هر دوره زمانی به نمونه هایی اشاره شده است. اما این روزشمار فعالیت محمدعلی رامین رد وزارت ارشاد است. كسی كه در گفته های خود مدام از حمایت از مطبوعات سخن می گوید. با تعطیلی و توقیف هنر روزنامه، حدودا 100 نفر به طور مستقیم و تعداد بیشتری به طور غیر مستقیم شغل خود را از دست می دهند.
خود آقای رامین كه سابقه اداره نشریه ای به نام امامت (البته در بانك اطلاعاتی كه توسط معاونت مطبوعاتی منتشر شده است، هیچ نشریه ای با عنوان امامت از سال 1300 تاكنون مجوز فعالیت نگرفته است و نام آقای رامین نه به عنوان مدیر مسئول و نه صاحب امتیاز در این بانك اطلاعاتی از سال 1300 تاكنون وجود ندارد) را به صورت انفرادی داشته است، خوب میداند كه نشریات معتبر، عموما تعداد زیادی از افراد متخصص را مشغول به كار می كنند و دادن مجوز نشریه به دانشگاه ها، مراكز علمی و… نمی‌تواند معیار مناسبی برای سنجش وضعیت مطبوعات كشور باشد.

این آمارها ممكن است عناوین دهان پركنی را برای خبرگزاری هایی نظیر فارس و ایرنا فراهم كند، اما در عمل، برای مثال نشریه «پیام اتاق بازرگانی فلان شهرستان» مگر چند مخاطب دارد و چه تاثیری در كل كشور دارد. در مقابل با توقیف و تعطیلی روزنامه هایی چون فرهنگ آشتی، همشهری، سرمایه، اعتماد و… حجم بالایی از مخاطبان(برابر با تیراژ این روزنامه ها) به سمت كانال های دیگر  دریافت خبر حركت می كنند.

كانال هایی نظیر شبكه های ماهواره ای و سایت های خارجی، كه با عرض تاسف، آقای محمدعلی رامین، هیچ نظارتی نمیتواند روی آنها داشته باشد. توقیف نشریات داخلی، چه پیامی دارد؛ انتقال مخاطب روزنامه اصلاح طلب داخلی و سایت پر بازدید منتقد داخلی، به شبكه ماهواره و فلان سایت خبری خارج از كشور، چه تعریف دیگری می تواند داشته باشد؟

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

یاران ولایت- شماره 13 محسن رفیق دوست(رئیس سابق بنیاد جانبازان و مستضعفان و وزیر سابق سپاه)

https://i2.wp.com/www.donya-e-eqtesad.com/News/1691/29-02.jpg

 

به اعتراف خودش,قبل از انقلاب با چماق آدم میکشته است

وی مسئول مصادره اموال طاغوتیان بود و دزدیهای کلانی هم در این زمینه انجام داد

رفیق دوست با اصرار شدید خامنه ای در 2 دوره به میرحسین موسوی به عنوان وزیر سپاه تحمیل شد

بنیاد نور با میلیاردها تومان سرمایه متعلق به اوست

برادرش به جرم فساد اقتصادی دستگیر شد ولی با فشارهای سران نظام از مجازاتش کاسته شد:

مرتضی رفیقدوست برادر وی متهم ردیف ۲ پرونده اختلاس ۱۲۳ میلیارد تومانی از بانک صادرات بود. این ماجرا منجر به اعدام فاضل خداداد و پانزده سال حبس برای مرتضی رفیقدوست شد

در زمان تصدی اش بر بنیاد جانبازان و مستضعفان, این نهاد را با بیسوادی و فساد مدیریتی تقریبا نابود کرد

فساد های اخلاقی و تجاوز به دختران در شرکتهای وی چندین بار خبر ساز شده اند:

همانطور که گفته شد او رئیس بنیاد نور می‌باشد.بنیاد نور حامی مالی تشکیلاتی بنام موسسه خیریه گل یاس بود که مسئولان آن به همراه حجه الاسلام هادی منتظری مقدم در پی فرار یکی از دختران از این مرکز به اتهام تجاوز و سوی استفاده گسترده از دختران دستگیر و محاکمه شدند. مرتضی رفیقدوست برادر وی متهم ردیف ۲ پرونده اختلاس ۱۲۳ میلیارد تومانی از بانک صادرات بود. این ماجرا منجر به اعدام فاضل خداداد و پانزده سال حبس برای مرتضی رفیقدوست شد.

خانه هدایت اسلامی (موسسه خیریه گل یاس) کرج مرکزی خصوصی زیر نظر بنیاد نور بود که به نگهداری بیش از یک هزار دختر(با سن ۷ سال به بالا) در طی چند سال دوران فعالیت خود می‌پرداخت. با فرار یکی از دختران از این مرکز و مراجعه به مطبوعات و دفتر محمد خاتمی، گزارشاتی در رسانه منتشر شد که حاکی از سو استفاده از دختران در سنین مختلف، ربودن دختران، بهره برداری رییس دادگاه انقلاب کرج و برخی دیگر از مقامات بلندپایه از دختران، معتاد کردن و تجارت آنان داشت.

این مرکز زیر نظر بنیاد نور اداره می‌شد.بنیاد نور متعلق به محسن رفیقدوست (اولین وزیر سپاه و رییس بنیاد مستضعفان و جانبازان) است که به کار تجارت دارو، شکر و…. اشتغال دارددستگیری متهمان

فعالیت این مرکز پس از آن فاش شد که والدین یک دختر با ارائه شکایتی اعلام کردند که دختر ۱۷ ساله شان پس از ربوده شدن به مرکزی بنام خانه هدایت در کرج منتقل شده و مسئولان این مرکز از تحویل دادن دخترشان خودداری می‌کنند. با تحقیقات پلیس مشخصی شد که دهها دختر دیگر نیز به عناوین مختلف به این مرکز آورده شده‌اند.

رسانه‌ها از دستگیری برخی دیگر از مسولان این مرکز به اتهام ربودن دختران، سو استفاده و انتقال آنان به کویت و دبی خبر دادند.

در میان متهمان پرونده؛ دادگاه تنها حجه الاسلام هادی منتظری مقدم رییس دادگاه انقلاب کرج و از مسئولان مرکز را به حدود ده سال حبس و شلاق محکوم کردو احکام سایر متهمان به جزای نقدی تبدیل شد.اتهامات وی در دادگاه :توقیف ونگهداری دختر ۱۷ ساله‌ای به نام «سمن»، اعمال نفوذ برخلاف حق و مقررات قانونی در جهت اداره کردن مؤسسه غیر قانونی «گل یاس» کرج (خانه هدایت)، مشارکت در تحویل ندادن نوزادان بدون سرپرست به خانواده‌هاشان، اخذ رشوه به مبلغ ۵ میلیارد ریال، مشارکت در جلب و توقیف و حبس غیرقانونی چهار فردو جعل عنوان قاضی ویژه مواد مخدر» اعلام شد

پس از آزادی وی با قید وثیقه رسانه‌ها از ناپدید شدن دختری که با مراجعه به مطبوعات وضعیت این مرکز را افشا کرده بود گزارش دادندمسایل مربوط به ۱۹ دختر ۷ تا ۲۰ ساله‌ای که در این مرکز نگهداری می‌شدند در دادگاه مسکوت گذاشته شد

جحه السلام هادی منتظری مقدم رییس دادگاه انقلاب کرج و رییس مرکزی بنام «خانه هدایت»بود که در سال ۱۳۷۹ و در پی فرار یکی از دختران از خانه هدایت کرج و شکایت والدین او، به اتهام توقیف ونگهداری دختر ۱۷ ساله‌ای به نام «سمن»، اعمال نفوذ برخلاف حق و مقررات قانونی در جهت اداره کردن مؤسسه غیر قانونی «گل یاس» کرج (خانه هدایت)، مشارکت در تحویل ندادن نوزادان بدون سرپرست به خانواده‌هاشان، اخذ رشوه به مبلغ ۵ میلیارد ریال، مشارکت در جلب و توقیف و حبس غیرقانونی چهار فردو جعل عنوان قاضی ویژه مواد مخدر به انفصال از خدمات دولتی، زندان و شلاق محکوم شد

********************************************************************

https://i2.wp.com/boshranews.com/files/fa/news/1389/6/29/1979_259.jpg

محسن رفیقدوست (زادهٔ ۱۳۱۹ در جنوب تهران) وزیر سپاه (از هنگام تاسیس وزارت سپاه در سال ۱۳۶۲) در دولت اول و دوم میر حسین موسوی و رییس بنیاد مستضعفان و جانبازان بوده‌است. وی پیش از انقلاب از اعضای نسبتا رده بالای جمعیت موتلفه بوده‌است ولی پس از ورود به سپاه پاسداران از جمعیت موتلفه خارج می‌شود.

فعالیت‌ها

وی تحصیلات ابتدایی را در دبستان رازی در میدان خراسان، خیابان لرزاده گذرانده و در دبیرستان بهبهانی در محله سرچشمه مشغول تحصیل بوده که در سال دوم تحصیل به دلیل فعالیت سیاسی اخراج می‌شود. وی در جریان ملی شدن صنعت نفت از دکتر مصدق حمایت می‌کرده‌است، ولی وقتی میان مصدق و کاشانی اختلاف می‌افتد به آیت‌الله کاشانی گرایش پیدا می‌کند.

محسن رفیقدوست در سال ۱۳۴۲ فردی را که گفته شده عضو ساواک بوده در خیابان‌های تهران با ضربه‌های چماق به قتل رساند.[۲] در سال ۱۳۴۸ با سعید محسن و محمد حنیف نژاد از سران مجاهدین خلق ارتباط یافت و به همراه سید علی اندرزگو به همکاری با آنها پرداخت. این همکاری در زمینه تامین اسلحه و مهمات سازمان مجاهدین خلق از لبنان می‌رفتم و واردات آنها به ایران از راه‌هایی مثل کردستان عراق بود. این همکاری تا سال ۱۳۵۴ یعنی زمانی که بیشتر رهبران مجاهدین خلق در زندان بوده و مساله تغییر ایدئولوژی آنها بوجود آمد، ادامه داشت.

پس از آن وی دستگیر شد و در زندان به جمعیت موتلفه پیوست. وی در روز ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ راننده خودرو سید روح‌الله خمینی در بدو ورود به ایران بود. یکی از سمت‌هایی که پس از انقلاب در مدرسه علوی بر عهده وی بود، صدور احکام لازم برای تصرف اموال و اماکن ثروتمندان دوران پهلوی بود. باتوجه به اینکه اغلب افراد رژیم پهلوی از ایران فرار کرده بودند، املاک و دارایی‌های آنها بی صاحب مانده بود وی در مقام مسوول تدارکات مدرسه علوی و رفاه، بیشتر درگیر صدور احکام مختلف برای تصرف و تملک آن دارایی‌ها بود.

در همان روزهایی که وی در مدرسه رفاه فعالیت می‌کرد، آیت‌الله بهشتی و آیت‌الله مطهری به وی اطلاع دادند که خمینی، فرمانی برای تشکیل سپاه زیر نظر دولت موقت صادر کرده‌است، و وی باید کارها را در مدرسه رفاه و علوی رها کند و به آن سپاه بپیوند. محسن رفیق دوست در مصاحبه‌ای که با ایسنا داشته‌است فکر تشکیل سپاه به عنوان نیرویی برای حراست از انقلاب اسلامی در حال پیروزی را ایده شهید محمد منتظری معرفی می‌کند. بنا به گفته خود وی، اگر ۵ یا ۱۰ نفر در تاسیس سپاه پاسداران نقش برجسته‌ای داشته باشند، نقش وی، نقش اول است . وی همچنان با درجه سرتیپی عضو سپاه پاسداران می‌باشد و هنوز عضو هیات امنای بنیاد مستضعفان است. وی پس از برکناری از بنیاد مستضعفان در سال ۱۳۶۸ شخصا بنیاد نور را تاسیس کرده‌است. این بنیاد به فعالیت در زمنیه دارو و ساختمان سازی می‌پردازد. رفیقدوست برای مدتی مالک شرکت داروسازی لقمان بود ولی پس از مدتی آنرا فروخت.

 

********************************************************************

https://i1.wp.com/www.aftabnews.ir/images/docs/000069/n00069078-b.JPG

محسن رفیق دوست یار دیرینه هاشمی رفسنجانی را می توان یکی از پرنفوذ ترین و ثروتمند ترین افرادی شمرد که در جمهوری اسلامی نبض معاملات عمده را در دست دارد . او در دوران زعامت هاشمی رفسنجانی و جنگ با عراق وزارت سپاه پاسداران را عهده داشت . سپس بنیاد مستضعفان را به دست او سپردند و امروز نیز در بنیاد نور علاوه بر معاملات نفتی بازار دارو را در کشور قبضه کرده و ضمن دلالی برای مناقصه های نفت و گاز برج سازی هم می کند . داستان این معجون هفت جوش را که از برکت انقلاب از بارفروشی در میدان به یکی از بازیگران عمده اقتصاد کشور تبدیل شده است از زبان خود او بشنویم .

برای نمایاندن چهره این «پدر موشکی جمهوری اسلامی» ابتدا نگاهی به بخشی از خاطره او از شورش سال 1342 میفکنیم و میخوانیم که چگونه بافتوای علمافردی را که «ساواکی» می خواند به قتل میرساند . سپس به مصاحبه اخیر او با یکی از نشریات داخل ایران می پردازیم که در باره فعالیتهای اقتصادی و نظامی خود و رابطه اش با یاسر عرفات و لیبی سخن می گوید :

چگونه او را با چماق کشتم

برگرفته از مرکز اسناد انقلاب اسلامی
«دوم فروردین سال 42 ، که مصادف بود با 25 شوال ، روز قبلش مطابق هر سال ، ما با یک عده از دوستانمان رفتیم قم…. «….وقتی از فیضیه به طرف حرم رفتیم ، یکی از صحنه هایی را که هیچ وقت یادم نمی رود دیدم ؛ یک روحانی پیرمردی یک چوب به عنوان عصا دستش بود از توی حرم می آمد بیرون ، یکی از این چماق بدستان جوان خیلی گردن کلفتی ، همچین که این دم در می خواست بیاید بیرون ، این با آن چماق خود زد روی پشت این پیرمرد روحانی که شاید بالای 90 سال داشت و خیلی هم نحیف و ریز بود . این افتاد روی زمین و عمامه اش پرت شد – سید هم بود – این رفت دو تا لگد هم زد توی عمامه او و این بنده خدا هم خیلی بی حال افتاد …..»

من با یک بنده خدایی که با همدیگر حرکت می کردیم ، گفتم که بیا دنبال این ساواکی برویم . راه افتادیم دنبال او و من هی او را نگاه می کردم . دوستم گفت : چرا نگاهش می کنی ؟ گفتم : می خواهم عکس این توی مغزم ثبت بشود یک روز بدرد می خورد .

شاید چند سال بعدش ، غروبی داشتم می رفتم توی خیابان صاحب جم ، هوا تازه تاریک شده بود . دیدم این ساواکی دارد از بالا می آید طرف پایین . معلوم هم هست که مست است . خلاصه دنبال او رفتیم و خانه اش را توی آن خیابان ، که معروف بود به چها راه سوسکی یاد گرفتیم . یکی دو بار دیگر من او را دیدم بعد دیگر اصلا تصمیم گرفتم که یک بلایی سر این بیاورم.

البته خیلی هم نامنظم می آمد . معمولا شبها ساعت 30/9-10 می آمد می رفت خانه اش . یک جلسه رفته بودم مشهد خدمت حضرت آیت الله العظمی میلانی . داستان را به صورت کلی برای ایشان[ گفتم] که یک همچین شخصی این جوری کرده و اگر که مثلا این دست حاکم اسلام بیفتد ، با این چکار می کنند ؟ ایشان فرمودند : این جور اشخاص مهدورالدم هستند ، اینها ظلمه هستند ، اینها عمله ظلم هستند . بعد از چند وقت موضوع را به صورت بازتری خدمت مرحوم آیت ا… مطهری عرض کردم .بعد به طریق دیگری این جریان را خدمت حضرت آیت ا… مهدوی کنی – که الحمدالله در قید حیات هستند و خدا ایشان را طول عمر بدهد – عرض کردم . از حرفهای هر سه تای اینها دریافتم که این آدم ، کشتنی است . توی یک جلسه ای موضوع را به مرحوم اندرزگو گفتم ؛ اندرزگو گفت : همه اینها کشتنی هستند ، اما کاری نکنید که مثلا به خاطر این گیر بیفتی چون ما اگر قرار باشد که گیر بیفتیم ، بگذار برای کارهای بالاتر گیر بیفتیم که ان شاء ا… خدا قبول کند .

یک شبی که به شدت باران می آمد ، شاید یکی از شبهایی بود که توی تهران کمتر آن جور باران می آید . البته من چند شبی کشیک او را کشیدم با یک چماق حسابی و چون کمتر شبی بود که این مست نباشد . بالاخره او ، از ماشین پیاده شد ، می خواست برود خانه اش . من مخفی شده بودم و با چماق زدم توی سر این ، او افتاد و یک هفت هشت تا چماق دیگر هم زدم توی سر و کله این و هلش دادم افتاد توی جوی آب و رفتم .فردای آن روز شایع شد که یک جنازه ای توی میدان شوش توی آبها پیدا شده و ان شاء ا… خدا قبول کند .

من پدر موشکی ایران هستم

مصاحبه با نشریه شهروند
رفیق دوست در این مصاحبه از اختلافات داخل سپاه در زمان جنگ . دریافت اسلحه از یاسر عرفات و محبت معمر قذافی به خود حکایت کرده و گفته های مهندس غرضی وزیر پیشین نفت را در مورد نقش او در سپاه تکذیب کرده و از گرایش سیاسی خود به جناحهای مختلف و کاسبی پر رونقش سخن می گوید :

مدت‌هاست كه هيچ خبري از شما نيست. مشغول چه كاري هستيد؟
بعد از اينكه رياست بنياد مستضعفان را تحويل دادم، به شعاري كه همه مي‌دهند و هيچ‌كس عمل نمي‌كند، عمل كردم. ديگر كار دولتي قبول نكردم و براي جوان‌ها ميدان را خالي كردم. لذا بنيادي را به نام بنياد نور كه خيريه است، تاسيس كردم.

چند سال است؟
سيزده سال است كه بنياد تاسيس شده يعني از سال 73 اما كار اصلي را از زماني كه از بنياد مستضعفان بيرون آمدم آغاز كردم.

بنياد شما، فعاليت اقتصادي دارد؟
بله. فعاليت اقتصادي هم انجام مي‌دهيم اما درآمدش، شخصي نيست. براي كارهاي خير است.

جايي گفته بوديد كه اين روزها مشغول تجارت پياز هستيد. واقعا تاجريد؟
(مي‌خندد)، همه كاري مي‌كنم اما تجارت را كمتر انجام مي‌دهم.

پس بنياد نور چه كاري انجام مي‌دهد؟
مشغول توليد مواد اوليه دارو هستيم. ساختمان‌سازي مي‌كنيم. در پنج يا شش رشته دارويي فعاليت مي‌كنيم. مخصوصا داروهايي كه از خارج مي‌آيند.

در واقع به واردات دارو هم مي‌پردازيد. درست است؟
نخير. فقط توليد دارو. البته يكي از كارهاي اساسي كه كردم، حل معضل تك‌نسخه‌اي‌ها بود. ادعا مي‌كنم كه من باعث برچيدن ناصرخسرو بودم. وزارت بهداشت نيز همكاري كرد و اجازه داد ما داروخانه ايجاد كنيم. اول نسخه‌هاي مردم را مي‌گرفتيم از خارج دارو مي‌آورديم بعد واردات دارو، سپس به جايي رسيديم كه ناصرخسرو بسته شد و الان هم مشغول توليد دارو هستيم.

اين كه تجارت را در خود داشت، اما تجارت عام‌المنفعه.
شايد تجارت ما اين باشد كه هنوز هم آن را داريم. ما در عين حال داروخانه داريم و داروهايي را كه در داخل كشور توليد نمي‌شود، از خارج مي‌آوريم و آن را با برنامه وزارت بهداشت، در اختيار داروخانه‌ها و بيمارستان‌ها قرار مي‌دهيم.

شركت دارويي شما هم تحت نام بنياد نور فعاليت مي‌كند يا نام ديگري دارد؟
نه. همه فعاليت‌هاي ما تحت همين نام است.

با اين همه گرفتاري آيا همچنان دلمشغول نظام و سياست هستيد يا نه؟
بله. من هنوز عضو هيات امناي بنياد مستضعفان هستم.

سپاه چطور؟
سپاهي هم هستم.

يعني جزو فرمانده‌هاي سپاهي هستيد؟
نخير. سرتيپ سپاه پاسداران هستم. نه بازنشسته شدم و نه مستعفي.

با اين حساب تحولات سپاه را همچنان دنبال مي‌كنيد، درست است؟
اصلا سپاه، يكي از محبوب‌ترين موجودات نزد من است. به عنوان كسي كه سپاه را به وجود آورده به آن نگاه مي‌كنم.

شما آن را به وجود آورديد؟
اگر 5 يا 10 نفر در تاسيس سپاه نقش برجسته‌اي داشته باشند، نقش من، نقش اول است. لذا به سپاه علاقه‌مندم و سپاهيان نيز به من خيلي مراجعه مي‌كنند. من هم در هر فرصتي به سراغ آنها مي‌روم.

در چه زمينه‌اي به شما مراجعه مي‌كنند؟ براي مشورت در تصميم‌گيري‌ها؟
بالاخره مي‌آيند ديگر. رفيق هستيم همه با هم.

خب نظر شما درباره تغيير فرمانده كل سپاه و آمدن سردار جعفري چيست؟
به نظر من عمر مفيد مديريتي هر كس براي كار 10 سال است. مقام معظم رهبري نيز اين اصل را به خوبي اجرا مي‌كنند. با همين طرز تفكر من از بنياد كنار آمدم. آيت‌الله محمد يزدي تغيير كرد. سردار صفوي نيز با پايان 10 سال فعاليت خود، تغيير كرد.

نارضايتي در ميان نبود؟
تا جايي كه من خبر دارم مقام معظم رهبري از سردار صفوي رضايت كامل داشتند و ايشان را به عنوان دستيار ويژه انتخاب كردند. اما بالاخره هر تحول، باعث مي‌شود كه تغييراتي رخ دهد. فكر نو و آدم نو باعث تحول خواهد شد.

سردار جعفري را چگونه مي‌بينيد؟
از برادران بسيار پراثر در سپاه پاسداران است. خوش‌سابقه و ولايتي است و در زماني كه رئيس مركز راهبردي سپاه بود، براي فرماندهي آماده مي‌شد. لذا تغيير بجا و به‌موقعي بود و با همان روال مقام معظم رهبري نيز تطبيق مي‌كرد.
خاطرم هست برخي در تحليل‌هاي خود مدعي مي‌شدند كه سپاه در يك رخوت به سرمي‌برد و نياز به تغيير، محسوس بود. رهبري نيز به موقع تشخيص دادند تا سپاه فعال‌تر شود.
من اين را احساس نكردم. يكي از ويژگي‌هاي سپاه، اخلاص آن است. از اول با اين اخلاص تشكيل شد و اميدوارم تا آخر نيز همين‌گونه پيش برود. سپاهي‌گري يك شغل نيست، فداكاري است. پس شاكله سپاه پويايي است. ديديد كه جنگ تمام شد، سپاه سازندگي شروع شد. فكر نمي‌كنم رخوتي در سپاه پيش آمده بود.

شما دوران 10 ساله سردار صفوي را چگونه ديديد و فكر مي‌كنيد سمت و سوي سپاه چگونه خواهد شد؟
در آن 10 سال كه يكي، دو سال پس از جنگ شروع شد، سپاه نظم خوبي پيدا كرد. بيشتر به سمت تجديد آموزش و قرارگاه‌هاي سازندگي حركت كرد.

آيا سپاه از اين تاريخ وارد فعاليت‌هاي اقتصادي شد؟
بخش كمي از سپاه وارد اين حوزه شد. نه لشكرها و نه تيپ‌ها. يك قرارگاه سازندگي به نام قرب راه‌اندازي شد و عده‌اي به آنجا رفتند. سد ساختند و كارهاي سازندگي كردند. به دنبال تجارت نرفتند.

اما در اين اواخر سپاه حتي وارد مناقصه‌ها نيز شد. مثل مناقصه وزارت نفت كه سپاه آمد و قراردادي هم بسته شد با فرودگاه امام.
نه اين فعاليت اقتصادي نيست. اين سازندگي است.تجربيات سپاه در جنگ، باعث بنيه قوي مهندسي آن شد. هم از نظر عده و هم از نظر عُده. هم مهندسين سطح بالايي پيدا كردند و هم سپاه تجهيزات خوبي به دست آورد. بعد آنها را براي سازندگي كشور به كار گرفت. هم فرودگاه مي‌سازد و هم پالايشگاه. قرارداد نفتي نبست، به عنوان پيمانكار وارد شد، برنده دو تا از فازها شد. تا از دولت پول بگيرد، پروژه را انجام بدهد. پس اين بحث اقتصادي نيست. سازندگي است.

به نظر شما آيا وجهه خوبي دارد كه يك نظامي وارد فعاليت‌هاي ولو سازندگي شود؟ آن‌هم به عنوان پيمانكار؟آيا اين به ورود اسلحه و فعاليت‌هاي اقتصادي تعبير نمي‌شود؟ كما اين‌كه در خارج از كشور چنين القا مي‌كنند.
اصرار دارم به جاي كلمه اقتصادي، سازندگي را به كار ببريم. اما من يك سوال مي‌كنم. چرا وقتي دولت مي‌خواست فلج اطفال را ريشه‌كن بكند دست به دامان سپاه و بسيج شد؟
براي اينكه آنجا نفع اقتصادي وجود نداشت و استفاده از نيروهاي مردمي برد.
اين هم استفاده بهينه از امكانات ملت است. سپاه مي‌تواند اين امكانات را با توجه به تجربيات و تجهيزات خود، در اختيار مردم بگذارد. همين الان كه ما با هم صحبت مي‌كنيم سپاهيان در جاده‌ها مشغول باز كردن جاده‌هاي برفي هستند.

در اساسنامه سپاه خدمت به مردم قيد شده است؟
خير، نيست. در اساسنامه سپاه يك وظيفه بيشتر ندارد. سپاه پاسداران انقلاب اسلامي براي حراست از انقلاب و دستاوردهاي انقلاب باقي مي‌ماند. حدود آن را قانون معلوم مي‌كند كه همين به اساسنامه سپاه تبديل شد.

آيا ورود به قراردادهاي نفتي به حفظ دستاوردهاي نظام تعبير مي‌شود؟
ببينيد سپاه اصلا به قراردادهاي نفتي به اين تعبير كه برود نفت بخرد يا بفروشد، وارد نشده است.

اما وارد مزايده شده است. درست است؟
بله وارد شده اما مزايده‌اي مثل ساخت اتوبان تهران- ساوه. در اين موقعيت از امكانات سپاه براي آباداني‌ كشور استفاده مي‌شود. در عين حال آنها مي‌توانند ديگران را كنترل كنند.

از چه نظر اهرم كنترل است؟
چون براي دولت مشخص مي‌شود كه ساخت يك جاده چقدر هزينه مي‌برد. لذا ديگران نمي‌توانند رقم‌هاي بالا بگيرند. از اين گذشته، اين نيروهاي سپاه بايد به كار گرفته شوند تا سرحال بمانند.

با مانور نظامي نمي‌توانيم نيروها را سرحال نگه داريم؟
اينها نيروهاي مهندسي ما هستند. براي نيروهاي غيرمهندسي هر چند وقت يكبار مانور نظامي را براي همين كار مي‌گذاريم. ميلياردها تومان نيز خرج مي‌كنيم تا هم تمرين جنگ كنيم و با دشمن فرضي بجنگيم و هم نيروها و رزمنده‌ها بدانند هميشه با توپ و تفنگ كار دارند. در بخش مهندسي نيز دوام و بقا به فعاليت‌هاي سازندگي است. در اين مملكت كار زياد است. ما كه نمي‌گوييم سپاه مثلا يخچال وارد كند. سپاه كار سازندگي انجام مي‌دهد. همين پروژه نفتي را كسي قبول نكرده بود تا اين كه سپاه آن را قبول كرد.

مي‌گفتند رقباي خارجي حضور داشتند.
خارجي‌ها مي‌خواستند در قبال انجام آن پروژه‌ها از ما نفت و گاز بگيرند.

شما فكر نمي‌كنيد تحويل گرفتن يك پروژه توسط سپاه و واگذاري آن به بخش خصوصي يك نوع دلالي باشد و اينگونه تعبير شود؟
نخير. خود سپاه كار مي‌كند. دلالي نيست.

مگر سپاه پروژه را به بخش‌هاي ديگري واگذار نمي‌كند؟
يك كار بزرگ را كه هيچ‌كس نمي‌تواند انجام دهد. مجبورند آن را تقسيم كنند و به بخش‌هاي مختلف بدهند. من خودم در بنياد مستضعفان هم كه بودم، وقتي فرودگاه امام را مي‌ساختيم، بخش‌هايي از كار را به ديگران مي‌داديم. شيشه آن را به شيشه‌بر مي‌داديم. من كه نمي‌توانم كارخانه شيشه‌بري بياورم.

البته ناگفته نماند كه در برخي پروژه‌ها مثل سد كرخه اگر سپاه وارد نمي‌شد، معلوم نبود كه چه زماني به اتمام برسد.
بله. اتفاقا همين سد كرخه را هيچ‌كس جز سپاه نمي‌توانست انجام دهد. يا وقتي اقبال به عسلويه كم شده بود و هيچ‌كس به سراغ آن نمي‌رفت، سپاه وارد شد و آن را به انجام رساند. پس اين كار اقتصادي نيست. سازندگي است. اين كار نيز تا حدي است كه طبق فرمايشات رهبري به آمادگي رزمي سپاه لطمه‌اي نخورد.

داشتيد در خصوص آقاي صفوي مي‌گفتيد كه در دوره سازندگي وارد سپاه شدند.
ايشان كلا كارهاي خوبي انجام دادند. سپاه را منظم كردند. با همكاري خوبي كه با وزارت دفاع داشتند، توانستند در تجهيزات و ادوات نظامي به حد خودكفايي برسيم.

در بعد تشكيلاتي چطور؟ آيا در همين ايام سپاه گسترش پيدا كرد و مثلا سپاه قدس فعال‌تر شد؟
نه. اينها از قبل بودند اما سازماندهي آنها بهتر شد.

فكر مي‌كنيد سپاه با فرماندهي جديد به چه سمتي خواهد رفت؟
فكر مي‌كنم نظم بيشتري در سپاه حاكم شود. ممكن است تغييراتي داشته باشيم.

برخي تحليل مي‌كردند چون سردار جعفري به جنگ‌هاي چريكي و غيرمنظم احاطه كامل دارند و حتي اين دوره‌ها را آموزش داده‌اند، سپاه به سمت آموزش وتقويت جنگ‌هاي نامنظم حركت خواهد كرد. در حالي كه قبلا آموزش‌ها كلاسيك بوده است.
سردار جعفري در جنگ‌هاي چريكي حضور نداشته. ايشان فرمانده قرارگاه بود. بعد فرمانده نيروي زمين سپاه بود. آخرين سمت ايشان رياست مركز راهبردي سپاه بود. بعد از سه سال هم فرمانده كل سپاه شد.

در نحوه مديريت ايشان با سردار صفوي چطور؟ آيا تفاوتي مي‌بينيد؟
من خيلي تفاوتي نمي‌بينم. مگر اين كه در اين مدت ايشان مطالعات بسياري كرده باشد و مثلا تغييراتي در افراد يا سازمان بدهد تا آن را فعال‌تر كند.

منظورتان از فعال‌تر شدن، در بعد نظامي است؟
بله تا با تهديدات امروز به‌روزتر باشد.

طبيعتا بعد سازندگي سپاه كمتر خواهد شد. درست است؟
خيلي كمتر از سابق شده است. هر چه بعد نظامي افزايش پيدا كند، آن يكي كمتر مي‌شود.

با اين حساب تحليل شما از در حاشيه قرار گرفتن نيروي مقاومت بسيج چيست؟بسيج كه نهاد مستقل نبود. از ابتدا زير نظر سپاه بود.

اما ناگهان فرمانده آن تغيير كرد و با سپاه فرماندهي واحد پيدا كرد.از مدت‌ها قبل بحث بر سر اين بود كه سپاه از بسيج بهتر استفاده كند. مخصوصا در زماني كه تهديدات وجود دارد. البته من جزو كساني هستم كه معتقدم آمريكا هيچ‌وقت، هيچ غلطي نمي‌تواند بكند. اما اين فكر من است. سپاه كه نبايد اينگونه فكر كند. آنها بايد اينگونه فكر كنند كه هر روز ممكن است به ايران حمله شود. لذا بايد ابزار كار خود را فراهم كند و آن ابزار در اختيارش باشد. تشخيص فرمانده جديد سپاه اين است كه اگر بسيج و نيروي زميني سپاه به يكديگر نزديك باشند و فرمانده بسيج نيز فرمانده سپاه باشد، امكان سازماندهي و به‌روز شدن بيشتر است.

سردار جعفري در اولين سخنان خود پس از تصدي فرماندهي كل سپاه، تاكيد كردند كه سپاه بر تهديدات داخلي متمركز خواهد شد. اين سخن باعث شد كه برخي فكر كنند چه اتفاقي قرار است بيفتد.
ببينيد سپاه اصلا در بستر مقابله با تهديدات داخلي تشكيل شد. ما قبل از اينكه وارد جنگ با عراق شويم، با 103 گروهك غيرقانوني خلق‌الساعه كه همه آبشخور خارجي داشتند روبه‌رو شديم و سپاه بود كه همه آنها را سرجايشان نشاند. پس وظيفه سپاه هميشه دفاع از دستاوردهاي نظام و انقلاب است. اگر تهديدات داخلي باشد وظيفه سپاه مقابله با آن است. اگر مثل جنگ تهديدات خارجي باشد، سپاه به كمك ارتش مي‌رود. من الان دقيقا خاطرم نيست كه سردار جعفري چه گفته بودند اما مي‌بينيم كه آمريكا براي سرنگوني و به‌هم ريختن حكومت و نظام ما بودجه مي‌گذارد. خب چه كسي بايد به فكر باشد؟ اين وظيفه سپاه است. پس فرمانده سپاه نيز براي مقابله با تهديدات است كه مي‌گويد بايد آماده باشيم.

شما در جاي‌‌جاي سخنانتان مرتبا به صدر انقلاب و زماني كه سپاه تشكيل شد، اشاره مي‌كرديد. روايت‌هاي مختلفي نيز از تاسيس سپاه وجود دارد. يك روايت شما داريد. يك روايت آقاي محمد غرضي دارد كه مي‌گويد مجوز و حكم سپاه را از امام گرفته است. يك روايت محسن سازگارا دارد كه محمد توسلي نام سپاه پاسداران انقلاب اسلامي را پيشنهاد كرد. يك روايت هم دكتر ابراهيم يزدي دارد كه دولت موقت تشكيل «گارد ملي» را به عهده ايشان گذاشته بود اما ايشان چون با اين عنوان موافق نبوده، تركيب سپاه پاسداران انقلاب اسلامي را برمي‌گزيند و يك شوراي 5 نفره زير نظر دولت موقت تشكيل مي‌دهد كه آنها اعضاي اوليه سپاه بودند. روايت آقاي علي‌محمد بشارتي نيز وجود دارد كه به فعاليت‌هاي شهيد محمد منتظري در اين‌باره اشاره مي‌كند. واقعا كداميك از اين روايت‌ها درست است؟
(مي‌خندد). من به عنوان مدعي همه اين آقايان را دعوت به مناظره مي‌كنم. فكر مي‌كنم حافظه من در خصوص تشكيل سپاه از همه آنها قوي‌تر است. فكر تشكيل نيرويي براي انقلاب، از قبل از پيروزي، مطرح بود. اولين كسي كه آن را مطرح كرد مرحوم شهيد محمد منتظري بود. هنوز امام به ايران نيامده بود. ايشان يك روز به مدرسه رفاه آمد و به دوستان گفت كه بايد يك نيرو براي انقلاب تشكيل بدهيم.

نام اين دوستان را مي‌گوييد كه به چه كساني گفت؟
تك‌تك مي‌گفت. در جمع نبود. مي‌گفت انقلاب در حال پيروزي است؛ امام هم در تدارك سفر به ايران است؛ ارتش نيز مورد اطمينان نيست. انقلاب يك نيروي محافظ مي‌خواهد. اتفاقا ايشان عنوان «گارد ملي» را مطرح كرد و گفت كه بايد گارد ملي تشكيل دهيم. يك خانه‌اي در خيابان ايران بود متعلق به آقاي اخوان، كه بعدها تبديل به دبيرستان رفاه شد. در آنجا بعضي شب‌ها جلسه مي‌شد. خيلي‌ها مي‌‌آمدند. همانجا صحبت از تشكيل گارد ملي مطرح شد.

من اصلا در اين مورد دخالتي نداشتم. اما با پيروزي انقلاب اين رفته‌رفته تقويت شد. پس از آنچه اين آقايان مي‌گويند و ادعا دارند، من خبر ندارم. تا اين كه يك روز كه احتمالا نهم اسفند 1357 بود، من در مدرسه علوي بودم. كارها را انجام مي‌دادم. مرحوم شهيد بهشتي، جلوي پله‌هاي مدرسه علوي من را صدا كردند. مرحوم شهيد مطهري، آقاي هاشمي‌رفسنجاني، مقام معظم رهبري و آقاي موسوي‌اردبيلي نيز حضور داشتند. گفتند الان آقاي لاهوتي حكم تشكيل سپاه را زير نظر دولت موقت از امام(ره) گرفت. شما كارهاي اينجا را رها كن برو به سپاه. گفتم كجا هستند. ايشان گفت كه در پادگان عباس‌آباد جمع شده‌اند. من رفتم. آقايان محسن سازگارا، حسن جعفري، علي فرزين، ضرابي، صباغيان، تهرانچي و دانش‌منفرد آنجا بودند. من آنها را مي‌شناختم و آنها هم من را. گفتم سلام عليكم. سپاه قرار است اينجا تشكيل شود؟ گفتند كه بله. روي كاغذي نوشتم سپاه پاسداران تشكيل شد. يك- محسن رفيقدوست.

شوراي فرماندهي همان زمان انتخاب شد؟ يا همان افراد بودند؟
همانجا انتخاب شد. دانش‌منفرد به عنوان فرمانده سپاه پاسداران انتخاب شد. من مسوول تداركات، بشارتي مسوول اطلاعات، مرتضي الويري مسوول روابط عمومي شديم. بقيه هم به ترتيب پست‌هايي گرفتند.

از دولت موقت هم كسي آنجا حضور داشت؟ بالاخره طبق گفته شهيد بهشتي شما زير نظر آنها بايد فعاليت مي‌كرديد.
بله، آقاي صباغيان آنجا بود و در حكم امام تاكيد شده بود كه ما زير نظر آنها هستيم. چون مسووليت من تداركات و تهيه امكانات بود، لذا مي‌بايست با آنها ارتباط مي‌گرفتم. اولين مراجعه ما به آقاي يزدي همين زمان بود. به ايشان گفتم كه دولت موقت بايد سپاه را تشكيل بدهد. سپاه نيز تشكيل شده است. حالا شما ساختمان اداره مركزي ساواك را به ما بدهيد. ايشان گفتند كه نخير نمي‌شود. آن ساختمان بايد همين‌طوري بماند. آقايي به نام شادنوش نيز كه از طرف‌ آقاي يزدي مسئول آنجا بود حضور داشت. بالاخره با موافقت آقاي يزدي، ما ساختمان اداره چهارم ساواك را كه محل شنود مكالمات بود، گرفتيم. اينجا شد ساختمان اول سپاه. بعد ثبت‌نام را آغاز كرديم.

عنوان «سپاه پاسداران انقلاب اسلامي» از شما بود يا كسان ديگري پيشنهاد داده بودند؟
در حكمي كه امام به آقاي لاهوتي نوشته بودند، تاكيد داشتند كه شما موظف هستيد سپاه پاسداران را تشكيل دهيد. حالا يا آقاي لاهوتي اين عنوان را گفته بود يا اعضاي دولت موقت آن را پيشنهاد داده بودند. من نمي‌دانم. اما در حكم اوليه امام اسم سپاه وجود داشت.

بعد چه كساني به شما پيوستند؟
آقاي محمد غرضي آمد و مسوول عمليات شد.

اما آقاي غرضي مي‌گويند كه فرمانده سپاه بودند.
نخير. فرمانده آقاي دانش‌منفرد بود. هيچ ساعتي آقاي غرضي فرمانده كل سپاه نشد. حتي يك ساعت (مي‌خندد).

آقاي غرضي روايت كرده كه در مواجهه با شما ميل به فرماندهي سپاه را در شما بسيار بارز ديده.
نه. من هميشه فرمانده‌ساز بودم (مي‌خندد). به همين خاطر سريع شروع به كار مي‌كردم. اتفاقا در همين موقعيت اتفاقات عجيبي در كشور افتاد. حكم امام كه قرائت شد، در اكثر نقاط مملكت نيروهايي تحت عنوان سپاه تشكيل شد اما آنها ارتباطي با سپاه پاسداران نداشتند. كه بعدا با تلاش بسيار و تشكيل واحد هماهنگي امور استان‌ها سپاه كم‌كم يكپارچه شد.

در تهران سپاه مركزي وجود داشت؟
نه، همزمان با تشكيل سپاه ابوشريف هم تشكيلات مشابهي در پادگان جمشيديه ايجاد كرده بود و مرحوم شهيد محمد منتظري هم در محل گارد دانشگاه‌ها مشابه كارهاي ما را انجام مي‌دادند.

خود شما دولت موقت را قبول داشتيد و آيا رابطه خوبي با مجموعه عوامل آن داشتيد؟
نه. رابطه خوبي نداشتيم. ما به حكم امام تمكين مي‌كرديم. در همين ايام در 14 اسفند 57، سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي از ادغام هفت سازمان مسلح قبل از انقلاب، تشكيل شد. من به جلسات آنها كه در ساختمان سپهبدكيا در خيابان دكتر شريعتي بود، مي‌رفتم. خيلي‌ها مي‌‌آمدند. مثل آقاي محمد غرضي، جلال‌الدين فارسي و بني‌صدر، اينها مي‌آمدند. سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي چون مسلح بودند، كاري شبيه سپاه پاسداران انجام مي‌دادند. بعد از چند روز من ديدم كه اينگونه نمي‌شود. جلسه‌اي تشكيل دادم و همه آنها را دعوت كردم.

كه بعد كلت كمري را روي ميز گذاشتيد و گفتيد كه اگر توافق نكنيم همه را از جمله خودتان با همين كلت مي‌كشيد؟
بله. بالاخره توافق كرديم كه در هم ادغام شويم. خودم به شوراي انقلاب گفتم. آقاي هاشمي مامور شدند كه رسيدگي كنند.

در اين مدت فرماندهي با چه كسي بود؟
همچنان با دانش‌منفرد.

پس از ادغام چه تغييراتي صورت گرفت؟
آقاي جواد منصوري به فرماندهي انتخاب شد. ابوشريف مسوول عمليات شد و پادگان ولي‌عصر را راه انداخت.

دولت موقت در جريان اين تغييرات بود؟ آقاي يزدي گويي گفتند كه در جريان نبودند.
دولت موقت اصلا به ما عنايتي نداشت. از همان بدو تشكيل. دوم ارديبهشت 58، يعني حدود 50 روز پس از تشكيل سپاه، به ما خبر دادند كه شهرداري مسجد سليمان را گروه‌هاي چپ اشغال كرده‌اند. شوراي انقلاب از ما خواست آنجا را پس بگيريم. ما نه اسلحه داشتيم، نه ماشين داشتيم. دولت موقت هيچ‌چيز در اختيار ما قرار نمي‌داد. من به همراه دو نفر مكانيك به ساختمان مركزي ساواك رفتيم. آنها از پشت فرمان ماشين‌ها را بدون سوئيچ روشن كردند. بعد سراغ آقايي به نام جابر انصاري كه لوسترفروش بود، رفتم. به او گفتم پولي به ما بده مي‌خواهيم به جنگ برويم. از بانك ملي ضرابخانه پول گرفتيم. هيچ چيز نداشتيم.

اين عدم عنايت دولت موقت به شما ناشي از چه چيز بود؟
بايد از آنها پرسيد. شايد به علت اينكه ما بيشتر با شوراي انقلاب در ارتباط بوديم. اولين پول را هم كه به ما دادند 20 ميليون تومان در وجه آقاي هاشمي نوشتند. ايشان هم چك را در وجه محسن رفيقدوست پشت‌نويسي كرد و به من داد. همان موقع روزنامه كارگر پشت و روي اين چك را چاپ كرد كه غنايم تقسيم شد. در شهريور 58 نيز صدميليون تومان به ما دادند. والسلام.

شما به آقاي يزدي مراجعه مي‌كرديد؟
درخواست وقت كه مي‌كرديم، امروز و فردا مي‌كردند و نهايتا ساعت دوازده يا يك يا دو نيمه‌شب به ما وقت مي‌دادند. آنها هم مشغول كار بودند اما آن ساعت هم، آنها خسته بودند. معمولا هم من و غرضي و بعضي وقت‌ها نيز با خانم مرضيه دباغ به جلسات مي‌رفتيم. آنجا متوجه شدم كه دولت موقت اين سپاه را نمي‌‌خواهد. بالاخره يك روز در قم به ديدن امام رفتم. خانم دباغ نيز همراهم بود. اتفاقا سران مجاهدين خلق نيز آمده بودند به ديدن امام. مسعود رجوي، موسي خياباني و پرويز يعقوبي را ديدم. قرار ملاقات با امام داشتند. من در زندان با آنها مساله‌دار شده بودم و از اول انقلاب اختلافات بيشتري پيدا كرديم. تا اتاق امام خالي شد، سريع رفتم داخل اتاق و از امام خواهش كردم با آنها ملاقات نكند. امام گفتند كه نه آقا اينها بايد بيايند و حجت بر آنها تمام شود.

در جلسه با امام در رابطه با سپاه چه گذشت؟
خب آنجا ماجرا را گفتم. خدمت امام عرض كردم شما سپاه را زير نظر دولت موقت تشكيل داديد. اما بار ما با دولت موقت بار نمي‌شود. امام گفتند كه چكار كنيم؟ گفتم آقا سپاه بايد زير نظر شوراي انقلاب باشد. گفتند درست است. امر سپاه با شوراي انقلاب باشد. گفتم اين گفته را مرقوم مي‌فرماييد. گفتند نخير. برويد از قول من بگوييد. گفتم اجازه بدهيد فرمايش شما را بنويسم. روي كاغذ نوشتم «حضرت امام فرمودند امر سپاه با شوراي انقلاب باشد.» و آن نوشته را بردم به شهيد بهشتي دادم.

كساني مانند شهيد محمد منتظري قبول كردند؟
به راحتي نپذيرفت. اتفاقا او خيلي اذيت كرد. خودش كه نيامد. بعد من به اتفاق ابوشريف به ديدنش رفتيم. او من را دستگير كرد و نصف روز نگه داشت. بالاخره با هم كنار آمديم.

محسن رضايي از همان زمان تشكيل سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي به سپاه پيوست؟
بچه‌هاي سازمان قرار شد آنهايي كه مي‌خواهند به سپاه بيايند، كار حزبي را رها كنند و آنهايي كه علاقه‌مند كارهاي حزبي هستند، كار نظامي را ترك كنند. برادر محسن هم از همان جا به سپاه پيوست.

چه سمتي را عهده‌دار شد؟
مسوول اطلاعات سپاه شد. به جاي بشارتي آمد. بني‌صدر كه رئيس‌جمهور شد، در سپاه نيز تغييراتي رخ داد.

فرمانده همچنان جواد منصوري بود؟
نه، قبل از اينكه بني‌صدر بيايد، جواد منصوري كنار رفته و عباس دوزدوزاني فرمانده شده بود. بني‌صدر كه رئيس‌جمهور شد، برادر مرتضي رضايي فرمانده سپاه شد.

چرا؟ مرتضي رضايي كه مناسبتي با بني‌صدر نداشت؟ و چرا دوره فرماندهي او كوتاه‌مدت بود؟
مرتضي رضايي واقعا يك جوان بسيار متدين و ولايتي بوده و هست. چون بني‌صدر او را به فرماندهي انتخاب كرده بود، بچه‌هاي سپاه تحويلش نمي‌گرفتند و قبولش نداشتند. بني‌صدر هم فكر مي‌كرد مرتضي هم‌عقيده اوست در حالي‌كه اينگونه نبود. وقتي بني‌صدر بركنار شد، قرار شد در سپاه نيز تغييراتي رخ بدهد. احمدآقا گفتند كه امام فرمودند خود بچه‌هاي سپاه يك نفر را معرفي كنند.

و شهيد كلاهدوز كانديداي شما براي فرماندهي سپاه بود.
خدا رحمتش كند. ما در باغ شيان جمع شديم. آنجا محل پذيرايي ساواك بود. خانه سازماني رئيس ساواك نيز آنجا بود. محل بازداشت هويدا نيز آنجا بود.

اين باغ را در اوايل انقلاب، من در اختيار گرفتم و براي كارهاي سپاه گذاشتم. ما در اين محل جمع شديم. تصميم گرفتيم كلاهدوز را به عنوان فرمانده خدمت امام معرفي كنيم.

چرا او را انتخاب كرديد؟
سابقه خوبي داشت. فرمانده آموزش سپاه بود. متدين بود.

خودتان را كانديدا نكرديد؟
من هيچ‌وقت كانديداي فرماندهي سپاه نشدم.

چرا؟
چون وقتي خودم را با آنها مقايسه مي‌كردم، پيرترين فرد جمع به حساب مي‌آمدم.

در عوض با‌تجربه‌تر محسوب مي‌شديد. در عين حال شما كه سني نداشتيد.
كار فرماندهي تحرك بيشتري مي‌خواهد. شايد من هم علاقه نداشتم.

فقط براي آقاي كلاهدوز راي گرفتيد؟
نه. براي برادر محسن هم راي گرفتيم. اما محسن رضايي راي نياورد. سه تا راي آورد.كلاهدوز 7 راي داشت. فردا صبح كلاهدوز با يك قرآن و در حالي كه عبا روي دوشش بود آمد دم خانه ما به من گفت تو را به اين قرآن مرا فرمانده سپاه نكنيد.

دليلش چه بود؟
نمي‌‌خواهم بگويم.

چرا؟
سال‌ها از آن روز گذشته. ايشان هم كه در قيد حيات نيستند.

چيز خاصي گفت؟
گفت من ارتشي هستم. نمي‌‌خواهم فرمانده سپاه بشوم. گفت من سروان كلاهدوز هستم. خود او پيشنهاد كرد كه محسن رضايي خوب است و من هم همكاري مي‌كنم تا او فرمانده سپاه شود.

شما محسن رضايي را قبول داشتيد؟
من با او رفيق بودم. بله قبولش داشتم. اگر آن شب همه به محسن راي مي‌دادند، من به ايشان هم راي ‌دادم.

چه كساني مخالف آقاي رضايي بودند؟
مرحوم شهيد لاهوتي خيلي مخالف بود. ما دوباره لابي كرديم و يك راي به برادر محسن رضايي اضافه كرديم. من و برادر رضا سيف‌اللهي مامور اين كار بوديم. فكر مي‌كنم راي فروتن را براي محسن رضايي گرفتم. زنگ زدم به احمدآقا و كل جريان را گفتم. احمدآقا گفت من هم با محسن موافقم. بعد گفت امام فرمودند يك متني بنويسيد. من و برادر رضا سيف‌اللهي يك متني را براي امام نوشتيم. متني كه امام دادند متن ما نبود اما از آن استفاده شده بود. اينگونه برادر محسن رضايي فرمانده سپاه شد.

خود او در جريان بود؟
نه، در تهران نبود، در خوزستان بود.

فكر مي‌كنم آقاي رضايي جايي گفته‌اند كه ايشان را امام انتخاب كرده‌اند؟
بله، بالاخره فرمانده سپاه را امام منصوب مي‌كنند اما روش آنطور بود كه عرض كردم.

فكر ايجاد وزارت سپاه و به‌تبع آن وزارت شما در اين دستگاه از كجا پديد آمد؟
تعيين حدود وظايف سپاه با قانون بود. به ما پيشنهاد كردند كه اساسنامه‌اي براي سپاه بنويسيد. ما آن را نوشتيم و به مجلس فرستاديم تا آن را بررسي و حدود وظايف سپاه را تعيين كند. در آن ايام اين بحث مطرح شد كه مجلس از طريق وزير دفاع با ارتش در ارتباط است اما با سپاه در ارتباط نيست. در واقع فكر تشكيل وزارت سپاه پاسداران از آنجا به وجود آمد.

شما در آن ايام به مجلس مي‌رفتيد يا در مذاكرات حضور داشتيد؟
بله. اصلا من به كميسيون دفاع رفتم. گفتم در شرايط كنوني اين لباسي را كه داريد مي‌دوزديد، غير از قامت من، به قامت كس ديگري نمي‌‌خورد. لذا حرف من را گوش كنيد. بعد پيشنهادي را درباره وزارت و حدود اختيارات و وظايف‌اش دادم. قانون سپاه كه تصويب شد، اركان آن به سه بخش تقسيم شد. نمايندگي امام، فرماندهي سپاه و وزير سپاه پاسداران.

تداخل اختيارات به وجود نمي‌آمد؟
نه. اختيارات روشن بود. وظايف فرماندهي و و زير سپاه به تفكيك مشخص بود.

وقتي شما خودتان را براي وزارت كانديدا كرديد، مجموعه سپاه موافق وزارت شما بود؟
اصلا من انتخاب سپاه بودم. حتي در مجلس نيز نظر مثبت بر من وجود داشت.

مخالف هم داشتيد؟
بودند كساني كه نمي‌خواستند من وزير شوم.

در سپاه يا بيرون از مجموعه؟
بيرون. من به مهندس ميرحسين موسوي خيلي ارادت دارم اما ايشان نظرشان براي وزارت كس ديگري بود. اما سپاه و مجلس نظر ايشان را نمي‌پذيرفت و بر نام من اصرار مي‌كردند. حتي حضرت آيت‌الله خامنه‌اي كه رئيس‌جمهور بودند، نظر مهندس موسوي را نمي‌پذيرفتند.

دليل مخالفت مهندس موسوي با شما چه بود؟
بعضي از ديدگاه‌هاي ما با هم يكي نبود. يك روز تلفن زدند و من رفتم پيش ايشان. در خدمت حضرت آيت‌الله خامنه‌اي. آقاي مهندس موسوي گفت آقاي رفيقدوست من مخالف شما نيستم. مشي اقتصادي شما، خاص است. الان در دولت نيز جنگ ملت و دولت است. نمي‌خواهم كه اين تضادها و اختلافات در دولت بيشتر شود. من گفتم اگر وزير سپاه شوم به كار جنگ مي‌پردازم و فعلا هيچ كاري هم ندارم. همين كار را انجام دادم. از زماني كه وزير شدم در جبهه بودم تا روزي كه مجلس تصميم گرفت ديگر وزير سپاه نباشم.

خريدهاي سپاه، چه تسليحات نظامي و چه موارد ديگر در زمان وزارت شما انجام شد؟
اينها جزيي از وظايف من بود. كار سپاه بود. من در ابتدا تداركات سپاه بودم و بايستي آن كارها را مي‌كردم. در واقع بخش تداركات سپاه، از آن جدا شد و وزارت براساس آن شكل گرفت.

در آن زمان وضعيت تسليحات نظامي ما چگونه بود؟
هيچ‌چيز نداشتم.

اما شاه در كتاب پاسخ به تاريخ مدعي بود كه ارتش ايران به لحاظ تسليحات و تجهيزات نظامي يكي از مدعيان بود و در سال 62 مي‌توانست قدرت اول منطقه شود.
اصلا چنين نبود. در ثاني ما در سپاه، جدا از ارتش بوديم. اگر تسليحاتي بود متعلق به ارتش بود. ما در سپاه خودمان نياز به جنگ‌افزارهاي جداگانه داشتيم. در عين حال در اول انقلاب خيلي از سلاح‌ها در دست مردم بود. ما در سپاه تيربار مي‌خواستيم. آرپي‌جي هفت مي‌‌خواستيم. تهيه آنها از ارتش مشكل بود. خيلي از صنايع نظامي از كار افتاده و برخي كارخانه‌ها تعطيل بودند. ما نمي‌خواستيم ارتش را خالي كنيم كه سپاه تجهيز شود.

اصلا از ارتش جنگ‌افزار يا ادوات نظامي گرفتيد؟
بله. ما اصلا در ابتدا سهميه داشتيم اما محدود بود.

اولين پارتي خريد مهمات را چه زماني خريديد؟
آن زمان كه كسي ما را نمي‌شناخت و جنس به ما نمي‌فروختند. من رفتم پيش مرحوم ياسرعرفات. گفتم تفنگ مي‌‌خواهم. حدود پنج هزار قبضه تفنگ كلاشينكف و 500 قبضه آرپي‌جي هفت خريدم.

از خود ياسرعرفات خريديد؟
بله. مرحله دوم را از بلغارستان خريدم و يواش‌يواش اواخر در حجم‌هاي بزرگ سلاح‌ مي‌خريديم. اين وظيفه ما بود و مي‌بايست سلاح تهيه مي‌كرديم.

خريدها فقط سلاح مثل اسلحه بود يا موشك هم مي‌خريديد؟
همه چيز مي‌خريديم. فكر مي‌كنم الان گفتن اين موضوع منعي ندارد كه ما موشك اسكات B خريديم و آن را به ايران وارد كرديم.

چقدر برد داشت؟
350 كيلومتر.

چه زماني خريديد؟
قبل از اينكه در سال 62 وزير سپاه بشوم، به سه تا كشور زياد سفر مي‌كردم. سوريه، ليبي و كره‌شمالي. آنها با ما همكاري مي‌كردند و سوريه و ليبي بيشتر از كره با ما همكاري مي‌كرد. تا آن زمان مقادير زيادي اسلحه معمولي از ليبي گرفته بوديم. به گونه‌اي كه نيروي دريايي ما شبيه نيروي دريايي ليبي بود. آنها را آمريكايي‌ها درست كرده بودند. ناوها، توپ‌ها و همه ادوات مثل هم بود. ليبي آنها را از رده خارج كرده بود. من رفتم ليبي هر چه كه داشتند گرفتم. حدود دو تا كشتي شد. بار كردم و به ايران آمدم.

زمان وزارت هم به ليبي سفر مي‌كرديد؟
يك‌سال اول نرفتم. نه به سوريه و نه به ليبي. آنها رسما من را دعوت كردند. من تحت عنوان يك سفر رسمي همراه با برخي فرماندهان سپاه، اول به سوريه بعد به ليبي رفتم.

چه كساني همراه شما بودند. مي‌توانيد نام ببريد؟
يكي از آنها سردار رحيم صفوي بود. يكي سردار وحيد بود كه الان در وزارت دفاع است. من قبل از سفر با دو نفر ملاقات كردم. اول پيش آقاي هاشمي و بعد نزد مقام معظم رهبري كه آن زمان رئيس جمهور بودند، رفتم. آقاي هاشمي گفت حاج محسن مي‌تواني از اين دو تا كشور موشك بگيري. عراق بدجوري به تهران موشك مي‌زند و هواپيماهاي ميگ 25 بالا‌سر تهران مانور مي‌دادند. گفتم به اميد خدا. خدمت حضرت آيت‌الله خامنه‌اي رفتم. ايشان فرمودند تهيه موشك از آنها فكر خوبي است، اما فكر مي‌كني آنها موشك در اختيار ما قرار مي‌دهند. گفتم آقا سنگ مفت، گنجشك مفت. رفتم سوريه. با مرحوم اسد ملاقات كردم. ايشان به ايران محبت داشت. جريان را گفتم. گفت ما هنوز با اسرائيل در حال جنگ هستيم و آتش‌بس فرماليته است. ضمن آن كه آن بخش از مهماتي كه شما مي‌خواهيد در اختيار ما نيست. در اختيار روس‌هاست. من نمي‌توانم به شما موشك بدهم اما اگر خواستيد ما به نيروها و بچه‌هاي شما آموزش مي‌دهيم. همانجا قرارها را گذاشتم و هماهنگ كردم تا يك گروه 40 تا 50 نفره به سوريه بروند. آنها رفتند و آموزش‌هاي لازم راجع به موشك را شروع كردند.

بعد رفتيم ليبي. جلسه اول را با نخست‌وزير ليبي داشتيم. ايشان گفت كه ما از ايران حمايت كرده‌ايم. من گفتم كه نخير اين حرف‌‌ها به درد ما نمي‌‌خورد. اگر شما انقلاب و ايران را دوست داريد، تهران را كه زير موشك صدام است نجات بدهيد. گفت چي مي‌خواهيد؟ گفتم بايد به ما موشك بدهيد.

در اين جلسه تمام همراهان شما بودند؟
فقط سفير ما بود و سردار صفوي و سردار وحيد. قرار شد شب آن روز باقذاقي ملاقات كنيم. در اين ملاقات فقط سردار صفوي را با خودم بردم.

با لباس فرم رفتيد يا لباس شخصي؟
نه لباس سپاه به تن داشتيم. قذاقي واقعا به من محبت داشت. سردار صفوي تعجب مي‌كرد من كه سابقه نظامي ندارم، چگونه از گاردهاي نظامي ليبي سان مي‌ديدم.

در ديدار با قذاقي چه گذشت؟
به او گفتم موشك مي‌خواهيم. گفت بيا بردار ببر. همانجا به رئيس دفترش گفت 10 تا موشك اسكات B آماده كنند. بعد از سرهنگي پرسيد كه كداميك از نيروها مي‌توانند به ايران بروند و با بچه‌‌هاي سپاه كار كنند. او گفت كه سرگرد سليمان خوب است. قذاقي گفت به سرگرد سليمان ماموريت بدهيد تا با تيم خودش به ايران برود. بعد اضافه كرد از امروز فرمانده آنها حاج محسن رفيقدوست است. هر چي حاج‌ محسن گفت بايد اطاعت كنند. ما برگشتيم به ايران.

موشك‌ها را چگونه به ايران آورديد؟
تقريبا حمل موشك‌ها مصادف شده بود با سفري كه حضرت آيت‌الله خامنه‌اي مقام معظم رهبري به ليبي كرده بودند. من هم همراه ايشان به اين سفر رفتم. ما كه رسيديم هواپيماي ديگري موشك‌ها را بار زده بود و آماده پرواز به ايران بود.

برد موشك‌ها چقدر بود؟
350 كيلومتر. بلافاصله كه موشك‌ها رسيد آن را شليك كرديم. اولين آن را به «بانك رافدين» زديم.

دقيق زديد؟
اينها با اختلاف كم به هدف مي‌خوردند. نهايتا 500 متر اينطرف و آنطرف ممكن است اصابت كند كه در اين برد اصلا مهم نيست و جايز است. با اين حال بسياري از موشك‌هايي كه ما زديم، به لطف خدا به هدف اصابت كرد.

خودتان هم موشكي را شليك كرديد؟
فقط يكي را من شليك كردم. قبل از آن دعاي توسل خوانديم. بعد باشگاه افسران عراق را هدف گرفتيم. شليك كه كرديم بلافاصله راديو بغداد و چند تا راديو عربي را گرفتيم. چون چند دقيقه بعد معلوم مي‌شد كه سرنوشت شليك چه بوده. به لطف خدا راديوهاي آنها اعلام كردند كه موشكي به باشگاه افسران اصابت كرده است.

اين اولين خريد شما بود؟
خريد نبود. ما هديه گرفتيم. حتي چند موشك ديگر نيز هديه گرفتيم. بعد از كره‌شمالي موشك خريديم.

از كره چه موشكي خريديد؟
همين موشك اسكات B.

آن زمان ما در داخل به سمت توليد موشك حركت نمي‌كرديم؟
يكي از آن 10 تايي را كه آوردم، به باغ شيان بردم. آنجا به دوستان گفتم كه اين را اوراق كنيد و از روي آن موشك بسازيد. بعد عكسي از همان موشك گرفتند. بالاي آن نوشتند تقديم به پدر موشكي ايران.

شما خودتان را پدر موشكي ايران مي‌دانيد؟
بله. بله پدر موشكي ايران هستم. اصلا من پدر اكثر صنايع نو نظامي ايران هستم. هر چيز كه نو باشد.

كار ساخت را چگونه شروع كرديد. دانش توليد اين صنايع وجود داشت؟
من به همه گفتم «نمي‌شه نداريم». به همين خاطر الان در ايران از نظر دفاعي خودكفا هستيم.

واقعا خودكفا هستيم؟
مطمئن باشيد. من چند وقت پيش رفتم و از صنايع دفاعي بازديد كردم. خيلي از زمان من پيشرفته‌تر شده‌اند ولي تحول را من به بدنه بچه‌ها تزريق كردم.

كمتر كسي است اينگونه كه شما سخن مي‌گوييد، سخن بگويد. با اطمينان.
چون باعث افتخار است. به همه آنها نيز مي‌گويم. به آن كاري كه كردم افتخار مي‌كنم.

در آن ايام جز موشك اسكات B، موشك ديگري كه از تكنولوژي بهتر استفاده مي‌كرد، وجود داشت و آيا شما اقدام به خريد آن كرديد؟
اسكات C بود، اما به ما نمي‌‌دادند. به ما فقط همين اسكات B را مي‌دادند. ما هم مي‌خواستيم بغداد را بزنيم. برد اسكات B براي ما مناسب بود. جاي ديگري را كه نمي‌‌خواستيم بزنيم. چند بار كه شليك كرديم، عراقي‌ها گفتند كه ما ديگر موشك شليك نمي‌كنيم.

شما اشاره كرديد كه برخي از نيروها براي آموزش به سوريه رفتند. آيا فقط همان گروه‌50 نفره اول رفتند يا اين امر تكرار شد؟
نه آنها رفتند و آمدند. در كنار مربيان ليبي نيز كه به ايران آمدند، ما دو نفر را مي‌گذاشتيم تا آنها كارها را ياد بگيرند.

در آن ايام كه شما در سپاه بوديد، بحث حمايت از جنبش‌هاي آزادي‌بخش نيز مدنظر بود. حتي در اساسنامه اوليه سپاه نيز قيد شده بود. آيا در اين رابطه شما به اين نهضت‌ها كمك مي‌كرديد؟ مثلا آموزش نظامي نيروهاي آنان.
يك زماني در سپاه واحدي به نام نهضت‌ها بود. اما پس از مدتي جمع شد. كار آن حمايت از همين جنبش‌ها بود.

چرا؟
معتقد بوديم كه ما نبايد اينگونه حضور پيدا كنيم. كمك جمهوري اسلامي به جنبش‌ها بايد سياسي باشد. كمك‌هاي غيرنظامي باشد. ما نبايد برويم كشوري را آزاد كنيم. خود آنها بايد ياد بگيرند كه چگونه كشورشان را آزاد كنند.

يعني آموزش نظامي مدنظر نبود؟
نه نبود.

خاطرم هست در گفت‌وگويي كه با آقاي محتشمي‌پور داشتم ايشان گفته بود كه سپاه برخي از نيروهاي لبناني را آموزش مي‌داد. مثلا نيروهاي حزب‌الله را.
اوايل بله اين كار را مي‌كرديم. درباره حزب‌الله و لشكر بدر عراق ما اين كار را كرديم. ما درباره عراق و لبنان آموزش داشتيم اما درباره جاي ديگر نداشتيم. پس از پايان جنگ با عراق نيز اين آموزش‌ها قطع شد.

حاج‌آقا در زماني كه شما در سپاه بوديد، همان مقطع اوايل دهه 60، تسويه‌حساب‌هايي در سپاه صورت گرفت و برخي نيروها كنار گذاشته شدند. مثل حاج كاظم رستگاري، مثل آقاي عمادالدين باقي، مثل حاج داود كريمي. دليل اين امر چه بود؟
حاج كاظم تسويه نشد. اصلا.
من شنيدم كه ايشان از سپاه آمدند بيرون و رفتند جبهه و بعد هم كه شهيد شدند.
ببينيد بعد از اينكه محسن رضايي فرمانده سپاه شد، فقط در تهران و آن هم در پادگان ولي‌عصر مخالفت‌هايي با او صورت گرفت. من هم مستقيما از امام دستور داشتم كه از آقاي رضايي حمايت كنم.

علت مخالفت‌ها با آقاي رضايي چه بود؟
حالا.

ايشان را قبول نداشتند؟
نداشتند. تا اين كه يك روز من و سردار رضايي به پادگان ولي‌عصر رفتيم. آنجا به ايشان اهانت شد. به ماشين او سنگ زدند. امام آقاي محلاتي را خواستند. پيامي دادند و گفتند كه اين پيام را مي‌بري در پادگان ولي‌عصر مي‌خواني. ايشان آمد به پادگان ولي‌عصر و پيام را خواند.

متن پيام چه بود؟
جمله دقيق آن را يادم نيست. اما تاكيد شده بود كه آقاي محسن رضايي و آقاي رفيق‌دوست عوض شدني نيستند. صداهايي كه امروز از برخي حلقوم‌ها در بعضي جاهاي سپاه درمي‌آيد از حلقوم آمريكاست. اين پيام باعث تمام شدن ماجرا شد. لذا كسي را سپاه تسويه نكرد يا بيرون نگذاشت. ما روي اين اصرار داشتيم.

آنهايي كه از سپاه جدا شدند، مي‌گفتند كه شرايط به گونه‌اي شده بود كه مجبور بودند سپاه را به‌رغم ميل خود ترك كنند. مثلا حاج داود يا آقاي غرضي.
آقاي غرضي داعيه فرماندهي داشت اما اين داعيه در سپاه خريداري نداشت. يادم هست روزي كه ايشان قرار بود پست عمليات را به ابوشريف تحويل بدهد، ناراحت بود. ايشان با كراهت از سپاه بيرون رفت. يا حاج داود كريمي. او خودش از سپاه رفت كسي به او نگفت كه از سپاه برود.

اما شرايط به‌گونه‌اي نبود كه آنها و كساني مثل آنها بمانند.
ببينيد يك روز ما رفتيم خدمت امام. ايشان گفتند مي‌دانيد من چه سپاهي مي‌خواهم؟ در نيروي نظامي جمهوري اسلامي سپاه و ارتش فرقي نمي‌كند. اين نيرو آنچنان بايد ساخته شود كه همه در نماز به فرمانده خودشان اقتدا بكنند. حالا برادر عزيز ما، حاج داود كريمي، ايشان فرمانده سپاه را قبول ندارد. آيا مي‌تواند پشت سر او نماز بخواند؟ نه. پس چكار مي‌شود كرد؟ خب او از سپاه مي‌رود. سوال ما اين است كه سپاه با ايشان بايد چكار بكند؟

آيا گرايش‌هاي ايدئولوژيك هم باعث خط و خط‌كشي بود؟ و اختلاف ‌نظرها.
نه. ما اصلا نمي‌گذاشتيم اين اتفاق بيفتد. دستور امام بود. اوايل تشكيل سپاه، امام من را احضار كردند. خدمت ايشان رفتم. گفتند شما براي سپاه عضوگيري مي‌كنيد چه سوالاتي مي‌پرسيد. من نظر امام را نمي‌دانستم. اما گويا به ايشان گفته بودند. ايشان باز از من پرسيدند آيا مي‌پرسيد مقلد چه كسي هستيد. گفتم بله. گفتند: به چه دليل مي‌پرسيد؟ به شما چه مربوط است؟ گفتم آقا ما مي‌خواهيم اينها را مجهز كنيم تا بروند جبهه و شهيد بشوند. گفتند: شهيد بشوند. مگر مقلد ديگران باشند شهيد نمي‌شوند؟ ديگر نپرسيد مقلد چه كسي هستيد. اصلا نپرسيد اين سوال‌ها را.

روي دسته‌بندي‌هاي سياسي هم دقت داشتيد؟
اين را هم امام گفته بودند. بله بر اين موضوع هم دقت مي‌‌كرديم كه دسته‌بندي سياسي در سپاه رخ ندهد.

شما خودتان گرايش سياسي نداشتيد. مثلا به موتلفه؟
من هميشه يكي از افراد نسبتا رده بالاي جمعيت موتلفه قبل از انقلاب بودم. يعني تا مقطع انقلاب عضو آن بودم. انقلاب كه پيروز شد، حزب جمهوري دو، سه روز بعد تشكيل شد. به دكتر بهشتي عرض كردم كه بروم در حزب‌ اسم بنويسم گفتند نخير شما برو به سپاه. الان 28 سال از آن روز مي‌گذرد. در اين مدت من يك روز هم در جلسات موتلفه شركت نكردم.

ولي همه شما را موتلفه‌اي مي‌دانند. گرايش خود شما هم چنين است.
بله به‌خاطر اين كه آنها را خوب مي‌شناسم، نظر امام و مقام معظم رهبري را درباره آنها مي‌دانم. به نظرم تنها حزبي است كه در نظر مراجع تقليد بر مرامنامه و اساسنامه‌اش ارجح است.من هنوز نظامي هستم اما اگر يك روز اين مانع برداشته شود، من به عضويت آن حزب درمي‌آيم. اما الان نه. شما اصلا جهت‌گيري سياسي علني از من مي‌بينيد. نه.

بله ديدم.
هيچ‌كجا حرفي نزدم.

اما خاطرم هست از آقاي لاريجاني حمايت كرديد.
اينطور نيست.

من از شما مصاحبه‌اي خواندم. حتي گفته بوديد كه همه را تشويق مي‌كردم به لاريجاني راي بدهند.
خب هر ايراني به يك كسي راي مي‌دهد اما من كانديداي موتلفه را تبليغ نكردم.

آقاي لاريجاني كانديداي موتلفه بود.
كانديداي يك گروه‌هايي بود. نه فقط موتلفه.

فرقي نمي‌كند. شما الان طرفدار اصولگرايان هستيد. درست است؟
بله.

يعني گرايش سياسي.
يك زماني دوستان شما آمدند سراغ من گفتند كه آدم قوي و تشكيلاتي هستيد. بيا به ما بپيوند. گفتم اشتباه شما اين است كه فكر مي‌كنيد من طرفدار جناح راست هستم. نه. من خود جناح راست هستم. بگذريم.

شما كه خودتان جناح راست هستيد، جناح چپ را خوب مي‌شناسيد؟
من واقعا به اين جناح‌بندي‌ها معتقد نيستم. زماني برخي اعضاي حزب مشاركت كه مي‌خواستند اين حزب را تاسيس كنند آمدند پيش من. از صد نفر اوليه آنها 15 نفر همكاران قديمي من در سپاه بودند. به آنها گفتم اين بار به منزل نمي‌رسد. جريان مشاركت را واقعا سالم نديدم. بعضي از افراد آن را مي‌شناسم. آدم‌هاي خوبي هستند اما مجموعه را سالم نديدم چون هر كدام يك عقيده داشتند و معلوم بود كه به بن‌بست مي‌رسند. با هر كس كه با اساس انقلاب مخالف باشد ما دشمن خوني هستيم. فرق نمي‌كند چه كسي باشد. در بحث اجرايي اختلاف‌نظر هست. ايرادي هم ندارد. تنوع سليقه بايد باشد و اين ايراد نيست. براي من فرق نمي‌كند كه چه كساني به مجلس هشتم راه پيدا مي‌كنند. مجلس بايد طرفدار نظام و‌لايي ولايت فقيه باشد. حالا هر كس كه مي‌خواهد در آن باشد مهم نيست. مهم اين ديد در مجلس است. در مجلس ششم ديديم كه اصل انقلاب را زير سوال مي‌بردند.

حالا كه شما گريز زديد به مسايل روز كشور، دوست دارم نظرتان را درباره آقاي احمدي‌نژاد و عملكرد ايشان بدانم.
آقاي احمدي‌نژاد را مردم انتخاب كردند و بايد به انتخاب مردم احترام گذاشت. من به آقاي خاتمي هم احترام مي‌گذاشتم. با ايشان رفيق بودم و هنوز هم هستم. حتي زماني كه بني‌صدر رئيس‌جمهور شد، با اين كه بيشترين سخت‌گيري‌ها را با من داشت و از من خواست از سپاه بيرون بروم، باز به فرموده امام، كه گفتند برويد از بني‌صدر اطاعت كنيد، گفتم من تا به حال با او مخالفت نكرده‌ام.

حالا درباره آقاي احمدي‌نژاد بگوييد.
ايشان برادر حزب‌اللهي خوبي است اما بايد دايره استفاده از نخبگان مملكت را فراخ‌تر كند. همين عده نيستند كه مي‌توانند مملكت را اداره كنند، افراد خيلي بيشتري وجود دارند. همه بد نيستند. همه خائن نيستند. بايد از تضارب آرا استفاده كند. من دعا مي‌‌كنم كه ايشان بتواند به قول‌هايي كه داده عمل كند.

ارزيابي شما نسبت به مديريت ايشان و فعاليت دولت چيست؟
حالا چه اصراري داري اين سوال را مطرح كني؟

به خاطر اينكه اولا شنيدم انتقاداتي داريد. دوما در يك مصاحبه‌اي گفته بوديد كه حالا زود است درباره احمدي‌نژاد حرف بزنم. آن زمان حدود شش ماه از رياست‌جمهوري او مي‌گذشت اما الان بيش از دو سال‌ونيم گذشته است. مي‌خواهم بدانم انتقادات شما چيست؟
به عنوان يك ايراني در يك بخش‌هايي از كارهاي ايشان خوشم مي‌آيد. مثل سفر به استان‌ها و ديدار با مردم. اما دوست داشتم با امكانات خوبي كه الان وجود دارد، كارهاي زيربنايي خوبي صورت بگيرد.

مثل چه كارهايي؟
يعني استفاده بهينه از ارز مملكت در ايجاد صنايع بزرگ. البته توسط بخش خصوصي. نه اينكه دولت خودش اقدام كند.

اما فكر مي‌كنم آقاي احمدي‌نژاد گفته‌اند به بخش خصوصي به آن شكلي كه همه از آن سخن مي‌گويند، اعتقادي ندارند و بيشتر به توزيع ثروت مثل واگذاري سهام عدالت مي‌انديشند.
من كه اين مطلب را نشنيده‌ام اما اگر اينچنين باشد بايد مطمئن باشند كه موفق نمي‌شوند. اين تجربه شكست‌خورده تاريخ است. ما چرا از تجربه مالزي در بخش خصوصي استفاده نمي‌كنيم؟ در همين تهران با آقاي ماها‌تيرمحمد ملاقات كردم. گفتم شما چرا كارخانه‌هاي خودتان را نفروختيد و آنها را به عده‌اي از اشخاص واگذار كرديد. گفت براي اينكه اقتصاد كشورم را راه بيندازم. گروهي را تعيين كردم. آنها افرادي را كه مي‌توانند كارخانه‌ها را اداره كنند، شناسايي كردند. بعد شرايطي گذاشتم و اعلام كردم اگر توانستي با اين شرايط كارخانه را اداره كني، هفت سال ديگر اين كارخانه‌ متعلق به تو است. پرسيدم چه اتفاقي افتاد. ماها‌تيرمحمد گفت: سال بعد 30 درصد درآمدم زياد شد و همين‌طور سال به سال افزايش يافت. تا جايي كه صادراتم از صفر به 80 ميليارد دلار رسيد. الان كه 260 ميليارد دلار است. پس هركس بگويد بخش خصوصي را قبول ندارم، بداند كه موفق نخواهد شد. دولت بايد بخش خصوصي را حمايت كند و حق خود را نيز از آن بگيرد.

شما با توزيع ثروت موافقيد يا مثلا با اين شعار كه پول نفت را بر سر سفره‌ها مي‌آوريم يا حتي سهام عدالت؟
سهام عدالت خوب است اما بهتر بود اول كارخانجاتي را كه مي‌خواهند بخشي از سهامش را به عنوان سهام عدالت به افراد كم‌درآمد و در حمايت بدهند بقيه سهام را به بخش خصوصي واگذار كنند و بعد آن بخش از سهام را كه حتما بايد كمتر از سهم مديريتي باشد به افراد واجد صلاحيت بدهند. دولت تا كي مي‌تواند ثروت را توزيع كند؟ ثروت بايد توسط مردم توليد شود. دولت بايد از مردم امكانات بگيرد و نه اينكه به آنها پول بدهد. اخيرا هم صحبت كرده‌اند كه 80 درصد اقتصاد دولتي است. اين اصلا خوب نيست.

در بعد سياست خارجي، آيا منش و رفتار ايشان را مي‌پسنديد؟
خوب است. البته من از اول انقلاب با غيبت ايران در صحنه‌هاي بين‌المللي مخالف بودم. تا حالا اينگونه بود و ما غايب بوديم. ايشان حالا اصرار دارد كه در برخي مجامع حاضر شود. اين خوب است. چون مي‌رويم حرفمان را مي‌زنيم. اين نبايد سياست تهاجمي نام بگيرد. سياست حضور است. اما تكرار بعضي از شعارهاي ايشان را نمي‌پسندم.

مثل هولوكاست؟
به نظرم خيلي لازم نيست اين حرف‌ها و شعارها را بگوييم.

اگر دولت از شما دعوت به همكاري كند، قبول مي‌كنيد؟
نه. من داوطلب هيچ كاري نيستم. نه سنم اجازه مي‌دهد نه جايگاهم. افراد بسيار لايق‌تري نسبت به من وجود دارند. از نظر شما من آدم ارتجاعي هستم، اما روشنفكرم. من نظام خودمان را مترقي‌ترين نظام و ولايت فقيه را مترقي‌ترين اصل آن مي‌دانم. اگر در پاسخ برخي سوالات ترديد مي‌كنم به اين علت است كه نمي‌دانم نظر مقام معظم رهبري چيست. يعني اينجا سكوت مي‌كنم. مي‌روم استنتاج مي‌كنم تا ببينم نظر ايشان چيست. اين را ننگ نمي‌دانم. افتخار و عين عقل مي‌دانم. معتقدم اين فصل‌الخطاب بايد براي تمام گروه‌ها و جناح‌ها باشد و خط قرمز ما همين‌جاست. اگر روي اين توافق كنيم همه مسايل حل مي‌شود.

بنیاد مستضعفان 28 درصد نساجی کشور، 22 درصد سیمان، حدود 45 درصد نوشابه غیر الکلی، 28 درصد لاستیک و 25 درصد شکر ایران را تولید می کند. املاک کشاورزی، مستغلات و کارگاههای ساختمانی و 90 سالن سینما و تعدادی بیمارستان، شرکت کشتیرانی و یک موسسه بانکی نیز در اختیار بنیاد بوده است.به گفته مدیر قبل از آقای فروزنده ( ایشان هم از دوستان سپاه پاسداران بودن ) آقای محسن رفیق دوست ( باز هم سپاهی ), بنیاد از بزرگترین موسسسات بازرگانی در آسیا و خاورمیانه و یا شاید دنیاست. این کمپانی حتی در فروش نفت هم دست داره با مجوز وزارت نفت در صورت نیاز. این بنیاد به هیچ کسی جواب نباید پس بده به جز رهبر. سابفه آقای رفیق دوست پولدوست هم که انشالله آشناست براتون..

همانطور که گفته شد هم اینک هیچ آماری از میزان فعالیت اقتصادی بنیاد نیست. اما سالها پیش محسن رفیق دوست، رئیس سابق بنیاد در سال 1376 و کوتاه زمانی پیش از آنکه جایش را به آقای فروزنده بدهد در باره بنیاد آمارهایی ارائه کرد که می توان حدس زد که باتوجه به حمایت های دولت نهم و دهم، اکنون جایگاه بنیاد مستضعفان در چه جایگاهی است. او گفته بود: ” بنیاد بزرگترین موسسه اقتصادی در ایران و خاورمیانه است و از لحاظ تنوع حتی شاید بتوان گفت بزرگترین در تمام دنیاست.”

رفیق دوست برای این که نشان دهد نقش بنیاد در اقتصاد ایران تا چه حد است گفت: “بنیاد 400 شرکت فعال دارد که در بسیاری از تولیدات نقش بنیاد چنان موثر است که هر گونه نقصان یا پیشرفت در کار بنیاد در کل کشور اثر گذار است.” به گفته رفیق دوست، بنیاد 28 درصد نساجی کشور، 22 درصد سیمان، حدود 45 درصد نوشابه غیر الکلی، 28 درصد لاستیک و 25 درصد شکر ایران را تولید می کند.

در زمان رفیق دوست انتقادها از بنیاد مستضعفان بسیار بالا گرفت، چنانچه مجلس ششم موسوم به مجلس اصلاحات در صدد تحقیق و تفحص بر این بنیاد بزرگ اقتصادی شد، امری که با مخالفت قاطع شورای نگهبان به دلیل آنکه مجلس نمی تواند بر نهادهای تحت امر رهبری نظارت کند مسکوت ماند.

بعد از وی، نوبت به فروزنده رسید که از فرماندهان سابق سپاه بود و در دولت اکبر هاشمی رفسنجانی نیز مدتی به عنوان وزیر دفاع فعالیت کرده بود. در دوره ریاست  فروزنده بر بنیاد، آتش انتقادها کم کم فروکش کرد و بنیاد بدون سر وصدا فعالیت های خود را پی گرفت. شاید یکی از عمده ترین دلیل های این کم شدن انتقادها را بتوان در خیز ناگهانی و ظهور مافیایی بزرگ دیگری به نام “سپاه پاسداران” دانست.

 

 

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

یاران ولایت -شماره 12 :حائری شیرازی(عضو مجلس خبرگان و امام جمعه سابق شیراز)

https://i0.wp.com/img.tebyan.net/big/1388/01/13216723192431421911831719818925423316712147.jpg

https://i0.wp.com/img.tebyan.net/big/1388/03/18738169254732172041850140221211601111877.jpg

زمین خوار معروف شیراز

دستگیری اعضای سابق ستاد نماز جمعه شیراز به جرم زمین ‌خواری

با پیشینه و ارتباطات راز آلود و نامشخص

رابطه مرموز با یهودیان

یکی از خشونت طلب ترین آخوندها و حامی کشتار مردم در حوادث پس از انتخابات

فیلم دستور کشتار مردم در حوادث پس از انتخابات توسط حائری شیرازی ۱۰ دقیقه


جالب است بدانید که علی فلاحیان وزیر پیشین اطلاعات در زمان قتلهای زنجیره ای، روح الله حسینیان (با نام اطلاعاتی خسرو خوبان) رئیس مرکز اسناد انقلاب اسلامی و نماینده خشونت طلب مجلس و حیدر مصلحی وزیر اطلاعات فعلی، هر سه از شاگردان حائری هستند.

شاید کسی به اندازه عبدالله شهبازی(یکی از مشهورترین مورخان معاصر) که همشهری و شاگرد حائری شیرازی هم هست, رازهای زندگی او را نداند.

از این به بعد رازهای زندگی حائری شیرازی را از زبان عبدالله شهبازی نقل می کنیم:

http://balatarinlink.files.wordpress.com/2009/11/havij.jpg

شيخ محمد صادق (محي‌الدين) حائري شيرازي اندکي پس از شهادت آيت‌الله سيد عبدالحسين دستغيب (20 آذر 1360)، از 10 دي 1360 تا اوائل بهمن 1387، حدود بيست و هفت سال، نماينده ولي فقيه در فارس و امام جمعه شيراز بود. او طي اين دوره طولاني در فارس اقتدار فراوان کسب کرد و تحت عنوان طرح «فلاحت در فراغت» بخش عمده اراضي مرغوب دولتي و حتي خصوصي و مراتع عشاير را در اطراف شيراز به قطعات کوچک تفکيک کرد و فروخت. [2]

حائري عجيب‌ترين و مرموزترين شخصيتي است که در زندگي ديده‌ام. مؤثرترين شخصيت بر زندگي من نيز بوده است؛ هم در نوجواني و آغاز فعاليت‌هاي سياسي، هم در آغاز پنجمين دهه عمرم که مرا، ناخواسته، به گردابي پرچالش پرتاب کرد که مي‌توانست به بهاي زندگي‌ام تمام شود.

 

در دو دهه اخير، زماني که در تهران اقامت داشتم، در سفرهايم به شيراز بارها در برابر ابراز علاقه او به خاندان‌هاي دهقان و قربان با ساده‌انديشي و صميميت واکنش نشان دادم و درباره پيوندهاي عميق بهائي- ماسوني اين دو خاندان گفتم. حتي براي اثبات مدعايم عکس نوجواني شوقي افندي با ميرزا عبدالحسين خان دهقان و برادر کوچکش، ميرزا عبدالعلي خان دهقان، را به شيراز بردم. اعتنا نمي‌کرد. در سفرهاي بعد همان سخنان تکرار مي‌شد. بارها مي‌گفت: «اين خانه [دفتر امام جمعه که خانه مصادره‌اي دکتر ذبيح قربان است] غصبي است و گفته‎ام اجاره آن را به وراث دکتر قربان بدهند.» اين را با افتخار مي‌گفت به عنوان نماد احتياط و پارسايي خود. زماني با حائري از شيراز با اتومبيل عازم قم بوديم. در ميانه راه، نزديک شهر آباده، در باغ فردي آباده‌اي به‌نام ايزدي توقف و استراحت کرد. حائري با اشتياق از ايزدي پرسيد: عکس حاج عليخان آباده‌اي را يافتي؟ او پاسخ مثبت داد. برايم عجيب بود. چرا امام جمعه شيراز بايد به عکس حاج عليخان آباده‌اي، کدخداي بهائي آباده و پدر دکتر ذبيح قربان، که به قساوت عليه مسلمانان آباده شهرت دارد، چنين علاقمند باشد؟ اين ايزدي آباده‌اي، که ربطي به ايزدي‌هاي شيراز (فرزندان بنان‌الملک) ندارد، پيش‌تر بهائي بوده. [3]

پرسش‌هايي است که براي‌شان پاسخي ندارم و هر گاه به آن‌ها فکر مي‌کنم احساس بيزاري و غبن وجودم را لبريز مي‌کند. احساس مي‌کنم در مقاطعي از زندگي بازيچه بازيگراني حرفه‌اي و فرقه‌ساز شده‌ام؛ مقاطعي که سمت و سوي زندگي‌ام را تغيير داد و برايم پيامدهاي بس سنگين داشت. از نوجواني، از حوالي سال 1348 که چهارده ساله بودم، با حائري شيرازي آشنايي يافتم و در طول اين سال‌هاي طولاني هماره به وي علاقمند بودم.

آن زمان نمي‌دانستم ولي امروز مي‌دانم که محي‌الدين حائري شيرازي به خاندان نمازي تعلق دارد و با خاندان خليلي خويشاوند است. حائري در مصاحبه با کيهان فرهنگي تبار خود را چنين بيان مي‌کند:

«پدر پدرم، آقا شيخ محمدطاهر، به کربلا هجرت کرده بود تا آنجا مجاور شود. [4] پدرم اسمش عبدالحسين و تک فرزند بود. ايشان در کربلا متولد شد و مادرش از طايفه نمازي‌هاي معروف‌اند که همه اهل خير و مدرسه‌سازي‌اند. بيمارستان نمازي شيراز هم مربوط به آن‎هاست. مادر مادر ما جدش از نواده‌هاي پسر نادر شاه و از سادات صفي‌الدين اردبيلي است.» [5]

https://i2.wp.com/www.shahbazi.org/images/Freemasonry_Sassoons12.jpg

در اين تبارنامه آشفته و مضحک، که کلات نادري را به خانقاه شيخ صفي‌الدين اردبيلي وصل مي‌کند،  از نياکان پدري نامي نيست. پيش از محمدطاهر را نمي‌شناسيم و نمي‌دانيم چرا نمازي‌هاي متمول، تجار سرشناسي که دامنه تجارت‌شان از شيراز تا بمبئي و هنگ‌کنگ و شانگهاي و لندن گسترده بود، به اين «آقا شيخ محمدطاهر مقيم کربلا» زن دادند؟ و نمي‌دانيم چرا محمدطاهر، پس از استقرار در شيراز، در قلب «محله کليميان» شيراز [6] خانه گرفت. در نوجواني، زماني که در دبيرستان نمازي درس مي‌خواندم، بارها براي ديدار شيخ محي‌الدين به اين خانه رفته بودم. خانه آباء و اجدادي‌شان بود؛ خانه‌اي قديمي ولي اعياني با زيرزمين بزرگ و سقف آينه‌کاري شده. به خانه بزرگان محله شبيه بود نه به خانه‌هاي معمولي. [7]

https://i1.wp.com/www.shahbazi.org/images/Shiraz_Old_Quarters02.jpg

مکاني که خانه حائري شيرازي در آن واقع بود. قلب محله کليمي‌هاي شيراز. از کوچه‌ها و خانه‌هاي قديمي چيزي بر جاي نمانده. ساختمان تجاري بزرگي، مشرف بر خيابان طالقاني کنوني، در دست احداث است. بنگريد به: «ديدار از محله کليميان و بافت قديمي شيراز» [پي نوشت 25 دي 1388]

شيخ محي‌الدين حائري را از سال 1348 مي‌شناسم. انجمن مبارزه با بهائيت (حجتيه) مي‌خواست براي نوجوانان و جوانان، بدون ذکر نام اين انجمن، جلسه‌اي راه‌اندازي کند. مسجد متروکه شمشيرگرها را، که مجاور خانه علي‌محمد باب، بنيانگذار فرقه بابي، در محله شمشيرگرها بود، برگزيدند. اين مکان در اصل مسجد نبود. در گذشته خانه يک يهودي بود که ابتدا بابي‌ها، براي تردد مخفيانه به خانه باب، خريدند و سپس مسلمانان آن را به مسجد تبديل کردند. [8]

 

مهندس رجبعلي طاهري ماجراي راه‌اندازي جلسات مسجد شمشيرگرها را اين‌گونه شرح مي‌دهد:

«در آن شرايط در مسجد شمشيرگرها به کمک علي آيت اللهي و حاج خليل حق‌نگهدار و آقاي مجدي جلسه‌اي را چهارشنبه‌ها براي جوانان تشکيل داده بوديم و جلسه به گوينده‌اي روحاني نياز داشت… لذا با آقاي حائري صحبت کردم… آن موقع بيش‌تر در منزل بودند و اخوي بزرگ‌شان هم نگران بودند که ايشان اطلاعات زيادي دارند ولي بيش‌تر در منزل هستند. ما به آقاي حائري پيشنهاد کرديم که بيايند و در جلسات ما سخنراني کنند. يادم هست استخاره کردند و پذيرفتند و به مسجد شمشيرگرها آمدند…» [9]

https://i1.wp.com/www.shahbazi.org/images/Freemasonry_Sassoons15.jpg

شروع فعاليت‌هاي مسجد شمشيرگرها از سال 1348 است و من از گردانندگان اوّليه اين جلسات بودم. چهارشنبه شب‌ها تشکيل مي‌شد. پيش از شروع سخنراني شيخ محي‌الدين حائري، من و نوجوانان ديگر، برنامه اجرا مي‌کرديم. گاه، و نه کم، من سخنراني مي‌کردم و سخنانم سياسي بودم. به تأثير از مقالات سيد هادي خسروشاهي يا کتاب‌هاي سيد قطب و محمد قطب و مولانا ابوالکلام آزاد و اقبال لاهوري از عقب‌ماندگي مسلمين مي‌گفتم. شيفته امام خميني بودم. اين شروع فعاليت‌هاي سياسي من است. اکنون، چهل سال از آن زمان مي‌گذرد.

اوّلين بار به همراه حاج خليل حق‌نگهدار به مسجد شمشيرگرها رفتم. جواد مظفر و يکي دو تن از دوستان جواد نيز بودند. يادم است که با حق‌نگهدار درباره مولوي بحث مي‌کردند. حاج حق‌نگهدار به شدت مخالف مولانا بود. حق‌نگهدار معلم ديني ما و به همراه حاج مجدي و روزبه يکي از سه گرداننده اصلي انجمن حجتيه در فارس بود. حق‌نگهدار با نگاهي خريدار ساختمان مسجد را برانداز کرد و نظر ما را پرسيد. معلوم بود صاحب خانه است. سال‌ها بعد، در ديدار سه‌شنبه 30 تير 1383، حاج حق‌نگهدار به من گفت: «جلسات مسجد شمشيرگرها را ما به راه انداختيم. آقاي حائري را دعوت کرديم براي سخنراني در جلسات مسجد شمشيرگرها.» عين اين عبارات را در ديدار 3 مرداد 1383 به حائري گفتم. تکذيب نکرد. بحث را به مسير ديگر برد. مهندس طاهري در مصاحبه فوق، خود و علي آيت‌اللهي و حاج خليل حق‌نگهدار و حاج مجدي را به عنوان بنيانگذاران جلسه مسجد شمشيرگرها معرفي کرده. اين مؤيد گفته حاج حق‌نگهدار به من است.

شيخ محي‌الدين حائري شيرازي از تأثيرات ژرف فردي به‌نام «…» بر خود نيز سخن گفته است:

«در شيراز خانمي بود که سرپرست خانم‌هاي مبلغ بود و به او دختر آقا مي‌گفتند. پسري داشت به‌نام او چندين سال پشت سر هم معلم قرآن و شرعيات ما بود. کلاس او کلاس انس و الفت بود. او پايه‌گذار مبارزه با استکبار در ذهن ما بود. روش‌هاي مبارزه با استکبار پهلوي را همراه با رويدادهاي زندگي خودش براي ما تعريف مي‌کرد که خيلي سازنده بود. به او معتقد بوديم و او ما را نسبت به دين خوش‌بين مي‌کرد. بعدها که من امام جمعه شيراز شدم، در تلويزيون خم شدم و دست او را به نشانه ادب و قدرشناسي بوسيدم.» [10]

https://i0.wp.com/www.shahbazi.org/images/Freemasonry_Sassoons13.jpg

اين فرد پسرعموي «….» است. نياکان اين دو خاندان دو برادر يهودي بودند که به اسلام تشرف يافتند. يکي نام «…» را برگزيد و ديگري «…» شد. [11]

محي‌الدين حائري شيرازي شاگرد شيخ محمدعلي موحد بود. [12] اين شيخ در مدرسه آقا بابا خان شيراز درس مي‌داد و به سخت‌گيري شهره بود. بعدها، پسر بزرگش، شيخ محمد موحد، از مبلغان سرشناس فرقه بهائي شد. پسر ديگرش، شيخ علي موحد، نماينده ولي فقيه در سازمان جهاد کشاورزي فارس است.

شيخ محمد موحد در 3 خرداد 1358 به دست شيخ صادق خلخالي اعدام شد. از او دو پسر بر جاي مانده که هر دو، به‌نوشته منابع بهائي، به اين فرقه تعلق دارند.

محمدحسن (شهاب‌الدين) حائري، پسر شيخ محي‌الدين حائري، در وبلاگش ماجراي قتل شيخ محمد موحد را چنين بيان کرده است:

«تا اين كه انقلاب مي‌شه. خبر به خلخالي مي‌رسه. تو زندان خلخالي مي‌ره و ازش مي‌خواهد به اسلام برگرده. اون نمي‌پذيره و مرحوم خلخالي في‌المجلس مي‌خوابوندش و متكايي روي كله‌اش مي‌ذاره و يك تير خالي مي‌كنه.» [13]

محمد صادق حائري، که متولد اسفند 1315 است، در 1335، در بيست سالگي، ديپلم رياضي گرفت. علاقه‌اي به تحصيل در حوزه علميه و تلبس به کسوت روحانيت نداشت. مي‌خواست به دانشگاه وارد شود يا به استخدام ارتش يا ژاندارمري درآيد. در آن زمان عجيب بود که جواني از يک خانواده روحاني حاضر به استخدام در ژاندارمري يا ارتش شود. ارتش و ژاندارمري، به‌ويژه ژاندارمري، بسيار بدنام بود. حائري در کنکور پذيرفته نشد و به‌ناچار وارد حوزه علميه شد. او علت عدم ورودش به دانشگاه يا دانشکده افسري را به دلايل سياسي مربوط مي‌کند. مي‌گويد:

«من براي شرکت در کنکور و استخدام در ارتش يا ژاندارمري به تهران رفتم و يادم هست که در ناصرخسرو کوچه بازارچه مروي به مسافرخانه هاشمي رفتم ولي نشد… آن سال، من براي کنکور به دانشسرا رفتم تا امتحان بدهم. با جواني هم صحبت شدم که او هم براي امتحان آمده بود. او پسر يکي از تيمسارهاي آن دوره بود. من ضمن صحبت به او گفتم که به تهران آمده‌ام تا به دانشگاه بروم و اگر در دانشگاه قبول نشوم مي‌روم ژاندارمري يا ارتش. آن زمان حتي براي افسري در دانشکده افسري هم ثبت نام کرده بودم. خلاصه به آن جوان… حرف‌هاي گنده گنده‌اي زدم. آن جوان هم مرا به مأموران معرفي کرده بود و آمدند مرا دستگير کردند و بردند. به اين ترتيب، ديگر نتوانستم به دانشگاه يا ارتش بروم.» [14]

https://i2.wp.com/www.shahbazi.org/images/Freemasonry_Sassoons14.jpg

اين ادعا موجه به‌نظر نمي‌رسد. ادامه مصاحبه نشان مي‌دهد که بازداشت وي چندان طولاني نبوده. شايد چند روز يا چند ساعت بيش نبوده. اين دليل موجهي براي پذيرفته نشدن در دانشگاه يا دانشکده افسري نيست. اگر عزمي بود در سال بعد نيز مي‌توانست شرکت کند. بهرروي، حائري به حوزه علميه وارد شد. مي‌گويد:

«در آن مدت دوازده سال تحصيلم، هر کس به من مي‌گفت فلاني بيا و درس حوزوي بخوان و آخوند شو، قبول نمي‌کردم. بهرحال، خودم تصميم گرفتم و به حوزه علميه رفتم.» [15]

تحصيل حوزوي حائري در مدرسه منصوريه، سيد علاءالدين حسين و مدرسه آقا بابا خان شيراز بود. نخستين استادش همان شيخ محمدعلي موحد است و سپس آيت‌الله شيخ بهاءالدين محلاتي. چهار سال در حوزه‌هاي علميه شيراز بود و سپس راهي قم شد. بنابراين، حائري در حوالي سال 1339 به حوزه علميه قم وارد شد. زندگينامه‌اش مبهم است. مي‌گويد در محضر آقايان بروجردي و محقق داماد و اراکي و امام خميني تلمذ کرده. [16]‌ سيد محمد فقيه، که اهل ني‌ريز است و پدرش با شيخ عبدالحسين حائري، پدر شيخ محي‌الدين روابطي داشته، مي‌گويد:

«فکر مي‌کنم سال 39 يا 40 بود که آقاي حائري براي شرکت در درس خارج از شيراز به قم آمدند و در کنار حجره ما در حجره 104 مدرسه حجتيه ساکن شدند… آن زمان در قم مرحوم آيت‌الله‌العظمي بروجردي درس قضا مي‌دادند و ايشان هم شرکت مي‌کردند. درس فقه و اصول را هم خدمت حضرت امام [خميني] و آيت‌الله داماد مي‌رفتند… درس فقه و اصول آيت‌الله ميرزا هاشم آملي و چند درس ديگر را با هم مي‌رفتيم.» [17]

آيت‌الله بروجردي در 10 فروردين 1340 درگذشت. بنابراين، حائري در سال 1339 به قم رفت و تنها مدتي کوتاه در دروس آيت‌الله بروجردي حضور داشت.

نحوه و زمان ورود حائري به عرصه سياست نيز، چون دوران تحصيل او، مبهم است. مي‌گويد:

«پس از خرداد 1342، که نقطه‌عطفي در مبارزات ضد طاغوت مردم ايران به رهبري امام خميني (ره) بود، تصميم گرفتم همراه با خيل عظيم مردم وظيفه اسلامي خويش را به بهترين نحو ممکن انجام دهم. به همين دليل، راه علم و تفکر را در پيش گرفتم و از طريق مباحث انسان‌شناسي و جلسات پرسش و پاسخ‌هاي مذهبي، فارغ از هر گونه جناح‌بندي‌هاي سياسي، مشغول مبارزه شدم. در اين ميان البته از سال 1345 تا سال 1354 بارها طعم زندان را چشيدم… در همان ايام، فنون کشاورزي را نزد دکتر ايزدي، که بعدها وزير کشاورزي شد، فرا گرفتم و در شيراز نيز جلسات پرباري را در مسجد شمشيرگرها بر پا کردم.» [18]

روايت مهندس طاهري از اين دوره پرجوش سياسي- فکري حکايت نمي‌کند. در سال 1348، که به ابتکار انجمن حجتيه جلسات مسجد شمشيرگرها آغاز شد، حائري در شيراز خانه‌نشين بود. او در اين زمان 33 ساله بود و مجرد؛ و برادرش، شيخ صدرالدين حائري که هفت هشت سالي از او بزرگ‌تر بود، نگران وضعش. «اخوي بزرگشان هم نگران بودند که ايشان اطلاعات زيادي دارند ولي بيش‌تر در منزل هستند.» [19] در واقع، بايد همان جلسات چهارشنبه شب‌هاي مسجد شمشيرگرها را شروع فعاليت‌هاي اجتماعي و سياسي حائري شيرازي دانست.

پيش از اين دوران، حائري مدتي در مزرعه علي ايزدي کشاورزي مي‌کرد. اين دوره از مرموزترين مقاطع زندگي حائري است. حائري بارها از اين دوره از زندگي‌اش برايم سخن گفته، از تأثير مثبت ايزدي بر خود گفته و از او ستايش نموده. اين امر مرا کنجکاو کرد و به کاوش پرداختم. دريافتم که تلقي ديگران، از جمله برخي خويشان نزديک و حتي رعاياي ايزدي در ميشوان، از منش و خصال فردي علي ايزدي منفي است. علي ايزدي که من شناختم بسيار متفاوت بود با علي ايزدي که حائري مجذوب او بود. سخنان حائري نشان مي‌دهد که تأثيرات علي ايزدي بر او بسيار ژرف بوده است. حائري بارها علاقه خود را به باغداري، که به تأسيس «مؤسسه فلاحت در فراغت» انجاميد، به تأثير از دوران زندگي با علي ايزدي خوانده است.

اين ايزدي، برخلاف مندرجات مصاحبه فوق، نه دکتر علي‌محمد ايزدي، که بعدها وزير کشاورزي در دولت مهندس مهدي بازرگان شد، بلکه برادر کوچک او، علي (جاويد) ايزدي، است. علي ايزدي، که به «جاويد ايزدي» معروف است، مالک سرشناس و قاضي بازنشسته، است. او مستأجر روستاي ميشوان، در مجاورت دارنگان، بود که به ثروتمندي بلاعقب به‌نام حاج جليل محصول تعلق داشت. مردم منطقه، از جمله سُرخي‌ها و چگني‌هاي ساکن ميشوان، خوب مي‌دانند که چگونه املاک ميشوان را، پس از مرگ حاج جليل محصول، فروخت. عبدالله خان قوامي، پسر بزرگ حاج نصيرالملک دوّم و برادر ارشد عزيزالله خان قوامي، مي‌گفت که بنان‌الملک، پدر علي ايزدي (معروف به جاويد ايزدي)، منشي قوام‌الملک (ابراهيم قوام) بوده است. او غير از فضل‌الله بنان‌الملک، منشي کنسولگري انگليس در شيراز، است. [20] سوّمين برادر، علاوه بر دکتر علي‌محمد و علي (جاويد) ايزدي، سرهنگ ايزدي بود که در تصادف اتومبيل درگذشت و رحمت‌الله ايزدي، شهردار شيراز در اواخر دوران پهلوي، فرزند اوست. [21]

علي ايزدي، که معلوم نيست چرا حائري در حوالي نيمه دهه 1340 مدت‌ها در مزرعه او کار مي‌کرد، فراماسون بود. در گزارش‌هاي ساواک فارس به تهران، از 6 اسفند 1349 تا خرداد 1357، از علي ايزدي، در کنار کساني چون مهندس ميرعزيز ملجأيي (رئيس‌ اطاق بازرگاني‌ شيراز و رئيس‌ کارخانه‌هاي قند کوار و مرودشت و فسا) و دکتر ازلي (رئيس بيمارستان ميسيونرهاي انگليسي معروف به «بيمارستان مرسلين»)، و علي‌اکبر خليلي و دکتر ذبيح قربان و دکتر فرهنگ مهر و کامبيز قربان و پرويز قوامي و حبيب‌الله قوامي و ديگران، به عنوان شرکت‌کنندگان در جلسات لژ شيراز ياد شده. [22]

درباره پيشينه «بارها زندان»، که حائري در مصاحبه فوق بيان کرده، من اطلاع ندارم. تنها زنداني که از آن مطلعم دستگيري گسترده صدها شرکت‌کننده در جلسات هواداران امام خميني در شيراز در سال 1351 است. من نيز از دستگيرشدگان بودم. حائري نيز دستگير شد و مدتي کوتاه، چند ماه، دقيقاً به ياد ندارم ولي گمان مي‌کنم حدود شش ماه و قطعاً کم‌تر از يک سال، در زندان عادل‎آباد بود. يکي دو بار من و او را در يک اتومبيل از زندان عادل‎آباد به دادگاه نظام، که آن زمان در خيابان وصال واقع بود، بردند.

حائري در بازجويي‌هاي ساواک روحيه‌اي به شدت ضعيف نشان داد. آن‌گونه که چهره‌هاي سرشناس دستگيرشدگان مي‌گويند، در بازجويي هر چه مي‌دانست گفت و اعترافاتش به شکنجه شديد برخي از بازداشت‌شدگان انجاميد.

محمد صادق (محي‌الدين) حائري شيرازي و يک «فرد ديگر» تمامي اطلاعات خود را در اختيار ساواک گذاردند. منابع من، چهره‌هاي سرشناس بازداشت شده در آن زمان هستند. اين افراد در زير شکنجه مقاومت فراوان نشان دادند و «صداي روحانيت مبارز»، که از بغداد پخش مي‌شد، شکنجه‌هاي شديدي را که بر آنان رفت، با ذکر نام، در همان زمان بيان کرد. آن «فرد ديگر»، که در سال 1352 در زندان عادل‎آباد شيراز رفتاري به شدت موهن داشت، و حدود 140 زنداني سياسي آن زمان شيراز، که به تمامي گروه‌هاي سياسي تعلق داشتند، رفتار حقيرانه‌اش را شاهد بودند، پس از انقلاب در فارس به مقامات عالي رسيد. او از يک خانواده بهائي است و به شدت، به طرزي غيرعادي، متظاهر به اسلام. مدتي گروهي به‌نام «فدائيان امام خامنه‌اي» در شيراز به راه انداخت که با استقبال مواجه نشد. آن «فرد ديگر» مدتي نيز در بنياد مستضعفان و جانبازان مسئوليتي داشت؛ در آن دوران چند کارخانه مهم را ورشکست کرد و فروخت. آن «فرد ديگر» از نزديکان حائري شيرازي است.

نکته مهم ديگر، که در اين سال‌هاي طولاني بر من نامکشوف بود، تسلط حائري بر زبان عبري و فقه يهود است. چهارشنبه 11 دي 1387/ 31 دسامبر 2008 حجت‌الاسلام و المسلمين سيد معزالدين حسيني‌الهاشمي، برادر همسر حائري شيرازي، در برنامه «سالکان نور»، که از شبکه سه تلويزيون ايران پخش مي‌شود، گفت: «علماي علم يهود هر وقت گير مي‌کردند در تورات و ترجمه تورات و لغات عبري به ايشان مراجعه مي‌کردند که مواردي‌اش ثبت شده است.»

آشنايي با زبان عبري و فقه يهود امتيازي بزرگ براي علماي شيعه است. اگر حائري شيرازي تسلطي شگرف بر زبان عبري و فقه يهود دارد، در حدي که «علماي دين يهود براي حل معضلات تورات و لغات عبري» به او مراجعه مي‌کنند، که طبق گفته برادر همسرش، آقاي سيد معزالدين حسيني، بايد چنين باشد، چرا در اين سال‌ها بر من پوشيده ماند؟ آيت‌الله شيخ ابوالحسن شعراني (1281- 1352 ش.) در نزد عالمي يهودي عبري فراگرفت. اين را پنهان نمي‌کرد. او از اين دانش خود براي پيرايش تفاسير شيعه از «اسرائيليات» بهره مي‌جست. [23]

معهذا، شعراني، به‌رغم مقام شامخ علمي، هيچگاه نمي‌توانست به صرف تلمذ در نزد عالمي يهودي در زبان عبري و فقه يهود به چنان پايه دست يابد که علماي يهود براي حل معضلات خويش در لغات عبري و فقه تلمودي به او رجوع کنند. رسيدن به چنين جايگاهي نيازمند سال‌ها آموختن در نزد اساتيد يهودي و رسيدن به مقام اجتهاد در اين عرصه است. کسي که داراي چنين توانمندي است، و همسنگ با خاخام‌هاي بزرگ بر زبان عبري و فقه تلمودي تسلط دارد، بايد به سرشناس‌ترين عالم حوزه‌هاي شيعه در زمينه يهودشناسي بدل ‌مي‌شد؛ گروهي کثير از شاگردان مسلط بر زبان عبري و فقه يهود تربيت مي‌کرد و عرصه‌اي را بنيانگذاري يا شکوفا مي‌نمود که مورد نياز حوزه‌هاي علوم ديني شيعه است. چرا حائري شيرازي، و کسان ديگر، که چنين توانمندي دارند، آن را پنهان مي‌کنند؟

کسي به دليل تبار يهودي بر برخي صحابه خوش‌نام پيامبر اسلام (ص) خرده نمي‌گيرد. مخيريق از 61 تن «احبار» يهود مخالف پيامبر بود که نام‌شان در سيره ابن هشام ذکر شده. او به اسلام تشرف يافت. مخيريق «در يهود از جمله علماي بزرگ بود و مردي توانگر بود و مال و ملک بسيار داشت.» او در جنگ احد به مصاف با کفار رفت و به شهادت رسيد. [24]اسود راعي «يهودي» بود و «شباني جهودان» مي‌کرد. وي به اسلام گرويد و در جنگ با کافران به شهادت رسيد. [25] محيصه و حويصه يهوديان بي‌چيزي بودند که به اسلام گرويدند. محيصه به خاطر اسلام دوست يهودي توطئه‌گر خود را، که بازرگاني متمول بود، کشت. [26]

در ميان بهائيان، مبلغاني صاحب آوازه مي‌شناسيم چون عبدالحسين آيتي و حسن نيکو و فضل‌الله صبحي مهتدي. اينان به اسلام تشرف يافتند، درباره فرقه بهائي خاطرات و نقدها نگاشتند که تا به امروز در زمره منابع معتبر تاريخي است. اينان در ميان مسلمانان خوش‌نام‌اند. کسي در صداقت‌شان ترديد ندارد.

بهائياني را مي‌شناسيم که درگير زندگي خويش‌اند. اين بهائيان، که اکثر اعضاي فرقه بهائي را شامل مي‌شوند، انسان‌هائي بي‌آزار و معتقد به باورها و سنن و ميراث معنوي خانوادگي‌ خودند و در زندگي سياسي کاري به خير و شر ديگران ندارند. عجيب است که هر گاه موج «بهائي‌ستيزي» به پا مي‌شود تنها و تنها اينان مورد آزار قرار مي‌گيرند. گويي تعمدي در کار است. سال‌ها پيش، در رساله «جُستارهايي از تاريخ بهائي‌گري در ايران» درباره «ماهيت بلواهاي ضدبهائي» سخن گفتم. در آنجا، اصرار غيرعادي سلطان حسين ميرزا جلال‌الدوله، حاکم يزد و پسر بزرگ ظل‌السلطان، را بر قتل تعدادي از بهائيان يزد شرح دادم. اين جلال‌الدوله همان است که بعدها به‌همراه پدر در پاريس به ديدار عباس افندي رفت. [27]

بهائياني را مي‌شناسيم، پيش و پس از انقلاب، که خود را «مسلمان» مي‌خوانند و در مسلماني به شدت متظاهرند. اينان پيشينه خود را پنهان مي‌کنند، در مواردي براي کامل کردن اين پرده‌پوشي حتي نام خانوادگي خود را تغيير مي‌دهند، و در راه ارتقاء همگنان‌ و خويشان‌شان مي‌کوشند. نهان‌پيشه‌گي و پيوند ميان اينان تا بدان حد ژرف است که گويي اعضاي يک فرقه پنهان‌‌‌اند. اينان، بدون برخورداري از توانمندي و شايستگي فردي، در سال‌هاي پس از انقلاب به طرزي عجيب به ثروت و قدرت سياسي دست يافته‌اند؛ کارخانه‌هاي عظيم و املاک پهناور را از اموال مصادرشده يا دولتي به جيب زده‌اند و به ثروتمنداني بزرگ تبديل شده‌اند.

کساني را مي‌شناسيم از خاندان‌هاي جديدالاسلام؛ يهودي يا زرتشتي يا بهائي. برخي کتمان نمي‌کنند و حتي ابراز مي‌کنند. خاندان حجتي کرماني زرتشتي‌تبار است. اين خاندان به خوشنامي شهره است و کسي به دليل تبارشان بر روحانيون اين خاندان خرده نمي‌گيرد. محمد جواد حجتي کرماني زندگينامه پدرش را چنين ناميده است: «از آتشکده تا مسجد: سرگذشت موبدزاده‌اي که حجت‌الاسلام شد.» [28] در مقابل، کساني را نيز مي‌شناسيم که يهودي‌تبارند ولي نه تنها پيشينه فوق را پنهان مي‌کنند بلکه، به‌رغم نياز شديد علمي در اين عرصه، دانش موروثي خانوادگي خويش را در دسترس طلاب قرار نمي‌دهند. بر اين کتمان و پنهانکاري شديد بايد تأمّل کرد.

بخش سوّم




1. عبدالله شهبازي، نهان‌پيشه‌گان و سياست در ايران امروز، بخش اوّل: فراماسون‌ها نيز هستند، شيراز، 27 آبان 1388.

 

http://www.shahbazi.org/pages/Freemasonry_Sassoons1.htm

2. عبدالله شهبازي، زمين و انباشت ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز، «فلاحت در فراغت: از انديشه تا عمل».

 

http://www.shahbazi/Oligarchy/04.htm

3. اظهارات محمدطاهر (شجاع‌الدين) حائري، 3 مهر 1380. برخي از خويشان نزديک حائري شيرازي نيز اين را گفته‌‌اند که نام‌شان را به دلايلي ذکر نمي‌کنم.

 

4. نام ديگر کربلا، يا مکان مرقد امام حسين (ع)، «حائر» است. نام «حائر» از حيره، شهر باستاني کلداني، منشاء گرفته که در همين مکان واقع بود. کساني که در کربلا متوطن بودند گاه نام خانوادگي حائري را برمي‌گزيدند مانند آيت‌الله شيخ عبدالکريم حائري يزدي. آيت‌الله حائري يزدي در روستاي مهرگرد، واقع در ميبد يزد، به دنيا آمد و پس از تحصيل در اردکان و يزد در هيجده سالگي به عتبات رفت و مدتي در کربلا و سپس سامرا ادامه تحصيل داد.

 

5. کيهان فرهنگي، سال بيستم، شماره 207، دي 1382، ص 6.

 

6. در اواخر سده هيجدهم و نيمه اوّل سده نوزدهم ميلادي، آن بخش از يهوديان مهاجر به شيراز که در ظاهر «مسلمان» بودند بيش‌تر در محلات حيدري‌خانه (پنج محله اسحاق بيگ، بازار مرغ، بالا کفت، درب شاهزاده و ميدان شاه) سکني مي‌گزيدند که اعقاب ملا آشر يهودي جديدالاسلام، نياي خاندان قوام شيرازي، به‌طور موروثي کدخداباشي آن بودند. محلات نعمتي‌خانه (پنج محله درب مسجد، سرباغ، سردزک، سنگ سياه و لب آب) تا اواخر دوره ناصري در زير نفوذ حاج مشيرالملک بود. يهوديان علني در «محله کليميان»، يازدهمين محله شيراز که مستقل از محلات حيدري‌خانه و نعمتي‌خانه بود، استقرار مي‌يافتند. آن‌گونه که در تمامي جوامع يهوديان جهان مرسوم بود، غيريهوديان در «محله کليميان» ساکن نمي‌شدند. اين امر استقلال ساختارهاي سياسي و قضايي جامعه يهود و استتار رازهاي‌شان را ممکن مي‌کرد. اين امر در مورد گتوهاي اروپايي صادق است. بنگريد به: شهبازي، زرسالاران، ج 2، صص 52، 219-220.

 

7. «در عصر خان زند نزديک به دو هزار يهودي در شيراز سکونت داشتند که در محله‌اي مخصوص به خود زندگي مي‌کردند. اين محله به صورت گذرگاهي مسدود (بن‌بست) در محله ميدان شاه بود که تقريباً مي‌توان گفت در آن حدود به جز يهوديان کس ديگري ساکن نبود و اگر کسي جز يهوديان در آن محدوده تردد مي‌نمود قطعاً براي انجام کاري بوده که تهيه شراب از آن جمله بوده است.» (حميد هاشمي، شيراز: ديدني‌ترين شهر ايران، تهران: انتشارات فرهنگ و قلم، 1384، ص 90)

 

8. «خانه کوچکي در طرف شرقي بيت مبارک متعلق به يک نفر جديد، اعني يهودي جديدالاسلام بوده، به اصرار خودش آن خانه را مي‌فروشد و آن خانه نيز تعمير شده ملحق به بيت مبارک مي‌نمايند.» خانه‌اي که بعداً مسجد شمشيرگرها شد، جزو خانه باب نشد بلکه مستقل ماند و در زماني که بابي‌ها زير فشار بودند از آن براي تردد مخفيانه به خانه باب استفاده مي‌شد. «ابداً از درب بيت اياب و ذهاب نمي‌کردند، از درب آن خانه که تازه ابتياع شده بود عبور مي‌کردند.» (حبيب‌الله افنان، تاريخ امري شيراز، نسخه خطي، صص 227، 230)

 

در اوائل انقلاب، کانون‌هايي مرموز حفاظت خانه باب را به دست گرفتند و مانع از تخريب آن شدند. در نامه فاقد شماره مورخ 6 ارديبهشت 1358 سپاه پاسداران انقلاب اسلامي فارس (پاسا) آمده است: «بسمه تعالي- بدينوسيله اعلام مي‌گردد که منزل معروف به سيد باب در شيراز بنا به حفظ و جلوگيري از اخلال احتمالي تحت‌نظر سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شيراز [واقع] گرديده است. شروع تاريخ نظارت 6 /2/ 58 مي‌باشد. [مهر و امضا]» در آن زمان، مهندس رجبعلي طاهري فرمانده سپاه پاسداران فارس بود. بعدها، در اجراي طرح احداث خيابان از سه راه نمازي به فلکه احمدي (شاهچراغ)، بخشي از اين محله تخريب شد و بخشي، شامل بقاياي خانه باب و مسجد شمشيرگرها، به مکاني به‌نام «بيت المهدي» بدل گرديد. اين نام عجيب است. چرا «خانه مهدي»؟ برخي افراد شکاک معتقدند که کانون‌هايي معين در اين لفافه خانه باب را صيانت مي‌کنند. هم اکنون، بهائيان زائر به شيراز مي‌آيند و سحرگاه از پارکينگ مجاور «بيت‌المهدي» به عنوان تبرک خاک برمي‌دارند.

توليت «بيت‌المهدي» با سيد احمد پيشوا، امام جماعت مسجد نو، بود. مسجد نو بزرگ‌ترين مسجد شيراز و در مقابل حرم حضرت شاهچراغ (س) واقع است. سيد احمد پيشوا، مانند رجبعلي طاهري، اهل کازرون است. پيشوا در شب قدر (خرداد) 1364 سخناني بيان کرد که به آشوب در شهر انجاميد. محي‌الدين حائري شيرازي، امام جمعه شيراز، از پيشوا حمايت مي‌کرد و بيت آيت‌الله شهيد سيد عبدالحسين دستغيب عليه او بود. خاندان دستغيب تا امروز متنفذترين خاندان روحاني شيراز به‌شمار مي‌رود. امام خميني براي آرام کردن آشوب پيام فرستاد و شيخ احمد جنتي را به شيراز اعزام کرد. آيت‌الله علي اکبر هاشمي رفسنجاني در يادداشت‌هاي يکشنبه 16 تير 1364 مي‌نويسد: «نمايندگان شيراز آمدند و گزارشي از حوادث اخير شيراز را دادند که حزب‌الله عليه آقاي حائري شيرازي امام جمعه اقداماتي کرده‌اند به خاطر حمايت او از پيشوا که عليه انقلاب مطالبي گفته و منجر به دخالت امام و اعزام آقاي جنتي به شيراز و دادن پيام به علما و مردم شده است.» (کارنامه و خاطرات هاشمي رفسنجاني، سال 1364: اميد و دلواپسي، به اهتمام سارا لاهوتي، تهران: دفتر نشر معارف انقلاب، 1387، صص 179-180) پيشوا در 24 بهمن 1384 در 74 سالگي درگذشت.

«مسجد جامع جديد» يا «مسجد اتابک»، معروف به «مسجد نو»، با بيست هزار مترمربع مساحت بزرگ‌ترين مسجد ايران بود. اتابک سعد بن زنگي در حوالي سال 590 ق. اين مسجد را احداث نمود. در دوران اقتدار حائري در شيراز، با احداث ابنيه و دکاکين از وسعت اين مسجد کاستند و با احداث سقف فلزي بر روي محوطه وسيع حياط لطمات جبران‌ناپذيري بر اين بناي مهم تاريخي وارد کردند.

9. کيهان فرهنگي، شماره 207، دي 1382، ص 23.

 

10. همان مأخذ، ص 6.

 

11. مصاحبه با مطلعين مورد وثوق شيراز که فعلاً از ذکر نام‌شان معذورم. اسامي دو خاندان فوق محفوظ است.

 

12. کيهان فرهنگي، همان، ص 8.

 

13. وبلاگ آبي آسماني، 1383.

 

http://abiasemani111.persianblog.com/1383-7-abiasemani111-archive.html

براي اطلاع بيش‌تر بنگريد به وبلاگ «شهداي امر بهائي» و وبگاه «نقطه نظر».

http://lab.noghtenazar2.info/node/111

http://bahaimartyrs.blogspot.com/

14. کيهان فرهنگي، همان، صص 8-9.

 

15. همان، ص 9.

 

16. شيخ محي‌الدين حائري شيرازي، وِيژه‌نامه چهارمين دوره انتخابات خبرگان رهبري، آذر 1385.

 

17. کيهان فرهنگي، همان، ص 16.

 

18. وِيژه‌نامه چهارمين دوره انتخابات خبرگان رهبري، آذر 1385.

 

19. مصاحبه رجبعلي طاهري، کيهان فرهنگي، همان، ص 23.

 

20. مصاحبه با عبدالله خان قوامي، پسر بزرگ حاج نصيرالملک، جمعه 15 شهريور 1387.

 

21. مصاحبه با حاج ابوالقاسم مينا، از معمرين شيراز، 29 دي 1384.

 

22. اسناد فراماسونري در ايران، ج 2، صص 105-107.

 

23. «ارباب تراجم نوشته‌اند که… جناب نراقي اوّل در اصفهان زبان و خط عبري را نيز فراگرفت. گاهي در مشکلات العلوم بدان تفوه مي‌فرمود. مثلاً، در صفحه دويست و دوّم آن ‌فرمايد… اين دأب علماي پيشين ما بود که زبان‌هاي بيگانه را ياد مي‌گرفتند… استاد ما مرحوم علامه حاج ميرزا ابوالحسن شعراني زبان عبري را در تهران در نزد عالم يهودي فراگرفت و در زبان فرانسوي استاد بود و انگليسي را نيز مي‌دانست.» آيت‌الله حسن زاده آملي، مجموعه مقالات، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، چاپ پنجم، 1376، صص 195-196. علامه حسن‌زاده آملي در جاي ديگر مي‌گويد: «آقاي شعراني ذوالفنون بودند… عبري را مي‌دانست. کتاب‌هاي عبري را هم داشت. خودش به من گفت که من عبري را پيش يک ملاي يهودي خواندم.» (سيد محمدرضا غياثي کرماني، پژوهش‌هاي قرآني علامه شعراني رحمه الله در تفاسير مجمع‌البيان، روح‌البيان و منهج‌الصادقين، قم: بوستان کتاب [مرکز چاپ و نشر دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم]، 1385، ج 1، ص 15)

 

24. ابن‌هشام، سيرت رسول‌الله، ترجمه رفيع‌الدين اسحاق بن محمد همداني، تهران: خوارزمي، چاپ اول، 1360، ج 1، صص 495-496.

 

25. همان مأخذ، ج 2، صص 837-838.

 

26. همان مأخذ، صص 643-644.

 

27. عبدالله شهبازي، جستارهايي از تاريخ بهائي‌گري در ايران، قسمت سوّم: ماهيت بلواهاي ضد بهائي، تهران، 6 تير 1382.

28. محمد جواد حجتي کرماني، از آتشکده تا مسجد: سرگذشت موبدزاده‌اي که حجت‌الاسلام شد، تهران: انتشارات اطلاعات، 1387.

 

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

یاران ولایت – شماره 11 :مهدوی کنی(پدر خوانده اصولگرایان و دبیر کل جامعه روحانیت مبارز)

آیا که مهدوی کنی , حلقه ارومیه(احمدی نژاد و یاران نزدیکش) را تشکیل داده و آنها را به غرب کشور ارسال نمود؟

مهدوی کنی چهره مرموزیست که ریاست لژ فراماسونری اسد آبادی را به عهده دارد

او یکی از جانشینان احتمالی خامنه ایست

محمدرضا مهدوی کنی (۱۳۱۰ در کن، حومه تهران) فقیه و سیاست‌مدار ایرانی است. وی پیش از انقلاب ۱۳۵۷ از روحانیون مخالف حکومت پهلوی بود و پس از انقلاب یکی از ۵ روحانی بود که هسته اصلی شورای انقلاب را تشکیل می‌دادند. وی پس از آن به عنوان وزیر کشور (در دولت‌های شورای انقلاب، رجایی و باهنر) و نخست‌وزیر موقت (پس از ترور رجایی و باهنر) نیز انتخاب شد. مهدوی کنی در حال حاضر نماینده مجلس خبرگان رهبری، دبیرکل جامعه روحانیت مبارز مهم‌ترین حزب اصول‌گرای ایران، متولی مدرسه مروی و رئیس دانشگاه امام صادق و استاد درس اخلاق اسلامی تمام دانشجویان این دانشگاه است.

**********************************************************************

Mahdavi Kani.jpg

تشکیل لژ اسدآبادی توسط شریف امامی

پس از انتشار اسناد مهم و شگفت انگیز شبکه فراماسونری در ایران توسط اسمائیل رائین، آن هم در زمانیکه حاکمیت ماسونها در ایران برقرار بود این گمان بوجود آمد که به زودی شاه از طریق اقدام کودتا مانندی به حکومت دویست ساله این باند فاسد و خیانت پیشه خاتمه خواهد داد ولی دیری نپایید که واکنش های تند و خشم آلود رهبران این شبکه نظیر شریف امامی که از حمایت و پشتیبانی دولت و طراحان انگلیسی برخوردار بود، زمینه سرنگونی شاه را فراهم نمودند که سبب شادی و شادمانی هر چه بیشتر این شبکه فاسد گردید.
تعداد زیادی از رهبران و رؤسای لژها و اعضای سازمان فراماسونری ماهها و هفته ها پیش از سقوط رژیم پهلوی و حتی پس از انقلاب با حمایت انقلابیون با خارج نمودن سرمایه های نامشروع خویش ایران را ترک نمودند و تعداد معدودی هم زیر چتر حمایت حکام شرع قرار گرفتند و با آنها همکاری نمودند.
پس از انقلاب، شریف امامی در انتقال بسیاری از سرمایه ها و ثروت های بنیاد پهلوی که بعدها نام بنیاد مستضعفین را به خود گرفت، نقش اصلی را عهده دار بود. در ابتدا او توانست شبکه عظیم فراماسونری ایران را زیر چتر انقلابیون خارج کرده و در لوس آنجلس بازسازی نماید و سپس رابطه های جدید شبکه خارجی فراماسونری را با حکومت اسلامی فراهم می سازد. آشنایی دیرینه او با ملایان در ایران زمینه ایجاد لژ فراماسونری اسدآبادی را در حکومت اسلامی امکانپذیر می سازد که در سال 1361 تشکیل لژ اسدآبادی که محل اجتماع اعضای آن در میدان ونک تهران می باشد صورت گرفت. ریاست آن را به آیت الله مهدوی کنی طبق تشریفات فراماسونری می سپارد. چنین اقدامی و تشکیل چنین مجمعی با آگاهی ارتباطات بسیار نزدیک و دیرینه آیت الله مهدوی کنی (که همسر او نیز انگلیسی می باشد) با دولت انگلیس بوده است. نام لژ اسدآبادی از جمال الدین اسدآبادی یکی از مزدوران فراماسون انگلیس گرفته شده است که در نشر استعمار مذهبی، خدمات فراوانی کرده است و لژ فراماسونری اخوان المسلمین توسط شاگردان او با حمایت انگلیس در مصر بوجود آمد.
همانطور که می دانیم در زمان سلطنت پهلوی در لژهای همایون، مولوی و لژ بزرگ ملی ایران که محمد رضا شاه ریاست آن را به عهده داشت و همچنین در لژ اسدآبادی حکومت اسلامی تابلوی بزرگی از سید جمال الدین با پیشبند فراماسونری و در لباس استادی در محافل خود نصب می کردند و می کنند.)
سید جمال در مصر با لژهای دیگر فراماسونری نیز در تماس بوده و در محافل آنها نیز به عنوان مهمان (ویزیتور) شرکت می کرده است، از جمله:
۱- گراند لژ محلی مصر Grand lodge of Egypte
۲- لژ مازینی Mazzini که به زبان ایتالیائی کار می کرده
۳- لژ نیل Nile Lodge
۴- لژ یونانی قاهره که به زبان های یونانی و فرانسه کار می کرده است.
سید جمال الدین پس از چهار سال فعالیت در لژ ماسونی وابسته به انگلیس و رسیدن به مقام « استاد اعظم » در سال ۱۸۷۹ به گفته ای به دلیل اعلام نمودن لائیسیته و مذهبی نبودن، از لژ کوکب شرق اخراج شد چرا که لژهایی که مستقیماً به انگلیس وابسته می باشند نهایتاً می بایست مذهبی باشند در صورتیکه ما می دانیم که سید جمال و دستیار او شیخ محمد عبده و جورجی زیدان از بنیانگذاران فکری اخوان المسلمین می باشند یعنی در مسیر پروژة استعمار مذهبی انگلیس فعال بوده اند، بنابراین او چگونه می تواند ناگهان اعلام لائیسیته کند؟ و این نیز سناریویی بود که در آن زمان توسط انگلیس برنامه ریزی شد.

معماران و استادان سازمان منحوس و مصیبت باری که نام فراماسونری بر آن نهاده اند، بعد از انقلاب شوم 1357 زمانیکه دو سه میلیون ایرانی باسواد و میهن دوست از مملکت خویش مهاجرت نمودند برای اینکه مبادا این نیروی عظیم انسانی با امکانات فکری و مالی خویش علیه حکومت اسلامی برخیزند، سه گروه از عمال مورد اعتماد خود را که سالها پیش به عضویت شبکه فراماسونری در آمده بودند مانند دکتر شاپور بختیار، فرح دیبا، مسعود رجوی و … را مأمور نمودند تا با همکاری با سازمانهای جاسوسی سیا، انتلیجنس سرویس و موساد و همچنین دریافت کمکهای مالی اپوزیسیون خارج از کشور را به دست آورند و با استخدام گروه بیشماری از باند روشنفکران و مزدوران خودفروش، نیروی سه چهار میلیونی میهن دوستان را خنثی نمایند.

به گزارش ساواک مورخ 26/9/1356 :
« در حال حاضر اعضای شورای عالی، درجه سی و سوم 16 نفر می باشند که قریباً آقای شریف امامی استاد اعظم لژ بزرگ ایران به عضویت شورای عالی پذیرفته خواهد شد … »

سند شماره 14: سوگندنامه نامبرده
« من جعفر شریف امامی اسوار و سرباز حقیقت این شمشیر را چون رمز تکلیف و نشانه فداکاری در راه دفاع از دیگران (یعنی سایر اعضاء) و کتاب آسمانی را چون چراغ راه خود می پذیرم (کدام کتاب آسمانی؟ انجیل؟! تورات؟! یا قرآن؟!) و به ایمانم و شرافتم و دینم (کدام ایمان؟ کدام شرافت؟ کدام دین؟) سوگند یاد می کنم و پیمان می بندم که با وفاداری همه تکلیف های یک بزرگ بازرس کل و با اختیار درجه سی و سوم (بزرگترین درجه فراماسونری در ایران) انجام دهم … »
هم اکنون لژ اسدآبادی متشکل از بیش از سی لژ وابسته که انجمن حجتیه، مؤتلفه اسلامی، جامعه واعظ(وعاظ) در آن جای دارند، با قدرتی بیشتر بر دستگاه رهبری عمل می کند. همه آخوندهای بانفوذ و مؤثر در حکومت اسلامی مانند رفسنجانی و … در شبکه های فراماسونری اسدآبادی عضویت دارند و همچنین از بازاریان بانفوذ همچون عسگراولادی و … در مسیر هماهنگ با سیاست های استعماری انگلستان به پیش می روند. این شبکه های فراماسونری اسدآبادی با همکاری فراماسون های مزدور رژیم سابق در لوس آنجلس ارتباط مستقیم دارند و در ترفندهای ضد ملی و میهنی برای استمرار حکومت اسلامی اشتراک مساعی می نمایند.
روزنامه مكزيكو هرالد فاش كرد كه در كنگره بين المللي فراماسونها كه بطور محرمانه در اكتبرسال ۱۹۸۲ در مكزيك برگزار شد، دونفر نماينده از طرف خمينی ، بنامهای سيد محمد شيرازی و سيد محمود دعايی، شركت داشته اند (مكزيكو هرالد، چاپ مكزيكو سيتی.مكزيك-اكتبر۱۹۸۲)
ارتباط خمينی و دارو دسته اش با فراماسونری بين المللی، پيشتر ها آشكار گرديد. محمد بهشتی، عبدالكريم موسوی اردبيلی، ربانی املشی، سيد عبدالله شيرازی و عده ای ديگر عضو لژ اسلام فراماسونری بوده و هستند كه پس از آنكه خمينی جنايتكار از سيد جمال الدين اسد آبادی، اين سرسپرده انگليس، صهيونيسم و فراماسونری جهانی بعنوان نخستين رهبر انقلاب اسلامي خاورميانه نام برد، لژ اسلام به لژ سيد جمال الدين اسدآبادی تغيير نام يافت و مهدوی كنی رييس مادام العمر اين لژ است كه همواره يك پايش در تهران و پای ديگرش درلندن است. سيد محمد خاتمی. هنگامي كه دوشادوش بهشتی معدوم در آلمان و در شهر هامبورگ كار مي كرد، ديگر مدتها بود كه عضو فراماسونری بود. خود بهشتی در زمان اصل چهار ترومن در دفاتر اصل چهار كار می كرد و از آن هنگام به عضويت فراماسونری در آمد.
در اينكه بيشتر رهبران و دست اندركاران رژيم جمهوری اسلامی يهودی -ماسون هستند بر هيچكس پوشيده نيست. شيخ خزعلي، عطاالله مهاجرانی، برادران لاريجانی، ناصر مكارم شيرازي (كه زني انگليسی- يهودی نيز دارد)، نوربخش، هاشمی عراقی شاهرودی (از يهوديان عراق)، كمال خرازی (وی هنگامی كه در سياتل آمريكا درس می- خواند به همه هم دوره ای های خود گفته بود كه يهودی است) حبيب الله عسكر اولادی تازه مسلمان (از آنجا وی تازه مسلمان است كه پس از مهاجرت خانواده اش از عراق به ايران، از دين يهوديت به اسلام گرويدند. گرويدن به اسلام مليت يهودی عسكر اولادی را تغيير نمی دهد. از آنجا كه امام يازدهم شيعيان فرزندی نداشت و بدين خاطر افسانه مهدی موعود پيش آمد، خانواده عسكر اولادی نيز خود را اولاد عسكر خواندند و بدينگونه به ريش مسلمانان اينگونه خنديده اند.) از جمله يهودی-ماسون های حاكم بر ايران می باشند.

**********************************************************************

تشکیل لژ فراماسونری اسد آبادی به ریاست آیت الله مهدوی کنی و انتقال آن به آیت الله واعظ طبسی:

در امتداد پیروزی انقلاب و تشکیل لژ اسد آبادی به رهبری مهدوی کنی، قدرت ریاکارانه فراماسونها در استمرار استعمار انگلیس بخوبی نشان داده شد. چون اعضا و رؤساي سازمان مافيا گونه اي كه از دو قرن پيش نام «فراماسون» بر آن نهاده اند، به علت پیري و از كار افتادگي و بدنامي و شناخته شدن، ديگر نمي توانند براي اجراي وظايفي كه به وسيله مقامات انگليس بدانها محول ميشد (و ميشود) مفيد وكارساز باشند، لذا كارشناسان سياسي ـ اجتماعي و طراحان آن دولت استعماري، براي ادامه سلطه خود بر ايران و حفظ منافع هنگفت خويش در اين كشور زرخيز، در صدد برآمده اند، در ساختار و اعضاي سازماني كه مجري نيات شوم و مقاصد پليد دولت انگليس بوده اند، تجديد نظر بنمايند.

به همین جهت گروهي از آخوندهاي متنفذ و مورد اعتماد خود را مأمور تجديد و توسعه و كارآيي سازمان مزبور نمودند و آيت الله مهدوي كني را كه از سالها پيش روابط بسيار نزديكي با مقامات و عمال درجه اول انگليس داشته است و دارد انتخاب نمودند و وي با تشكيل «لژ اسدآبادي» مأموريت مصيبت بار خويش را آغاز نمود. انتشار و افشاي چنين ماجراي اضطراب انگيزي، با وجود سانسور و خفقان كه بر ملت ايران حاكم است، به آگاهي عده اي از مردمان شريف و ميهن پرست رسيد، و آنها به تكثیر و پخش آن مبادرت نمودند و خيلي زود مردم ايران، از حيله جديد انگليس و وظايف تازه و بدبختي آور گروهي از روحانيون صاحب مقام و نفوذ، آگاه شدند.
نقش شوم انجمن حجتیه :
چند ماه بعد از چنين افشاگري حیرت انگيزي، افراد آگاه و دلسوزي كه به عمق و ژرفاي فاجعه جديد واقف شده بودند، تحت عنوان: انجمن حجتيه و عوامل آن، اعلاميه و اطلاعيه تكان دهنده اي به صورت شبنامه با تیراژ وسيعي در بین مردم ايران انتشار دادند كه به سرعت برق تكثیر و دست به دست مي گشت و مي گردد. فتوكپي اين اعلام خطر، براي عده معدودي از ايرانيان مقيم خارج و نشريات برون مرزي نيز ارسال گرديد، كه جز نشريه «توفان» هيچيك از نشريات جیره خوار ماسونها و چپ نماها و كمونيست هاي انگليسي، آن را چاپ ننمودند در اينجا براي آگاهي نسل جوان به چاپ بخشهاي مهم اين «هشداريه» مبادرت ميشود: انجمن حجتيه يك شبكه مخفي مافوق ارتجاعي و وابسته به محافل قدرتمند فراماسون انگلستان است كه رهبر آن «شيخ محمود حلبي» ميباشد. پايگاه ايدئولوژيكي اين انجمن در حوزه علميه قم است ولي در تمامي حوزه هاي علميه و مراكز بزرگ آموزش مذهبي در سراسر ايران داراي ركن هاي مهم و تعيین كننده است و بسياري از آخوندهاي قدرتمند و با نفوذ در حوزه هاي علميه و ارگان هاي دولتي از اعضاي اين انجمن هستند. انجمن حجتيه عملاً هدايت چهار شبكه سياسي علني را در اختيار دارد كه عبارتند از: «هيئت موتلفه اسلامي»، گردانندگان روزنامه «رسالت»، اكثريت كامل «جامعه روحانيت مبارز» و «فدائيان اسلام». و البته اين شبكه ها، تعدادي از جمعيت هاي كوچك را به نسبت نفوذ در ميان اقشار گوناگون كارگري و دانشجويي و فرهنگيان و زنان به وجود آورده اند كه اينك در «تشكل هاي اسلامي» همسو گردانده اند.
گروههاي تروريستي دولتي و غیر دولتي به همراه گروههاي فشار اوباشان و از جمله «انصار حزب الله» و بخش اعظم فرماندهان رده بالاي سپاه و بسيج و نیروهاي انتظامي تحت هدايت اين انجمن كار مي كنند. اين انجمن، مافياي مالي در ايران را اداره ميكند كه چهار ركن و ارگان اصلي آن عبارتند از: بنياد مستضعفان و جانبازان ـ صندوقهاي قرض الحسنه بازار ـ كميته امداد امام خميني ـ آستان قدس رضوي.
انجمن حجتيه از طريق دو لژ ماسوني انگلستان به اسامي «استروم ارگنتسيوم» و «گلدن دراين اوتر» با شبكه بين المللي صهيونيسم ارتباط دارد و اصولاً نام آن نيز نام يك يهودي است. در آغاز سال ۱۳۵۸ شبكه حجتيه در ايران سي هزار عضو داشت و رهبر آن «شيخ محمود حلبي» بود. بسياري از چهره هاي شناخته شده آن زمان حجتيه براي ذخیره سازي، خود از جلوي صحنه عقب رفتند و به كارهاي سازماندهي پنهان سرگرم شدند كه حاصل آن، ايجاد گروه بنديهاي سياسي ـ اجتماعي نيمه علني و نيمه مخفي (هيئت موتلفه ـ رسالت ـ فدائيان اسلام ـ جامعه روحانيت و تشكل هاي وابسته به آنها) مافياي مالي قدرتمند ـ هسته هاي رهبري سپاه و بسيج و ارگانهاي اطلاعاتي و امنيتي و گروههاي تروريستي و فشار سركوبگر بوده است. آنها امروز پيگیرترين مدافع ولايت مطلقه فقيه هستند و از نیروهاي ساده انديش مذهبي براي تسلط مطلق خود بر حكومت و در جامعه بهره ميگيرند. ترديد نبايد داشت كه ولي فقيه انتصابي كنوني حكومت اسلامي اگر بخواهد در خط ديگري جدا از خط آنها حركت كند با مقاومت و جنجال بسيار روبرو خواهد شد. امثال آيت الله ناصر مكارم شیرازي كه سكان رهبري حوزه علميه قم را به عهده دارد يا حجت الاسلام واعظ طبسي، توليت آستان قدس رضوي در خراسان، شمشیر خود را براي چنين لحظه اي در زير عبا دارند تا به محض ناهمخواني ولي فقيه كنوني با برنامه هاي حجتيه، به همراه يارانشان كه در شوراي نگهبان و مجلس خبرگان اكثريت مطلق آرا را به دست دارند، به بهانه دفاع از فقه و ولايت فقيه، او را فاقد صلاحيت فقهي اعلام كرده و كنار بگذارند.
در سالهاي پس از انقلاب، شريف امامي در انتقال بسياري از سرمايه ها و ثروتهاي بنياد پهلوي به حكومت اسلامي نقش تعيين كننده ايفا كرد. او توانست شبكه عظيم فراماسونري ايران را زير ضربه جنبش انقلابي خارج كرده و آنان را به كمك اعضاي جديد حكومتي ترميم و بازسازي كند و رابطه هاي جديدي را نيز بین جمهوري اسلامي و انگلستان فراهم سازد. آشنايي ديرينه او با روحانيت ايران، در اين زمينه براي او امكان چنین سازماندهي را فراهم ساخت. كناره گیري سران شناخته شده حجتيه از جنجالهاي روز و رايج در حكومت اسلامي بويژه در سالهاي بعد از ۱۳۶۱ و تجديد سازمان و حيات نوين آن در دوره جديد كه اكنون به صورت مافيايي بر كشور تسلط دارد، ميتواند حاصل توصيه هاي پي پرتجربه اي نظیر شريف امامي باشد. در اين ميان مهدوي كني بي ترديد نقش اصلي و تعيين كننده به عهده داشته است. خميني درباره مهدوي كني گفته است به ايشان ارادت داشته و خواهم داشت. همه چيز بر قدرت داخلي و پشتوانه جهاني امثال «كني ها» بر مجموعه حكومت و ساختار ايدئولوژيكي حاكم دلالت دارد. همان قدرتي كه اگر صلاح خود بداند و رهبر را در خط خود تشخيص ندهد، دم و دستگاه ولايت فقيه و رهبر و …. را يك شبه جمع خواهد كرد و طرح ديگري را براي اعمال قدرت به اجرا خواهد گذاشت. اين قدرت در سالهاي پاياني حيات خميني نيز از همین موقعيت برخوردار شد و پس از مرگ او نيز اين اراده با قدرتي بيشتر بر دستگاه رهبري مجموع حكومت اعمال ميكند. مهدوي كني قصد دارد تا همه آخوندهاي با نفوذ و موثر را پشت سر بازار در يك صف كند و جبهه «بازار ـ روحانيت» را در مسیر هماهنگ با سياستهاي استعماري انگلستان به پيش ببرد.
علاوه بر آن جامعه وعاظ كه زير نظر حجت الاسلام فلسفي و نماينده اش حجت الاسلام اكرمي اداره ميشود، از ارگانهاي با نفوذ انجمن حجتيه است كه در پيش بردن خط كاري حجتيه در بین وعاظ و آخوندها و مردم مذهبي نقش مهم و فعالي دارد. «هيئت مؤتلفه اسلامي» از بازوهاي قدرتمند و نیروهاي مؤثر انجمن حجتيه است كه از مرتجع ترين و عقب مانده ترين و جنايتكار ترين و ددمنش ترين افراد مانند عسگر اولادي مسلمان (كه به دليل اينكه برادرش كمونيست شد، پسوند مسلمان را به فاميلي خود اضافه كرد تا مرز بندي ايدئولوژيكي كرده باشد)، اسدالله بادامچيان، علي اكبر پرورش (قايم مقام دبیركل موتلفه سردبیر هفته نامه ارتجاعي «شما»)، مصطفي میرسليم، محسن رفيق دوست، رضا زواره اي، اسدالله لاجوردي،… تشكيل شده است. دبیركل اين سازمان عسگر اولادي است. هيات مؤتلفه اسلامي بسياري از روحانيون و بزرگان حوزه هاي علميه را زير بال و پر خود دارند و عملاً به جامعه روحانيت مبارز و جامعه مدرسین حوزه علميه قم خط و ربط ميدهند. در جريان دستگیري احزاب چپ در سالهاي ۱۳۶۱ و ۱۳۷۲، ماموران امنيتي انگلستان اطلاعات خود را براي شناسايي اين نیروها از طرق مختلف (و از جمله توسط شورشيان مرتجع افغاني) به عسگر اولادي جلاد در مقام دادستاني انقلاب، هجوم سراسري و خونيني به نیروهاي چپ سازمان داده شد. سران اين سازمان در جريان كشتار دسته جمعي زندانيان سياسي ـ اجتماعي نقش كليدي داشتند كه البته با تأييد خميني صورت پذيرفت.مصطفی میرسليم روابط مستقيم با عوامل فراماسونري انگلستان دارد كه برخي از آنها را در ارگانهاي مختلفي مستقر كرده است .
در پایان این مطلب اشاره می کنیم که به دلیل حذف ناگهانی آیت الله مهدوی کنی از صحنه سیاسی ،مسئولیت ورهبری این لژ فراماسونری « اسد آبادی» به آیت الله واعظ طبسی داده شده است و همگان شاهد بیعت تمامی فراماسونهای در راس قدرت درماه گذشته در مشهد با سرلژ جدیدبودیم.

*********************************************************

https://i1.wp.com/www.aftabnews.ir/images/docs/000009/n00009070-b.jpg

حلقه ارومیه(احمدی نژاد و یارانش) با توصیه مهدوی کنی و در زمان تصدی وزارت کشور توسط مهدوی کنی ایجاد شد!

احمدی نژاد برای حفظ این حلقه از هیچ هزینه ای واهمه ندارد

روزی که موسوی لاری وزیر کشور سید محمدخاتمی در بلندترین ساختمان خیابان فاطمی، پس ازماهها تردید در امضای حکم حزب اللهی گمنامی به نام “محمود احمدی نژاد” به عنوان شهردار منتخب شورای شهر دوم، نگرانیهای خود را از این انتخاب با رییس جمهور در میان می گذاشت، در گوشه ای دیگر از شهر،در طبقه دوازدهم برج میرداماد تهران یکی از دوستان صمیمی محمود در مکالمه ای تلفنی، باجناق بانفوذش علی اکبر ولایتی را -مشاور بین الملل مقام معظم رهبری – به پادرمیانی در این قضیه دعوت کرد تا از این طریق خدمتی نیز به خود کرده و راه را برای رسیدن به قله های سیاست پس از پشت سر گذاشتن پله های ثروت باز کند.
صادق محصولی کیست؟
صادق محصولی در سال ۱۳۳۸ در شهرارومیه از پدری پتو فروش در بازارچه قدیمی ارومیه ومادری خانه دار متولد شد. بعد از قبولی دردانشگاه علم و صنعت به تهران رفت و تا سال ۱۳۵۹به ارومیه بازنگشت. در سال ۱۳۵۹بنا به توصیه‌ی آیت‌الله مهدوی کنی،وزیر کشور وقت، به همراه هم‌شاگردی‌ها و دوستان صمیمی‌اش، محمود احمدی‌نژادو برادران هاشمی ثمره،به منظورجلوگیری از نفوذنیروهای ملی مذهبی و نیز طرفداران بنی‌صدر در شهر زادگاهش، به ارومیه بازگشت .از جمله اقدامات اولیه‌ی وی بعداز بازگشت به ارومیه بر هم زدن مراسم سالگرددکتر مصدق در این شهر با همکاری برادرش بود.در سال ۱۳۶۰ صادق محصولی فرماندارارومیه شد و هم‌زمان با او نیز محموداحمدی‌نژاد به فرمانداری ماکو ومجتبی ثمره‌هاشمی به معاونت استانداری آذربایجان برگزیده شدند.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

یاران ولایت- شماره 10:جلال الدین فارسی(نخستین نامزد حزب جمهوری اسلامی در اولین انتخابات ریاست جمهوری در ایران)

https://i2.wp.com/www.aftabnews.ir/images/docs/000083/n00083801-b.jpg

ماجرای قاتلی که به دلیل دوستی صمیمی و دیرینه اش با سید علی خامنه ای,هیچوقت مجازات نشد!

جلال‌الدین فارسی (زاده:۱۳۱۲ مشهد – ) سیاستمدار، نویسنده و نماینده سابق مجلس در ایران است. وی نخستین نامزد حزب جمهوری اسلامی در اولین انتخابات ریاست جمهوری در ایران بود که پس از مشخص شدن ملیت افغانستانی او به وسیله شیخ علی تهرانی ناچار به کناره گیری شد.

جلال الدین فارسی در ۲۳/۱۰/ ۵۸ برنامه ی خود را رسماً اعلام کرد. هاشمی رفسنجانی مردم را دعوت کرد به جلاالدین فارسی رأی دهند، اما علی خامنه ای سخن جالب تری گفت:«اگر فارسی انتخاب نشود، انقلاب برای تداوم خود تضمینی ندارد

روزنامه ی جمهوری اسلامی،۲۳/۱۰/ ۵۸

************************************************************************

بازخواني پرونده يك قتل؛ متهم: جلال الدين فارسي

https://i0.wp.com/media.farsnews.com/Media/8703/Images/jpg/A0453/A0453501.jpg

 

بهمن رضاخاني برادر محمدرضا رضاخاني (مقتول) جريان قتل برادر خود را چنين تعريف مي كند: «حدود ساعت 9 صبح، صداي شليك تير به همراه شيون بچه ها به گوش رسيد. من و برادرزاده هايم به طرف بالاي دره حركت كرديم و ديديم كه عليرضا (پسر بهمن رضاخاني) مهدي (كارگر يازده ساله مزرعه) به طرف پايين مي دوند و فرياد مي زنند: «عمو را كشتند». در بين راه عليرضا گفت كه ضارب، يك شكارچي بود كه ريش جوگندمي و عينك داشت و به طرف ده فرار كرد. وقتي به محل واقعه رسيديم، حاجي پشت بر روي زمين افتاده بود و پاهايش به طرف شرق و سرش به طرف غرب قرار داشت.

همسرم (فاطمه ذوقي) همانطور كه گريه مي كرد، ژاكتش را به سمت چپ بدن حاجي فشار مي داد تا شايد از خونريزي جلوگيري كند. به كمك همراهان حاجي را در صندلي عقب اتومبيلم قرار داديم و به همراه برادرزاده ام به سوي ده حركت كرديم.

البته عليرضا نيز از ناحيه ي دست چپ و شكم آسيب ديده بود و تركش تير دوم(ضارب سه تير شليك كرده بود) به دست وي اصابت كرده بود كه طبق گواهي پزشكي قانوني با عمل جراحي، تركش ها از دست وي خارج شد»

برادر مقتول در فاصله ي يك كيلومتري از محل حادثه، اتومبيل رنويي را مي بيند كه در منطقه پارك شده. بهمن رضاخاني صاحب ماشين را با قاتل اشتباه مي گيرد و به او حمله مي كند. مرد مذكور فرياد مي زند: «من نبودم، من را نزن». اما در همين هنگام، شكارچي ديگري فريادزنان توجه بهمن رضاخاني را جلب كرده و مي گويد: «ضارب در حال فرار است او را بگيريد تا پنهان نشود» بهمن رضاخاني سوار ماشين شده و به سراغ مردي كه در حال فراربود، مي رود و به او مي گويد: «چرا مي زني و فرار مي كني؟» ضارب در جواب وي مي گويد: «او به من فحش داد و من هم او را زدم!» برادر مقتول، ضارب را با زور به داخل اتومبيل مي نشاند. وي در بين راه نام ضارب را مي پرسد و ضارب مي گويد: «جلال الدين فارسي»

سپس بهمن رضاخاني به اتفاق ضارب، محمدرضا رضاخاني را به بهداري مي رسانند. پزشك پس از معاينه اعلام مي كند كه محمدرضا رضاخاني دارفاني را وداع گفته است و پرونده ي جلال الدين فارسي پس از تكميل تحقيقات جانشين بازپرس طالقان به كرج ارسال و كيفرخواست تنظيم و صادر مي شود و شعبه يك دادگاه كيفري كرج، تاريخ رسيدگي را براي ساعت 9 صبح روز سه شنبه 1371/12/1 تعيين مي كند. اما روز سه شنبه اول اسفندماه 1371 كه روز جلسه دادگاه تعيين شده بود، خانواده مقتول با مراجعه به دادگستري كرج مطلع مي شوند كه دادستان كل كشور با استناد به مواد 205 و 206 و 207، احاله ي پرونده را تقاضا كرده و با تائيد ديوان عالي كشور، پرونده از كرج به تهران احاله و به شعبه ي 145 كيفري يك تهران ارجاع شده است.

در اين بين جلال الدين فارسي در روز 71/12/27 با قيد وثيقه ي هشت ميليون توماني از زندان آزاد مي شود. خانواده ي مقتول در اواسط فروردين از آزادي فارسي مطلع مي شوند و به قاضي اعتراض مي كنند كه چرا متهم به قتل را آزاد كرده ايد؟ وي مخالف بودن قانون را با شرع بهانه مي كند و مي گويد: «چرا ماده ي 130 و 130 مكرر قانون آئين دادرسي كيفري حاكم باشد، بر فرض كه اين قانون حاكم و واجب باشد، ولي مشاهده مي شود كه يك قانون خلاف نظر مجتهدين ما است. بنابراين من چنين قانوني را مخالف مي بينم و نمي توانم يك بند از اين قانون را رعايت كنم!»

***
اولين جلسه ي محاكمه ي جلال الدين فارسي متهم به قتل محمدرضا رضاخاني به رياست قاضي شعبه ي 145 كيفري يك تهران در تاريخ 1372/3/5 (درست 10 سال پيش) تشكيل شد.

ساعت 8 صبح آن روز جلو در ورودي كاخ دادگستري مملو از جمعيت بود. جمعيتي كه بي صبرانه منتظر اجراي عدالت بودند. ساعت 9 صبح در تالار جنايي كاخ دادگستري به روي تماشاچيان باز شد. خبرنگاران در سمت راست سالن در جايگاه خبرنگاران جايگاه متهم نيز قرار داشت و در سمت چپ خانواده ي مقتول قرار گرفته بودند. دادگاه كاملا پر بود به طوري كه تمامي صندلي ها اشغال و گروهي هم ايستاده بودند. در رديف جلو، همسر، دختر 18 ساله و پسر بيست ماهه ي مقتول با چهره ي بهت زده مردم را نگاه مي كردند. در ساعت 9/20 دقيقه، متهم با چهره اي آرام وارد سالن شد و خانواده ي مقتول با ورود وي فرياد القصاص، القصاص را سر دادند.

بعد از آرام شدن فضاي دادگاه جلسه ي دادگاه آغاز شد. ابتدا قاضي از نماينده ي دادستان، حميد محمدي خواست تا كيفرخواست را قرائت كند. در كيفرخواست جريان قتل و درگيري قاتل و مقتول با توجه به سخنان شاهدان تنظيم شده بود. به نقل از عليرضا رضاخاني نوشته شده بود: «من و عمويم و مادرم ايستاده بوديم و مشغول بار كردن گوني كود بوديم كه قاتل از جاده مزرعه وارد شد و بدون سلام به طرف آب رفت و عمويم به شوخي به او گفت: مگر اين كبك ها جاي شما را تنگ كرده اند كه آنها را مي كشيد و قاتل گفت: به تو مربوط نيست پدرسگ مادر (…) عمويم با شنيدن اين حرف به سمت بيل رفت و ناگهان آن فرد دو تير به سمت پاي او شليك كرد. عمويم تا بيل را برداشت تير سوم را نيز شليك كرد كه به شكم عمويم اصابت كرد. سپس قاتل به سمت جاده فرار كرد»

مهدي سردشتي 11 ساله نيز در تائيد سخنان عليرضا شهادت داد. جلال الدين فارسي در شرح واقعه كه جانشين بازپرس همان روز قتل از وي سوال كرده بود، پاسخ داده بود: «ساعت حدود 9 صبح بود كه در غرب روستا مشغول راهپيمايي بودم. در مسير راه تعدادي شكارچي مشغول شكار بودند. در كنار راه يك زن و مرد و بچه نيز بودند. به محض اينكه به كنارشان رسيدم، مرد بدون هيچ مقدمه اي با بيل به بنده حمله كرد و دشنام داد. من در حالي كه فرار مي كردم، دو تير به روي خاك شليك كردم. ولي وي به سمت من آمد و با ضربه ي بيل به صورتم زد كه عينكم دو تكه شد و خون از دماغم فواره زد و ظاهرا تير ديگري از تفنگم كه به خاك افتاده بود، در رفته بود».

اين در حالي است كه جانشين بازپرس از مهدي و آقاي پرويز فيروزي سوال كرده بود كه آيا زماني كه قاتل، قتل را مرتكب شد و در حال فرار بود از بيني او خون مي آمد و آنها در پاسخ گفته بودند كه بيني قاتل خوني نبوده است. در ضمن پزشك قانوني كرج در تاريخ 71/7/5 از آقاي جلال الدين فارسي معاينه به عمل آورد و اعلام داشت: «هيچ گونه آثار ظاهري ضرب و جرح وجود ندارد و در معاينه اي كه با دستگاه از بيني نامبرده به عمل آمد، سوراخ بيني سمت راست سه لخته كوچك مشهود بود كه لازم به ذكر است خونريزي از بيني بدون علائم ظاهري ضرب و جرح مي تواند به علت هاي مختلف مانند اختلال رگ هاي مويينه، دستكاري بيني، افزايش ناگهاني و شديد فشار خون و اصابت ضربه ي خفيف ايجاد گردد و اصابت جسم سختي مانند دسته ي بيل نمي تواند عامل اين نوع خونريزي باشد».

در ادامه ي كيفرخواست آمده بود: «آقاي جلال الدين فارسي بايد ثابت كند كه تير سوم را خود شليك نكرده و ضربه ي مقتول باعث خونريزي بيني وي و افتادن تفنگ از دستش شده كه خلاف محرز است. زيرا:

1. آقاي فيروزي شهادت داده است كه آثار خون در صورت و لباس وي بعد از حادثه ديده نشده.

2. گواهي پزشكي قانوني كرج و تصديق جانشين بازپرس به صراحت دلالت بر عدم وجود آثار ظاهري صدمه را دارد.

3. با توجه به توصيف متهم از عصبانيتمقتول، چگونه مي توان پذيرفت برخورددسته بيل به بيني و شكستن عينك، آثار ظاهري نداشته باشد.

4. مطلعان و شاهدان كه در محل حضور داشتند، مطلبي از افتادن تفنگ بر زمين بيان نكرده اند.

5. با توجه به صورت جلسات معاينه ي محل و كروكي هاي ترسيم شده، تفنگ بر زمين افتاده نمي تواند زاويه اي داشته باشد كه تير شليك شده از آن به پهلوي چپ مقتول اصابت نمايد.

6. چون موضوع اخير از متهم سوال شده و وي در مقابل حرف معقولي قرار گرفته، ادعاي خود را تغيير داده و گفته است كه تير در هنگام درگيري وي با مقتول شليك شده و تلويحا از ادعاي افتادن تفنگ بر زمين عدول كرده است.

7. متهم در پاسخ به جانشين بازپرس كه آثاري از ضرب و جرح در صورت شما نيست، پاسخ مي دهد در چنان حال روحي و عقلي در ثانيه هاي كوتاه نمي توان چنين چيزهايي را ادراك كرد و به خاطر سپرد كه ضربه به كجاهايش خورده مگر آنكه اثر به جا بگذارد. ملاحظه مي شود كه متهم در اظهار اخير خويش صريحا اذعان مي كند»
***
به دنبال برگزاري اولين جلسه ي محاكمه ي جلال الدين فارسي، دومين جلسه ي محاكمه ي وي، صبح چهارشنبه 72/4/30 در تالار جنايي كاخ دادگستري ادامه يافت. در جلسه ي دوم نيز قاضي دادگاه و نماينده ي دادستان، سوالات خود را از متهم پرسيدند. در ادامه قاضي از بهمن رضاخاني خواست تا شكايت خود را در مورد ايراد صدمه ي غيرعمدي به فرزند خود مطرح نمايد. در پاسخ، بهمن رضاخاني لباس هاي آغشته به خون محمدرضا رضاخاني را از داخل كيف بيرون آورد و نشان داد كه موجب اعتراض شديد قاضي به وي در خصوص «برهم زدن جلسه ي دادگاه» شد و همچنين اشاره نمود كه چنانچه كسي عكسي از اين صحنه تهيه نموده باشد، فيلم دوربين از وي گرفته شود.

از جمله نكات قابل توجه تناقضات موجود در پرونده، يكي اين بود كه جلال الدين فارسي در جلسه ي چهارم دادگاه گفت ايشان (مقتول) داراي صفات خير و نيك بوده و او را متواضع ترين و آرام ترين از هفت برادر… معرفي كرد.

ولي در آخرين جلسه ي دادگاه اظهار داشت: « مقتول را مهدور الدم مي دانستم، خدا شاهد است اگر رسول اكرم هم بود، اين را مي گفت» (كتاب محاكمه ي قانون، وحيد پوراستاد، صفحه ي 370)
يك نكته ي جالب توجه ديگر، اين بود كه آقاي فارسي ادعا مي كرد خون روي بيل متعلق به من است. بيل خوني را براي آزمايش به اداره ي كل تشخيص هويت فرستاده شد. اداره كل تشخيص هويت گواهي نمود كه خون موجود در دسته بيل گروه خوني O (مربوط به مقتول بوده) حال آنكه گروه خوني آقاي فارسي B مي باشد. لذا خون روي بيل متعلق به مقتول است. بيل از زير بدن به خاك افتاده ي مقتول خارج شده بود. (ص 380 كتاب)

جلسات محاكمه ي جلال الدين فارسي روزهاي بعد ادامه يافت تا اينكه شعبه ي 145 كيقري يك تهران راي خود را مبني بر تبرئه ي جلال الدين فارسي از قتل عمد اعلام و وي را محكوم به قتل شبه عمد و ديه محكوم كرد.

در اين راي آمده بود: «جلال الدين فارسي فرزند محمدعلي از قتل عمدي موجب قصاص با استناد به بند ج ماده ي 295 قانون مجازات اسلامي مبرا است و با لحاظ ماده ي 297 و تبصره ي ذيل آن و بند الف ماده ي 302 و 304 قانون مجازات اسلامي، وي به تأديه ي يكي از انواع ديات كامل به ورثه ي مرحوم آقاي محمدرضا رضاخاني از زمان حادثه و همچنين در مورد ايراد صدمه ي بدني غيرعمدي نسبت به آقاي عليرضا رضاخاني، آقاي فارسي را به تأديه ي 22 درصد نصف ديه ي كامل (بيست و دو صدم از يك دوم) محكوم كرد»

اين راي با اعتراض حميد محمدي نماينده ي دادستان و زين العابدين زاخري وكيل اولياي دم مواجه شد. اين در حالي بود كه در راي صادره مقدمه ي راي با موخره ي آن تناسب و سنخيتي نداشت. به صورتي كه در مقدمه ي راي، دادگاه ادعاي متهم را مبني بر اينكه تفنگ به زمين افتاده و تير سوم خود به خود در رفته و به مقتول اصابتكرده، مردود دانست. همچنين دادگاه در راي خود قبول كرده بود، متهم از راهي كه مي رفته به عقب برگشته و به طرف مقتول آمده و ايستاده و سه تير عمدي به سوي او شليك كرده است. البته دادگاه اعلام كرده بود، نه مقتول ضربه اي با بيل يا دسته ي آن به متهم زده و نه متهم تعادل خود را از دست داده و به زمين خورده و نه تفنگ او به زمين افتاده است.

دادگاه همچنين تصريح كرده بود كه بر فرض صحت ادعاي مكذبه متهم در افتادن تفنگ به زمين و در رفتن تير سوم، محال است كه از آن تفنگ افتاده تيري شليك شود و به پهلوي چپ مقتول اصابت كند. همچنين دادگاه ادعاي متهم را كه مقتول با قصد قتل به متهم حمله كرده است را باطل دانست و…
از اين رو بود كه زين العابدين زاخري وكيل اولياي دمنيز در لايحه ي اعتراضيه خود به ديوان عالي كشور نوشت: «بدون ترديد مندرجات اين حكم با هم سازگار نيست و مقدمه ي آن، موخره را توجيه نمي كند. مشتي مطالب معارض و متناقض پيكر آن را تشكيل مي دهد. انواع جرمها جا به جا شده و مجازات نامتناسب و بر خلاف نصوص صريح قوانين و فتاوي فقها تعيين شده، آن هم به قانون و فقه. از مواد آمره ي قوانين حاكم به مورد اعراض و به مواد غيرمربوط استناد و توسل شده و فتوا تحريف «در غير وضع» بهره برداري شده است.

در اين مقام دو نكته مطرح است: اول؛ حق اولياي دم كه به ناحق تباه شده است. دوم؛ جنبه ي عمومي موضوع كه با مصالح عموم و حيثيت جهاني ملك و ملت و آبروي دولت جمهوري اسلامي ارتباط دارد»

با تمام اين اوصاف پرونده براي ادامه ي مسير قانوني به شعبه ي يازدهم ديوان عالي كشور به رياست حجه الاسلام سيد جعفر شبيري زنجاني ارجاع شد، اما وي پرونده را داراي نقص دانسته و پرونده را براي رفع ابهام به شعبه ي صادركننده يعني شعبه ي 145 كيفري يك ارجاع داد.

قاضي شعبه ي 145 بر رأي خود پافشاري كرد و شعبه ي 11 ديوان عالي كشور پس از بررسي مجدد رأي مربوطه، پرونده را براي رسيدگي مجدد به شعبه ي ديگري از دادگاه هاي كيفري يك تهران ارجاع داد.

***
پس از نقض حكم از سوي ديوان عالي كشور و ارجاع آن به شعبه ي هم عرض، انتظار اولياي دم براي ارجاع پرونده به شعبه ي هم عرض طولاني شد و پس از سرگرداني و مراجعات پياپي اولياي دم و وكيل آنها به دادگستري، خانواده ي مقتول چاره را در شكايت از مسؤولان امر ديده و به دادسراي انتظامي قضات، رئيس قوه ي قضائيه، كميسيون اصل 90 مجلس شوراي اسلامي، بازرسي كل كشور، دفتر رياست جمهوري و ساير مراجع شكايت كردند.سرانجام پس از نه ماه و نيم، پرونده به شعبه ي 7 دادگاه عمومي تهران ارجاع شد و وي روز پنجشنبه 74/10/28 را تاريخ رسيدگي قرار داد.

دادگاه در موعد مقرر در سالن اجتماعات مجتمع قضايي امام خميني تشكيل شد و همسر مقتول در جايگاه قرار گرفت و خطاب به قاضي گفت: «چون بعد از سه سال و اندي كه شوهرم به قتل رسيده تاكنون مطابق آنچه روال عادي قضايي بوده، عمل نشده و وضعيت پرونده تاكنون در ابهام بوده است و حال نظر من تاثيري در روند پرونده در اين دادگاه نخواهد گذاشت، به نشانه ي اعتراض، خود و دخترم دادگاه را ترك مي كنيم»

اين دادگاه پس از شنيدن مدافعات وكيل اولياي دم و بررسي پرونده، جلال الدين فارسي را به اتهام قتل عمدي مرحوم محمدرضا رضاخاني به قصاص نفس محكوم كرد.

در بخشي از اين راي آمده بود: «… به نظر دادگاه، محرز و مسلم و ثابت است، متهم با سبق تصميم مبادرت به خارج كردن ضامن تفنگ و شليك سه تير پي در پي به سوي محمدرضا رضاخاني كرده كه در نتيجه عمل متهم (شليك تير سوم)موجب سلب حيات مقتول شده، هر چند قصد كشتن نامبرده را نداشته، اما با توجه به اين كه آلت به كار رفته قتاله است، موضوع منطبق با بند ب ماده ي 206 قانون مجازات اسلامي بوده بنابراين دادگاه، متهم موصوف، جلال الدين فارسي را به اتهام قتل عمدي مرحوم محمدرضا رضاخاني به قصاص نفس محكوم مي كند»

اما متعاقباً برخلاف رويه ي حاكم كه بايد پرونده به شعبه ي نقض كننده ي پرونده (شعبه ي 11) ارجاع مي شد، به شعبه ي 31 ارجاع شد.

به هر ترتيب، ديري نپاييد كه رأي شعبه ي دادگاه عمومي تهران از سوي شعبه ي 31 ديوان عالي كشور نقض شد. اين شعبه اعلام كرد كه حكم صادره داير بر قصاص نفس متهم، با موازين قانوني و شرعي و مندرجات پرونده انطباق ندارد و اعتراض محكوم عليه و وكيل وي نسبت به دادنامه تجديدنظر خواسته، وارد به نظر مي رسد. بنابراين حكم صادره نقض مي شود و مقرر است پرونده نزد رياست محترم كل دادگستري استان تهران ارسال تا در يكي از شعب دادگاه هاي عمومي تهران رسيدگي شود. بنابراين پرونده به شعبه ي دوم دادگاه عمومي تهران ارجاع شد. همسر و دختر مقتول در اين دادگاه نيز براي اعتراض به روند غيرطبيعي پرونده حضور نيافتند.

نكته ي قابل تأمل در دادگاه اين بود كه قاضي از جلال الدين فارسي خواست كه مراسم قسامه به جاي آورد و قسم ياد كند كه با شليك تير سوم قصد زدن مقتول را نداشته است.

اما وكيل مدافع اولياي دم، نسبت به اجراي مراسم قسامه توسط متهم به شدت اعتراض كرد. وي اشاره كرد قسمي كه متهم بنا به تكليف دادگاه ياد مي كند، موثر در مقام نيست و موضوع قسم در امر قتل، خارج از مقررات موضوعات دعاوي مدني است و منحصراً تابع مقررات مبحث قسامه است و طبق ماده ي 239 الي 256 قانون مجازات اسلامي، اتيان سوگند در موارد لوث حق اولياي دم است. مگر در مواردي كه متهم مدعي عدم حضور خود در محل واقعه باشد و يا از طرف اولياي دم در موارد مخصوص در قانون رد متهم شود. كه اين پرونده فاقد دو مورد فوق است. بنابراين چون موكلين براي ايتان سوگند اعلام آمادگي مي كنند، تكليف قسم به متهم، جواز شرعي و قانوني ندارد و سوگند ياد شده خارج از موازين و موارد مقرر امري زايد و در نتيجه بلااثر است. اما با تمام اين موارد، قاضي راي خود را مبني بر خطئي محض بودن نوع قتل با قسم متهم تائيد كرد و فارسي را به پرداخت يك فقره ديه ي مرد مسلمان محكوم كرد.

و سرانجام پس از چهار سال، اين پرونده ي پر فراز و نشيب قضايي بسته شد.

*********************************************************************

آیا می دانید که امروز فرزند کسی که جلال الدین فارسی او را کشت کجاست؟

او در اوین زندانیست و مدتی هم سلولی محمد نوریزاد بوده است که محمد نوریزاد در نامه پنجمش به خامنه ای به این موضوع اشاره کرده است.

پنجمین نامه محمد نوری زاد به رهبر جمهوری اسلامی

قسمتهایی از نامه فوق:

من این روزها ، با جوان نوزده ساله ای هم نشین و هم بند هستم که مجموعه ای از خردمندی ها ودرستی ها با اوست . این جوان با همین سن و سال اندک خود ، دو فرمول بدیع ریاضی را که ازدسترس همۀ دانشمندان وریاضی دانان جهان دور بوده است ، کشف کرده و به اسم خود به ثبت رسانده است . این جوان ، با همین سن وسال اندک خود ، چهار اختراع غرور آفرین دارد .المپیادی است . برندۀ جشنوارۀ خوارزمی است . به زبان های انگلیسی وایتالیایی مسلط است . این جوان اما به اتهام متداول توهین به رییس جمهور و تبلیغ علیه نظام ، پنج ماه و نیم است که در زندان است . اتهامی که مردمان جهان، به میزان ارتفاع آن غش غش میخندند . این جوان ، شصت روز در زندان انفرادی بوده وتوسط بازجو های تند وبی ادب خود کتک خورده وتهدید شده است . این جوان ، همان است که آقای جلال الدین فارسی ، پدرش را به ضرب گلولۀ تفنگ شکاری خود کشته است . این جوان ، اکنون ، هفده سال است که چشم به راه تراوش حق وعدالت ، از اسلام اختراعی ما است . اسلامی که آقای جلال الدین فارسی قاتل را به پرداخت یک ريال از پول خون پدر او ملزم نکرده است . اسلامی که آقای جلال الدین فارسی قاتل را آزاد گذارده ، وخود او را که به ابراز نشاط سیاسی اش مشغول بوده ، به زندان و انفرادی و تحمل ناسزا وضرب وشتم در انداخته است .

من معتقدم راز شکست اسلام اختراعی ما ، در همین خصلت های گزینش گری وخاصه پروری ونخبه گریزی و فریب کاری وعوام پروری است . واختلاط غلیظ حق وباطل در او . کارایی سرکوب سران فتنه ، در این بوده است که نگاه منتقدین ما را از امثال آقای جلال الدین فارسی که قاتل اما آزاد است ، به این جوان گستاخ اما بی گناه ، معطوف کند . حالا خود شما رد پای نمایندگان مجلس ، وقضاوت دستگاه قضایی ، و دولتمردان عدالت ور زمان را در تحلیل فرایند های این چنینی جامعه ، رصد فرمایید .

راستی شما در مقام فرماندهی کل قوا ، تا چه حد به رفتار سپاهیان و نظامیان خود ، در ورود به مواضع اقتصادی ، ودر قامت رانت خوارانی چون آقای صادق محصولی ، ودر واردات میلیاردها کالای قاچاق از مبادی گمرکی واسکله های رسمی وغیر رسمی اشراف دارید ؟ والبته اجازه می دهید که در تقبیح رفتار ناشایست سپاهیان ونظامیان ، مسؤ لیت حضرتعالی را نیز در مقام فرماندهی یاد آور شویم ؟ و از شما به خاطر تغییر چهرۀ آن سپاه و آن بسیج و آن اسلام آرمانی گله کنیم ؟

رهبر گرامی ام ، کم کم به سال روز ظهور فتنه نزدیک می شویم . اگر کمی هوشمندی اختیار کنیم ، باور خواهیم کرد که جماعتی ، دور از چشم شما ، به خلق حادثه می اندیشند. حادثه هایی که نیمه دوم خرداد را به زعم خود در بحرانی طراحی شده فرو ببرند . این بحران ، که چه بسا خونین نیز باشد ، قرار است مجدداً انرژی تازه ای را علیه سران فتنه سامان دهد . طراحان این بحران ، با خلق حادثه های ریز ودرشت ، شما را در موضعی قرار خواهند داد تا همانی بگویید که آنان می خواهند . وهمان موضعی را اختیار کنید که آنان مشتاق اند.

 

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید